پارت دوم :

یک تای ابرویش را بالا برد و گفت:
- با کی کار دارید؟
آب جمع شده در دهانش را به سختی فرو داد.
پلکی زد و خودش را پیدا کرد.
لبخند ملیحی زد و قدم دیگری جلو گذاشت، ناز صدایش را بیشتر کرد و خیره به چشم‌های مشکی و کنجکاو او گفت:
- سلام، بنده سمائی هستم... منشی‌تون هماهنگ کرده بودن.
جفت ابرو‌هایش بالا پرید، دستی به پیشانی‌اش کشید و گفت:
- آهان، بله درسته... بفرمائید داخل.
لبخند کمرنگی زد و طوری از کنارش گذشت که شانه‌اش با سینه‌ی یاسین برخورد کند!
بوی عطر شیرین و دلپذیرش مشمام یاسین را پر کرد.
گوشه لبش را به دندان کشید و از پشت سر به هیکل و قدم‌های موزونش چشم دوخت.
نیم نگاهی خرج مردک چشم زرد کرد و بی‌توجه به او روی نزدیک ترین کاناپه‌ نسبت به میز نشست.
پا روی پا انداخت و نگاهی به اتاق و دم و دستگاه آن‌چنانی یاسین مولایی انداخت.
در دل پوزخندی زد و با ناخن‌های کاشت شده‌اش روی دسته کاناپه ضرب گرفت.
- من می‌رم اتاقم کاری با من نداری؟
نگاه خیره‌اش را از زن گرفت و به مجتبی داد.
- نه داداش کاری نیست.
مجتبی نیم نگاه دیگری به زن انداخت و از اتاق خارج شد.
در را بست و با قدم‌های محکم به سمت میزش رفت و پشتش جای گرفت.
همان‌طور که برگه‌های روی میزش را مرتب می‌کرد پرسید:
- رزومه‌تون همراهتونه؟
نگاه خیره‌اش را به سختی از رینگ ساده و طلایی رنگی که انگشت حلقه‌ مرد را مزین کرده بود گرفت.
تک خنده‌ی خجالت زده‌ای کرد و گفت:
- اومممم، راستش من تازه برگشتم ایران و سابقه کار ندارم.
یاسین ابرویی بالا انداخت و یک وری به دسته صندلی‌اش تکیه داد.
- از کجا؟
خودش را کمی جلو کشید و گفت:
- ترکیه، البته اونجا یه مدت بازاریاب بودم.
زبانش را روی لب بالایش کشید و ریزبینانه‌تر به زن خیره شد.
سری تکان داد و نگاهش را به یکی از تابلوهای روبه‌رویش داد، گوشی تلفن را برداشت و شماره منشی را گرفت:
- دوتا قهوه بیار اتاقم.
پس از شنیدن جواب منشی، گوشی را سره جایش گذاشت و نگاهش را نامحسوس به صورت زن انداخت.
چتری‌های شرابی رنگش به پوست گندم گونش زیادی می‌آمد.
گونه‌های برجسته‌‌اش با آن رژ رنگ بژ برجسته‌تر به نظر می‌رسید.
چشمان آبی‌اش میان آن مژه‌های زیادی مصنوعی چهره‌اش را وحشی‌تر و یک‌جورایی مرد پسند کرده بود.
مانتو کوتاه مشکی و جذبش با آن شلوار کوتاهه سفید رنگ زیادی دلربایش کرده بود و در آخر، آن تتوی طرح مار پیچیده شده به دور مچ پای سفیدش نفسش را کمی کشیده‌تر کرد!
با شیطنت به گوش‌های سرخ شده یاسین نگاهی انداخت و در دل پوزخند زد به پسرحاجی که زیادی چشم چران بود و انگار زودتر از چیزی که فکر می‌کرد وا داده بود.
نگاهش را به اطراف معطوف کرد تا یاسین خوب دیدش بزند، کارها داشت با این مرد!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • عالیسس

    0

    عالیی

    ۲ سال پیش
  • نسرین

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • ل۵۴

    1

    من یک رمان خون سابقدارم خیلی رمان پر هیجانی کنجکاوم بدونم آخرش چی میشه

    ۲ سال پیش
  • حمیده

    0

    خوشم اومد قلم خوبی داررید

    ۳ سال پیش
  • امیر

    0

    👌🏻

    ۳ سال پیش
کپی شد!