باتلاق به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت سی و سوم :
یاسین تا دهان باز کرد جواب بدهد نگاهش به دکور تولدش افتاد و همان لحظه یغما زیر لب نجوا کرد:
- تولدت مبارک یاسینم.
نگاهش را به چشمان مخمور یغما داد و از ته دل لبخند زد:
- آخ یغما امشب تولدم بوده؟ پاک یادم رفته بود دختر.
یغما کنترل استریو را برداشت و موزیکی پلی کرد و به یاسین نزدیک شد.
- بیا برقصیم.
دستانش را دور گردن یاسین بند کرد و دستان یاسین هم ناخودآگاه کمرش را احاطه
لطفا صبر کنید...
