پارت بیست و چهارم :

***
اشک‌هایش را پاک کرد و از جایش بلند شد.
به مجسمه خرد شده‌اش نگاهی انداخت و به آشپزخانه رفت و جارو و خاک‌انداز را آورد.
مشغول جمع کردن تکه‌های مجسمه بود که زنگ در زده شد.
تکه‌ها را توی سطل ریخت و به سمت درب خانه رفت.
چادرش را بر سرش انداخت و به مجتبی سلام کرد.
مجتبی نگاهی به چشم‌های سرخ شده‌اش انداخت و گفت:
- سلام دختر عمو، حالت خوبه؟
- سلام، ممنون بد نیستم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!