دوست داشتی؟
رمان میوه ی ممنوعه اثر maryam-23

رمان میوه ی ممنوعه

  • به قلم maryam-23
  • ⏱️۹ ساعت و ۱۷ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 72.5K 👁
  • 83 ❤️
  • 65 💬

خلاصه رمان عاشقانه میوه ی ممنوعه

داستان از زبون اول شخص تعریف میشه ، اول شخص ما دختریه برعکس شخصیتهای دختر رمانای دیگه … زبون دراز نیست اما رکه ، کم حرفه ، شیطون نیست ، آرومه !! نمیشه گفت گوشه گیره اما زیاد توی جمع نیست … احساساتی نیست اما قلبش از سنگ هم نیست ، یه دختر متفاوت ، یه دختر که رفتارای خاصش آدمو جذبش میکنه !! دلیل این رفتاراش چی میتونه باشه ؟؟ غرور ؟؟ غرور برای چی ؟! بخاطر داشتن چهره ی جذاب ؟ شاید … میوه ی ممنوعه ی داستان کیه ؟؟ چرا ممنوعه ؟؟ یعنی میشه این ممنوعیت برداشته بشه ؟؟ توی یه خونواده متوسط رو به بالا زندگی میکنه ، توی یه خونه ی فوق العاده و خونواده پر جمعیت ، برخلاف غیرتی بودن برادرش کاری رو دنبال میکنه که بهش علاقه داره !! این کار چی هست ؟؟ نه هنریه نه فنی ، یه حرفه که شاید خیلی کم طرفدار داشته باشه اما دختر داستان ما دوستش داره و برخلاف بی تفاوت بودن به یه سری چیزا دنبالش میکنه ، توی همین راه با کسی آشنا میشه که … که ؟؟ یعنی میتونه قلب دختر خاص داستان مارو تسخیر کنه ؟؟ این بین چیزی رو از دست میده که خیلی براش مهمه ، نه تنها برای اون ، برای همه ی آدما مهمه … چرا ؟؟ مگه گناهش چیه

