دوست داشتی؟
رمان نوازش خیالی اثر سارا حسینی (سارگل)

رمان نوازش خیالی

  • زبان فارسی
  • 92.5K 👁
  • 343 ❤️
  • 238 💬

خلاصه رمان عاشقانه نوازش خیالی

ترمه عاشق پسری به نام کیان میشه . ولی نمیدونه نزدیک شدن های کیان به اون و حرف های عاشقانه او برای انتقامی هست که میخاد از پدر و خانواده ی ترمه بگیره باید دید اخرش چی میشه

قسمتی از متن رمان نوازش خیالی

دلم برای بوسیدن گونه اش ضعف میره اما میشناسمش و میدونم چقدر خواب سبکی داره .
پس از خواسته ام صرف نظر میکنم ، در اتاقش رو میبندم و به سمت اتاق خودم میرم .
نگاهم اتوماتیک وار به دکور کرم قهوه ای اتاقم میوفتم ، سعی میکنم به یاد نیارم چه قدر از این دو رنگ بیزارم .
اما خوب رنگ مناسب دختر جوونی مثل من از دید پدرم همین دو رنگ بود .
بدون این که برای عوض کردن لباس هام اقدامی بکنم ، روی صندلی مقابل میز تحریرم میشینم ، شعر گفتن های گاه و بی کاه تنها چیزی بود که برای چند دقیقه از دغدغه دورم میکرد .
خودکارم رو به دست میگیرم و مثل همیشه ، قلبم فرمان میده چه کلماتی وصف حالمه .
چون صاعقه،
درکوره ی بی صبری ام امروز !
از صبح که برخاسته ام،
ابری ام امروز ...
من خستـه اَم
از خـودَم خستـه اَم
از شمــارِ روزهایِ بی حوصلِـگی
شب هایِ کشدارِ تنهــایی
از این شعرهایِ تکراری . . . !
آهی میکشم و دفتر رو میبندم ، روی تختم دراز میکشم ، انگار برام اهمیتی نداره با مانتو و مقعنعه گرمم میشه .
نمیدونم این دنیا چرا به این شکل میچرخه ، نمیدونم چرا این روز ها همه بی حوصله ان ، انگار تمام فصل ها حال و هوای پاییز گرفتن .
شاید این دل گرفتگی فقط مختص به من بود ، شاید چون آینده در نظرم سیاه و مبهم بود انقدر از زمان حال بیزار بودم
کلافه قفسه ی سینم رو از حجم نفس های گرفته شده آزاد میکنم ؛ چشم هامو محکم روی هم فشار میدم و سعی میکنم برای ساعتی هم شده ، ذهن آشفته امو با خوابیدن آروم کنم .****
تیام صدام میزنه ، بهش نگاه میکنم .
با صدای بچه گونه اش میگه :
-آبجی خوشحال نشدی؟
لبخندی رو بهش میزنم و چشم هامو به علامت تایید میبندم .
دستی روی سرش میکشم و میگم :
-از خواب بیدار شدی ، برو به خاله زهره بگو بهت یه چیزی بده بخوری !
ورجه ورجه کنون باشه ای میگه و از اتاق میره بیرون .
مقنعه و مانتو مو از تنم بیرون میارم و پرتشون میکنم روی صندلی قهوه ای رنگ جلوی میز مطالعه ام .
بلوز شلوار راحتی میپوشم و روی تختم دراز میکشم .
و سعی میکنم افکار پریشون ذهنمو پس بزنم و حداقل برای نیم ساعت هم که شده آرامشو به جسم و روحم هدیه کنم .
.
.
.
با تکون های دستی از خواب بیدار میشم و زهره خانم خدمتکارمون رو بالای سرم میبینم .
لبخند مهربونی میزنه و میگه:
-آقا اومدن ، نیم ساعت دیگه مهموناتونم میرسن ، گفتم بیدارتون کنم ، از مدرسه هم که اومدین چیزی نخوردین ، ضعف میکنین دور از جونتون.
با دستم چشم های غرق در خوابمو ماساژ میدم و روی تختم میشینم ، با صدای خواب آلودی میگم :
-میل ندارم ، شما برو ! منم الان میام .
سری تکون میده و با مکثی کوتاه از اتاق خارج میشه .
من هم از جا بلند میشم و پشت سرش بیرون میرم تا دست و صورتمو بشورم ، کارم که تموم میشه به اتاق برمیگردم .
در کمدمو باز میکنم ، انواع اقسام لباس در رنگ های مشکی ، خاکستری ، قهوه ای داخل کمد خودنمایی میکنه ، لباس رنگی زیادی ندارم ، بهتره بگم اجازه پوشیدنشو ندارم ، چون باز هم طبق نظر آقاجونم دختر باید رنگ های سنگین بپوشه .
به رنگ خاکستری قانع میشم و تونیکی به همون رنگ میپوشم ، سرسری حاضر شدنم اجبار رو فریاد میزنه .
شالم رو روی سرم مرتب میکنم و توی آیینه به دختری نگاه میکنم که عجیب از من دوره ؛
دختری که ته چشم های مشکی و براقش شیطنت بیداد میکنه اما حوصله ی شیطونی کردن رو نداره ، عجیب به نظر میرسه اما واقعیت محضه ، آدم ها گاهی از علایقشون هم میگذرن ، صرفا به خاطر این که دیگه رغبتی برای انجام کاری ندارن ، حتی اگه اون کار در نظرشون دوست داشتنی باشه باز از انجام دادنش صرف نظر میکنن .
نگاه از دختر توی آیینه میگیرم و از پله ها میرم پایین .
بابا روبه روی تلویزیون روی مبل نشسته و مشغول خوندن روزنامه است.
سلامی میکنم ، نگاهشو از روزنامه برمیداره و به من میدوزه ؛
سر تا پامو از نظر میگذرونه و آخر با تکون دادن سرش جوابمو میده.
نگاهش که از روم برداشته میشه، سری از روی تاسف تکون میدم و وارد آشپزخونه میشم .
توی اون آشپزخونه ی بزرگ زهره خانم تک و تنها مشغول سالاد خورد کردنه .
به سمتش میرم ، کاهویی از توی ظرف سالادش برمیدارم و متفکرانه میگم :
-زهره ؟
بهم نیم نگاهی میندازه و میگه : جانم ؟
-به نظرت من چقدر دیگه این جا دووم میارم ؟
لب میگزه و میگه :
-این طوری نگو ! یه وقت آقا میشنوه .
تو تاج سر همه ی مایی .
تک خنده ای میکنم و میگم :
-آره ، خودم میدونم !
در کمال سادگی میگه :


