لیست کلیه پارتهای رمان باتلاق : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 43
-
رمان باتلاق - پارت 1
مقدمه : میدانی باتلاق چیست؟ گندآبی لجن گرفته که اگر در آن فرو بروی کارت تمام است، حالا هرچه میخواهی دست و پا بزن، تقلا کن! دیگر فایده ندارد، هرچه تلاش کنی بیشتر فرو میروی و به مرگت نزدیکتر میشوی. ما آدمها گاهی خواسته یا ناخواسته پایمان به این باتلاق چندش انگیز باز میشود. حالا یا یک نفر ...
بروزرسانی در : ۹۶۳ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 2
یک تای ابرویش را بالا برد و گفت: - با کی کار دارید؟ آب جمع شده در دهانش را به سختی فرو داد. پلکی زد و خودش را پیدا کرد. لبخند ملیحی زد و قدم دیگری جلو گذاشت، ناز صدایش را بیشتر کرد و خیره به چشمهای مشکی و کنجکاو او گفت: - سلام، بنده سمائی هستم... منشیتون هماهنگ کرده بودن. جفت ابروهایش با...
بروزرسانی در : ۹۶۳ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 3
ضربهای که به در نواخته شد باعث شد به خودش بیاید و نگاهش را از زن بگیرد. صدایش را پیدا کرد و محکم گفت: - بفرمائید. منشی با لبخند وارد شد، فنجان قهوه را ابتدا روبهروی یاسین گذاشت و سپس برای او. لبخند ملیحی زد و با عشوه به سمت یاسین چرخید. - اوه من عاشق قهوه ترکم. به پشتی صندلیاش تکیه کرد، ...
بروزرسانی در : ۹۶۳ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 4
بدون اینکه کامل برگردد، سرش را کمی کج کرد و از بالای شانه به چشمانش زل زد: - یغما هستم، یغما سمائی! در را باز کرد و نگاه گیج و گنگ یاسین را پشت سر گذاشت. تا در ماشین جا گرفت، بغضش سر باز کرد و با صدای بلند گریه سر داد. حالش به معنای واقعی کلمه بد بود. ماشین را روشن کرد و از پارک بیرون آمد. ...
بروزرسانی در : ۹۶۳ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 5
شخص پشت خط نفسی گرفت و ادامه داد: - یادت رفته چه بلایی سرت آورد؟ میخوای به همین زودی جا بزنی؟ دندان در لبش فرو برد و با حرص جواب داد: - من تا خرخره تو باتلاقم، تا خرخره... نمیگذرم از کسی که منو توی این باتلاق هل داد، همه رو با خودم فرو میبرم! *** - از مچ تا آرنجش النگو انداخته بود، انقدر...
بروزرسانی در : ۹۶۳ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 6
در خانه را باز کرد و بیتوجه به نگاه خیره و هیز همسایه روبهروییاش داخل رفت. نگاهی به سوئیت کوچکش انداخت و آه کشید، خانه از تنهایی پر شده بود. همونطور که کیفش را روی زمین میکشید، سلانه سلانه به طرف اتاقش رفت و روی تخت ولو شد. شال و مانتوش را به سختی از تن بیرون آورد و به سمتی پرت کرد. حین ...
بروزرسانی در : ۹۶۳ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 7
با قیافهای عنق و اخمو از ماشین پیاده شد و به سمت هایپر رفت بعد از یک خرید حسابی راه خانه را پیش گرفت. حین گاز زدن به سیبش، روی کاناپه یاسی رنگ لم داد و لپ تابش را روشن کرد، همان لحظه یلدا تماس گرفت. لبخندی زد و تماس را باز کرد: - به ســـــلام آبجی گله. تکه جویده شده سیب را قورت داد و با لبخن...
بروزرسانی در : ۹۶۳ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 8
- آقای مولایی کاری با بنده ندارید؟ خیره به محتویات زونکن جواب داد: - نه، میتونید برید. - با اجازه. با به یاد آوردن چیزی سرش را بالا گرفت و قبل از خارج شدن منشی پرسید: - به اون خانمی که برای استخدام مراجعه کرده بود زنگ بزنید بگید مدارکش رو بیاره. - چشم. با به یاد آوردن چهره ی بازاریاب آیند...
بروزرسانی در : ۹۶۳ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 9
در خط چشمش را بست و کمی از آینه فاصله گرفت. دنباله موهایش از مقنعهای که پوشیده بود بیرون زده بود و با نمکش کرده بود. برای حسن ختام دوشی با عطر مارکش گرفت و از خانه بیرون زد. حین رانندگی هنزفریاش را روی گوشش گذاشت و تماس گرفت: - چیه این وقت صبح؟ فرمان را پیچید و جواب داد: - جای سلام صبح به...
بروزرسانی در : ۹۶۳ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 10
کمی نگاهش کرد، بیجواب از جایش بلند شد و به سمت تلفن روی میزش رفت. با تعجب به قامت بلند و چهارشانهی یاسین زل زده بود، حدس اینکه یاسین شک کرده است دشوار نبود. از اول هم نقشه همین بود. - خانم فتحی لطف کنید از مراجعین عذرخواهی کنید و بفرستید برن... بله فقط فرم استخدام رو با خودتون بیارید ... خوب...
