باتلاق به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت بیست و ششم :
- حالا انگار چی شده... اصلا خوب کردم تا بفهمن صاحاب داری!
با دیدن نگاه جدی یاسین خودش را جمع و جور کرد و صاف نشست.
گردن کج کرد و به این طرف و آن طرف رفتن یاسین نگاه دوخت، دلجویانه گفت:
- باشه ببخشید... درستش میکنم. واست کرم پودر میزنم اصلا مشخص نمیشه.
کتش را به تن کرد و حین مرتب کردن یقهاش جواب داد:
- پاشو یغما، بجنب.
این یعنی یاسین حالا حالاها دلگیر است و تلاشهای او ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.