پارت سی و هفتم :

مرضیه جعبه کیک را روی کانتر گذاشت و کنار یاسین ایستاد.
- یغما جان، ایشون یاسین همسرم.
نگاه هاج و واج یاسین از نیم‌رخ مرضیه گرفته شد و با اخم با یغما نگریست.
نگاه موشکافانه یغما جز جز صورت یاسین را می‌کاوید و در دلش به این قیافه عاجز و زار قاه قاه می‌خندید.
یاسین که نگاهش را روی خود می‌دید صدایش را پیدا کرد و سرش را کمی بالا گرفت تا یغما به حال درونی‌اش پی نبرد:
- خوش‌وق

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    1

    واقعا عجب دنیای مزخرفیه ،آدمهایی مثل یاسین یا مجتبی واقعا از این دنیا چی میخوان ،دمت گرم نویسنده جان

    ۳ سال پیش
کپی شد!