بروزرسانی در : ۹۶۲ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 11
اگر اشتباه نکند این دختر چشمان تیرهای داشت. - راحت باشید. فلشش را روی دستگاه گذاشت و تنها موزیک روی فلش پخش شد: بیا هنو کسی نیومده جات بیا بذار بپیچه بازم تو همه جا صدات بیا، بگو توهم دلت همینو میخواد هی، بگو توهم دلت همین و میخواد بیا، تو که هنوزم توی سرمی تو همه شعرهام میبینمت تو رو...
بروزرسانی در : ۹۶۱ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 12
یاسین معنای نگاهش را درک کرد و برای اولین بار احساس شرمندگی کرد. - اسم خانومت چیه؟ بشقاب را پس زد و کلافه جواب داد: - مرضیه. انگار آن جو رسمی میانشان از بین رفته بود. سری تکان داد و از جایش بلند شد. یاسین با تعجب نگاهش را بالا آورد و پرسید: - کجا؟ - اگر که فکر میکنی برای زندگیت مشکل ساز...
بروزرسانی در : ۹۶۰ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 13
موهایش را برخلاف همیشه محکم به عقب جمع کرد، همین باعث شد چشمهایش کشیدهتر و گیراتر به نظر برسد. آرایش لایت و ملیحی روی صورتش نشاند و با اعتماد به نفس از خانه بیرون زد. دو روز از آن روزی که با یاسین به رستوران رفته بود میگذشت، در تمام این دو روز خودش را در خانه حبس کرده بود و فکر میکرد، خاطرا...
بروزرسانی در : ۹۵۹ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 14
به یاسین که پشت به او، روبهروی پنجره ایستاده بود نگریست و با آرامش جلو رفت. زبانش را روی لبش کشید و با ناز و لحنی به ظاهر شرمنده گفت: - اوممم، یاسین جان؟! با شنیدن نامش از زبان یغما تمام عصبانیتش به یکباره فروکش کرد و خاطرهای محو در ذهنش پدیدار شد. - من واقعا متاسفم بابت این بیدقتیم، فکر ...
بروزرسانی در : ۹۵۸ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 15
گرفته و غم زده وارد اتاقش شد و به ضرب و زور لباسهایش را در آورد و خودش را روی تخت پرت کرد. دستش را بلند کرد و بدون توجه به دردی که کف سرش پیچید، کش مویش را از دور موهایش آزاد کرد. با حس آزادی موهایش با خیال راحت چشم بست و دستش را داخلشان کرد، شروع کرد به ماساژ دادن کف سرش و در همان حال آرام آ...
بروزرسانی در : ۹۵۷ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 16
*** یاسین شیک و اتو کشیده روبهروی درب اتاق یغما ایستاد. مچش را بالا گرفت و نگاهی به صفحه بزرگ و گرد ساعتش انداخت. چند ضربه آرام به در نواخت و قدمی عقب رفت. دستهایش را در جیب شلوارش فرو کرد و به در زل زد. انتظارش که طولانی شد، لبش را به دندان گرفت و دوباره در زد، این بار محکمتر و طولانیتر...
بروزرسانی در : ۹۵۶ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 17
یاسینی که متقابلا با چشمان منتظر و پرخواهش خیرهاش شده بود. لبش را به دندان کشید و خواست از روی یاسین بلند شود که یاسین کمرش را گرفت و مانعش شد. هول شده گفت: - ب...بسه. آب دهانش را فرو داد و با صدای خشداری گفت: - یغما؟! حس صدایش پر از تمنا بود! بیشتر خودش را بالا کشید و کامل از روی یاسین ...
بروزرسانی در : ۹۵۵ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 18
*** گوشی تلفن را برداشت و منشی را گرفت: - بله مهندس؟ - خانم سمائی اومدن؟ - نه، میخواید باهاشون تماس بگیرم؟ اخم درهم کشید و تند جواب داد: - نخیر. گوشی تلفن را با تغیر در جایش کوبید و موبایلش را چنگ زد، شماره یغما را که به نام سمائی سیو کرده بود را پیدا کرد و بیمعطلی تماس گرفت. - مشترک مو...
بروزرسانی در : ۹۵۴ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 19
نگاه متعجب یاسین را نادیده گرفت و ادامه داد: - فقط در این صورت میتونم راحت باهات باشم... حداقل اینجوری حسه بدم کمتر میشه. یاسین یکه خورده و ناباور سرش را بلند کرد و صاف در جایش نشست: - شوخی میکنی؟ با جدیت جواب داد: - نه، اصلا. - تو... تو پدر منو نمیشناسی؟ این جریان اگه یه جا درز پیدا کن...
بروزرسانی در : ۹۵۳ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 20
یک آن خودش را از حصار دستان یاسین بیرون کشید و با تشر جواب داد: - به تو ربطی نداره! با تعجب و ابروهایی بالا رفته به صورت برافروخته یغما چشم دوخت، یغما بیانعطاف قدم بلندی برداشت و به سمت آسانسور پا تند کرد. خودش خوب میدانست از کجا پر است، دلش پر بود. از زمین و زمان شاکی بود، مخصوصا یاسین. م...
بروزرسانی در : ۹۵۲ روز پیش
