پارت چهل و دوم :

مرضیه با تردید به نیم رخ مادرش چشم دوخت که حاج حبیب با دلجویی گفت:
- با اجازه شما البته.
عصمت‌خانم بدون اینکه از گل‌های قالی نگاه بگیرد، تابی به ابروهایش داد و گفت:
- شما که خودتون بریدید و دوختید، دیگه اجازه ما لازم نیست... پاشو مادر.
- این چه حرفیه؟ معلومه که نظر شما هم مهمه ولی یه چیزهایی نیاز به تاخیر نداره، باید یکی باشه هندلش کنه.
مرضیه مردد از جایش بلند شد و از جمع ف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    1

    واقعا یاسین از زندگیش چی میخواد ،چرا بیشتر مردها اینقدر مغرورند مجوز انجام دادن همه کارها رو هم دارن ،ممنون نویسنده جان

    ۳ سال پیش
کپی شد!