باتلاق به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت چهل :
با یاسین دست داد و گفت:
- استراحت میکردی.
بیتاب دستی در موهایش کشید و گفت:
- حالش چطوره؟
نمیتوانست فعلا واکنشی نشان دهد، باید بیطرف و چراغ خاموش رفتار میکرد، وگرنه خیلی دلش میخواست مشتی پدر و مادردار حواله صورت خوش فرم یاسین کند.
- بد نیست، دیگه کم کم میخواستیم بریم.
- بگو بره خونه خودمون من میرم جای دیگه.
نفسی گرفت و نزدیک شد، دستش را روی شانهی یاسین
لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0یاسین واقعا روی هر چی مرد پر رو را سفید کرده ،این همه گند زده تازه طلبکار هم هست ممنون نویسنده جان