پارت بیست و نهم :

حیف که به خاطر درد قفسه سینه‌اش نمی‌توانست به بغل دراز بکشد، وگرنه به آن جسم منفور پشت می‌کرد و راحت می‌خوابید.
بغض دردآلود چسبیده به گلویش را به کمک آب دهانش پایین فرستاد و چشم بست.
قطره اشکی داغ و سمج از گوشه چشمش راه گرفت و زیر لب نجوا کرد:
- شب بخیر.
***
با صدای باز و بسته شدن در کمد، هوشیار چشم باز کرد و به قامت یاسین زل زد، داشت کت ذغالی‌اش را می‌پوشید و بوی ادکلنش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.