باتلاق به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت چهل و دوم :
مرضیه با تردید به نیم رخ مادرش چشم دوخت که حاج حبیب با دلجویی گفت:
- با اجازه شما البته.
عصمتخانم بدون اینکه از گلهای قالی نگاه بگیرد، تابی به ابروهایش داد و گفت:
- شما که خودتون بریدید و دوختید، دیگه اجازه ما لازم نیست... پاشو مادر.
- این چه حرفیه؟ معلومه که نظر شما هم مهمه ولی یه چیزهایی نیاز به تاخیر نداره، باید یکی باشه هندلش کنه.
مرضیه مردد از جایش بلند شد و از جمع ف
لطفا صبر کنید...

مریم گلی
1واقعا یاسین از زندگیش چی میخواد ،چرا بیشتر مردها اینقدر مغرورند مجوز انجام دادن همه کارها رو هم دارن ،ممنون نویسنده جان