قسمتی از متن رمان میوه ی ممنوعه

لبخندی روی لب هام شکل گرفت.. آره به هیجان و امتحانش می ارزید بلاخره توی دانشگاه که فقط نباید درس خوند!!..
گروه چت سه نفره ام با نگین و چیکا رو باز کردم و نقشم رو بهشون گفتم، بدون برنامه که نمی شد پیش بری!
نگین دوست جدید مون بود.. توی دوسالی که می ریم دانشگاه باهاش آشنا شدیم و کم کم دوست شدیم.
با لبخند روی تخت خوابیدم.. از ذوق نقشه ای که کشیده بودم خواب به چشمام نمیومد.. حس بچه ای رو داشتم که قرار بود با دوستاش به اردو بره!..
کلاس دومم با کارن مشترک بود.. خب اینبار دیگه نوبت منه حالت رو بگیرم..
وارد کلاس شدیم عده ای روی صندلی هاشون نشسته بودند هنوز کارن نیومده بود چشم انتظار ردیف آخر رو برای نشستن انتخاب کردیم.
کارن و دوستاش وارد کلاس شدن.. لبخند عریضی بهشون زدم! از من بعید بود این کارا! الان میگه دختره روانیه!..
کیف هاشون رو روی صندلی گذاشتند و نشستند.
به نگین و چیکا اشاره دادم تا ماموریتشون رو شروع کنن!
چیکا و نگین به سمت کارن و دوستش رفتند خداروشکر اکیپشون نیومده بود!
قرار بود به بهونه جزوه و رفع اشکال بعضی سوالات بکشوننشون بیرون تا من کارم رو انجام بدم..
خداروشکر موفق هم شدند.
نفس آسوده ای کشیدم و خیلی ریلکس بند کیفم رو روی شونه ام انداختم و به سمت کیف هاشون حرکت کردم.
روی صندلی کناری کارن نشستم و اطراف رو دید زدم.. کسی حواسش به من نبود ولی از قدیم گفتن "احتیاط شرط عقله!."
کیف کارن رو جوری که انگار مال دوستمه برداشتم و روی پاهام گذاشتم..
از هیجان لبخند از روی لبم کنار نمیرفت!
زیپ کیف رو به اندازه قورباغه باز کردم، خم شدم تا کمتر جلب توجه کنم.. قورباقه رو سریع از توی کیفم در آوردم و قبل از اینکه کسی ببینه انداختم داخل کیفش!
ولی هنوز مونده بود! با دم شیر بازی کردی کارن... از آنا خواهر کارن شنیده بودم به شدت از سوسک مخصوصا بالدار می ترسه و فوبیا داره!.
حالا که تو دست میذاری روی نقطه ضعف من پس خودتم منتظرش باش!
سوسک بالداری که با کلی زحمت و عرق ریختن گیر آورده بودم از داخل پلاستیک در آوردم و توی مشتم گرفتم.! بدجوری داشت جور جور می کرد.. از سوسک نمی ترسیدم ولی این جور جور کردن هاش چندش بود برام!..
سریع به همراه یه نامه پرتش کردم توی کیف و زیپ کیفش رو بستم!
آخیش انجام شد... دوباره خیلی ریلکس که مثلا در حال خوندن کتاب بودم سرجام برگشتم و بهشون پیام دادم که کارم تموم شده..
5 دقیقه بعد نگین اینا و پشت سر اونا کارن اینا وارد کلاس شدن..
جلوی خندم رو هیچ جوره نمی تونستم بگیرم.. چیکا بهم یه چشمک زد و دوتایی اومدند کنارم نشستند..
این دفعه دیگه باختی کارن..
یاد محتوی نامه افتادم.. "آقا کارن راستش من قصد نداشتم این کارو بکنم اما چون خیلی زبون درازی کردی حالا باید بکشی!.باید قیافت دیدنی باشه وقتی در کیفت رو باز می کنی منتظرش هستم!. یه شکلک خنده هم آخرش کشیدم.."
یعنی قراره این قیافه شنگول و خوشحالش با خاک یکسان بشه؟
دستم رو زده بودم زیر چونم و انگار که مشغول تماشای فیلمی طنز باشم با لبخند به حرکات کارن دقت می کردم..
استاد وارد کلاس شد، به پهلوی چیکا زدم و گفتم:
_فکر کنم امروز باعث کار خیر هم بشم!
سوالی نگام کرد که به استاد اشاره کردم و گفتم:
_خانم حاتمی هم از سوسک می ترسه یادت نیست؟
کمی فکر کرد و با یادآوری روزی که بچه ها روی کیفش سوسک پلاستیکی گذاشته بودند خندید و گفت:
_آره آره راس میگی، وای خیلی هیجان دارم یعنی چی میشه؟
صدای خانم حاتمی که همه رو به سکوت دعوت کرد باعث شد نتونم جوابش رو بدم و کتابم رو باز کنم..
کارن بلند شد تا کیفش رو باز کنه و کتابش رو برداره... با ذوق زل زدم بهش.. حالا وقتشه..
باز شدن کیف همانا و پریدن سوسک و قورباغه روی کارن همانا!
کارن با دیدن سوسک بالدار جیغ بلندی کشید و فرار کرد.. سوسک یه طرف پرواز می کرد قورباغه یه طرف می پرید...
خندم بند نمیومد یه عده از کلاس مثل من غش رفته بودن از خنده و یه عده هم با جیغ از جمله خانم حاتمی درحال فرار به دور کلاس بودند مرده بودم از خنده.
رسما شبیه باغ وحش البته به نوع جدیدش شده بود!.
اشک از چشم هام جارو شده بود نگین در حال فیلمبرداری و چیکا هم از ترس سوسک پشت من سنگر گرفته بود!
حس می کردم داخل جنگل آمازون ام از بس که صداهای عجیب غریب از بچه ها بخاطر ترسشون در میومد!
کارن داد می زد:
_ نه نیا.. نیا...!.
آخرش هم کار به جایی کشید که یه بنده خدایی در رو باز کرد و قبیله آمازونی ها انگار که در قفس رو براشون باز کرده باشی به سمت در یورش بردند!
فکر کنم آقاهه زیر دست وپا له شد.. نگین از اول تا اخرش رو فیلم برداری کرد!
از شدت خنده سکسکم گرفته بود وای خدای من امروز محشر بود!..
وضعیت چیکا و نگینم کمتر از من نبود..
به کلاس خالی نگاه کردم و با خنده در حالی که اشک چشم هام رو پاک می کردم گفتم:
_دیدین باعث کار خیر شدم؟ کلاس کنسل شد...
نگین درحالی که دلش رو که از خنده زیاد درد گرفته بود ماساژ می داد گفت:
_ایول بریم عشق و حال امروز رو.. به حساب من!..
چیکا با ذوق چشمکی بهش زد و گفت:
_دمت گرم..
چیکا رو رسوندم خونشون و خودم هم رفتم خونه.. حوصله اینکه کلید رو از توی کیفم بردارم نداشتم برای همین زنگ درو زدم...
تا پام رو گذاشتم توی خونه مامانم شروع کرد.
_ آخه تو مگه کلید نداری؟ چرا الکی من رو از کارم باز می کنی؟!
_سلام مامان جون منم خوبم شکر خدا شماهم خسته نباشین!..
چشم غره ای بهم رفت و گفت:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان میوه ی ممنوعه
  • الهه

