باتلاق به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت سی و پنجم :
***
کباب ماهیتابهایها را پشت و رو کرد و کمی نمک روی گوجههایی که گذاشته بود در روغن سرخ شوند و آب بیاندازند ریخت و از گاز فاصله گرفت.
یاسین تماس گرفت، گفته بود میخواهد حرفهایی بزنند و او برای ناهار دعوتش کرده بود.
به حمام رفت، زیر هجوم آب ایستاد و سرش را بالا گرفت، قطرات پر فشار آب صورتش را به درد میآوردند اما کنار نمیکشید.
حسی میگفت امروز روز آخر است، از چند رو
لطفا صبر کنید...
