باتلاق به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت سی و هفتم :
مرضیه جعبه کیک را روی کانتر گذاشت و کنار یاسین ایستاد.
- یغما جان، ایشون یاسین همسرم.
نگاه هاج و واج یاسین از نیمرخ مرضیه گرفته شد و با اخم با یغما نگریست.
نگاه موشکافانه یغما جز جز صورت یاسین را میکاوید و در دلش به این قیافه عاجز و زار قاه قاه میخندید.
یاسین که نگاهش را روی خود میدید صدایش را پیدا کرد و سرش را کمی بالا گرفت تا یغما به حال درونیاش پی نبرد:
- خوشوق
لطفا صبر کنید...

مریم گلی
1واقعا عجب دنیای مزخرفیه ،آدمهایی مثل یاسین یا مجتبی واقعا از این دنیا چی میخوان ،دمت گرم نویسنده جان