    0

    جدی جدی منم با شخصیتی که از کارن دیدم فکر کردم ترنسه😂😂😐یعنی چی آشپزی بیست. از سوسک میترسه. مو بلند. آرایش میکنه. من که از پسر دختر نما خوشم نمیاد ولی اخلاقش عالی بوددد رمان هم بددنبود ارزششو داشت

    ۴ ماه پیش
  • M.O

    0

    عالی بود ولی اصلا انتظار نداشتم که اینطور تموم بشه ای کاش ادامه داشت من از این رمان واقعا انگیزه خوبی گرفتم داستانش خوب بود اما ای کاش به آخرش هم دقت می کردین بازم ممنون بخاطر این رمان🫶🏻🍃

    ۴ ماه پیش
  • یگانه

    0

    قشنگ بود شخصیت های رمان رو دوست داشتم اما خیلی داستانش ضعیف بود میتونست ادامه داشته باشه خیلی چرت تموم شد

    ۵ ماه پیش
  • السا

    0

    من نقش کارن خیلی خیلی دوست داشتم

    ۸ ماه پیش
  • السا

    0

    من خیلی خیلی ازت ممنونم واسه این جالب

    ۸ ماه پیش
  • السا

    0

    عالی عالی عالی عالی بود ❤️🌹 عالی عالی عالی عالی عالی عالی ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ خوب خوب

    ۸ ماه پیش
  • Me

    2

    رمان خوبی بود جالبو متفاوت ولی ای کاش آخرشو عاشقانه ب پایان میرسوندم خوب بود ولی میتونست عالی باشه

    ۲ سال پیش
  • نیلیا

    4

    من قبلا این رمان را خوندم ول الان که نگاه میکنم متن رمان با اسم رمان متفاوته چرا رمان ها قاطی پاتی شدن لطفا پیگیری کنید

    ۲ سال پیش
  • حدیثه ,

    0

    واقعا رمان آموزنده ای بود و نویسنده قلم زیبایی داشت

    ۲ سال پیش
  • F.z

    1

    خوب بود فقط تهش دست ابراز احساسات رو نفهمیدم🫤

    ۲ سال پیش
  • ریحانه

    1

    یه روایت بسیار زیبا و در عین حال آموزنده سپاس از نویسنده

    ۳ سال پیش
  • هانیتا

    2

    رمان خوبی بودا ولی تهش نفهمیدم دستش ابراز احساسات کرد یعنی چی:/

    ۳ سال پیش
  • الی

    0

    عالی بود

    ۳ سال پیش
  • Zm

    2

    درکل خوب بود، می تونست بهترازاین پیش بره

    ۳ سال پیش
  • دلسا

    1

    خوب بود اما کاش جذابترش میکردید و قلم ضعیفی داشتن و یه سری جاها رو میشد بهتر نوشت

    ۳ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!