باتلاق به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت یک :
مقدمه :
میدانی باتلاق چیست؟
گندآبی لجن گرفته که اگر در آن فرو بروی کارت تمام است، حالا هرچه میخواهی دست و پا بزن، تقلا کن! دیگر فایده ندارد، هرچه تلاش کنی بیشتر فرو میروی و به مرگت نزدیکتر میشوی. ما آدمها گاهی خواسته یا ناخواسته پایمان به این باتلاق چندش انگیز باز میشود. حالا یا یک نفر هلمان میدهد، یا خودمان با اراده خودمان شیرجه میزنیم آن تو.
مواظب باش پایت به این باتلاق باز نشود، که اگر شد، دیگر راه برگشتی نداری، پشیمانی هم دیگر سودی ندارد و فرو میروی، حالا هرچه میخواهی دست و پا بزن، تقلا کن... .
عشق تو همچو پرتو مهتابست
تابیده بیخبر بر لجن زاری
باران رحمتی است که میبارد
بر سنگلاخ قلب گنه کاری
من ظلمت و تباهی جاویدم
تو آفتاب روشن امیدی
بر جانم ای فروغ سعادت بخش
دیر است این زمان که تو تابیدی
دیر آمدی و دامنم از کف رفت
دیر آمدی و غرق گنه گشتم
از تند باد ذلت و بد نامی
افسردم و چو شمع تبه گشتم... .
#فروغ_فرخزاد
فصل اول
چتریهای لخت و شرابیاش را از روی پیشانیاش به آرامی کنار زد، نگاه دقیقی به دکوراسیون مشکی و طلایی انداخت.
جلوتر رفت و به میز منشی نزدیک شد.
منشی با صدای تقتق پاشنههای کفش خانومی که نزدیک میشد سرش رو بالا گرفت و به دختر سانتی مانتال روبهرویش نگریست:
- سلام، بفرمائید؟
لبخند ملیحی زد و جلوتر رفت:
- سلام عزیزم، در خصوص آگهی استخدامتون... .
منشی میان کلامش پرید:
- بله درسته، استخدام بازاریاب... خوش اومدید.
لبهاش را جمع کرد و با نازی که در صدایش مشهود بود گفت:
- میتونم مدیر رو ببینم؟
منشی نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
- دیگه الاناست که جلسشون تموم بشه، بشینید خبرتون میدم.
سری به تأیید تکان داد و با قدمهای موزون، به سمت مبلهای طلایی رنگ رفت و نشست.
پا روی پا انداخت و با پوزخند به تابلوهای تبلیغاتی روی دیوار نگاه انداخت.
"زیبایی را از ما بخواهید"
"محصولات زیبایی برست حامی پوست شما"
"جوانی و طراوت با محصولات برست"
شعارها را یکی پس از دیگری میخواند و پوزخندش رفته رفته پررنگتر میشد.
- جناب مولایی خانمی تشریف آوردن جهت استخدام... بله... چشم حتما.
منشی که نگاهش را متوجه خود دید گوشی تلفن را در جایش نهاد و لبخند زد:
- بفرمائید از این طرف، انتهای راهرو.
از جایش بلند شد و به همان سمتی که منشی نشان داده بود حرکت کرد.
صدای تقتق پاشنههای کفشش روی سرامیکهای مشکی اعتماد به نفسش را دوچندان میکرد.
قوس کمرش را بیشتر کرد و گردنش را صافتر.
به انتهای راهرو که رسید، نفسی گرفت و از حرکت ایستاد، با چشمانی تنگ شده به نام حک شدهی "مدیریت" بر روی تابلوی کوچک طلایی رنگ کنار در خیره شد.
دستش به سمت دستگیره رفت، که همان لحظه فردی از آن طرف در را زودتر باز کرد.
با کمی تعجب به مرد کت و شلواری خیره شد، چشمهای کهربایی نامحرمش پشت شیشههای آن عینک دسته قهوهای همیشه هیز و دریده بودند.
قد متوسطه رو به کوتاهی داشت، ریش پرفسوری و موهای کم پشت به همراه شکم برجستهاش تنها عضو جدید در هیکلش بودند.
در را کامل باز کرد و نیم نگاه دیگری به زن زیادی جذاب پشت در انداخت و بیتفاوت حواسش را به صحبت شریکانش داد.
دستی به چتریهایش کشید و قدمی عقب گذاشت تا آقایان راحتتر عبور کنند.
- جناب رستمی پس من خیالم راحت باشه دیگه؟
با شنیدن آن صدا تمام حواسش درگیر آن صوت بم و گیرا شد، نفسش گوله شد و جایی میان سینهاش گیر کرد.
لبش را تر کرد و با خیرگی به نیم رخ دوست داشتنی "یاسین مولایی" خیره گشت.
- بله بله، شک نکنید مهندس، قرادادها حاضره.
- پس خبر از شما.
هرکدام که از کنارش رد میشدند نیم نگاهی خرجش میکردند و میرفتند.
کمی خودش را کنار کشید، حواسش در پی مرد قد بلند میان در بود که حضور او را انگار حس نکرده بود که داشت حین صحبت کردن در را میبست.
دم عمیقی گرفت و بر خود تسلط یافت، از قصد قدم محکمی جلو گذاشت تا صدای پاشنه کفشهایش توجه مرد را جلب کند.
یاسین حرفش را نیمه تمام رها کرد و با گنگی به زن جوان و خوش سیمای کنار در نگاه انداخت.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نسرین
0خوبه
۱ سال پیشسیندرلا
0عالیههههه
۲ سال پیشآوا
0تا اینجا خوب بود
۲ سال پیشهدا
0عالییکی بود
۲ سال پیشپارسا
0عالی
۲ سال پیشفاطمه بختیاری
0عالی
۲ سال پیشدنیا
0عالیه
۲ سال پیشخانم
0خوب
۲ سال پیشAtiye
1من یه رمان خون قهارم و پارت اولش و خوندم و جالب بود به نظرم!
۲ سال پیش.....
0.....
۲ سال پیش......
0خوبه
۲ سال پیشنسیم
1هیجانیه
۲ سال پیشمطهره
0بسیارعالی
۲ سال پیشMasoomeh
0جاذبه ،👍😂
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...
عالی
0عالی عالی عالی عالی عالی عالی