بیشتر بخوانید
نظرات رمان نوازش خیالی
  • بیان

    0

    سلام عزیزم ذمانت به نوبه خودت خیلی خوب بود و تبریک میگم ولی فکر میکنم خانواده سرمد رو جا گذاشتی بهتر بود رویارویی با اونا رو هم بنویسی

    ۲ هفته پیش
  • هلن

    0

    نویسنده عزیز ممنون بابت وقتی که گذاشتیدو این رمان و نوشتید الان وسط داستانم.یک چیزی خیلی اعصابم رو خورد کرد و نیاز دونستم بگم مصوبه مرگ نه و مسبب فجیح نه و فجیع خواهشاکلماتی که از درستیش مطمئن نیستید رو چک کنید.این مساله به شددددت مهمه

    ۲ هفته پیش
  • آرزو👑

    0

    به نظرم مجموعه ای از چند رمان بود ویا اینکه نویسنده نمی تونسته روی یک چهارچوب تمرکز کنه ..در کل رمانی نیست که بشه به دیگران پیشنهاد داد

    ۳ هفته پیش
  • مهناز

    0

    بسیارزیبا بود واقعا دست مریزاد

    ۴ هفته پیش
  • پریسا

    0

    یکی از زیباترین رمان هایی بودکه خوندم،،، دست نویسنده طلاعالی بود، وای زمانی که ترمه مردمن هق هقم بلندشده،،، ولی خداروشکر زنده بودهرچندسختی زیادی کشیدن ولی بلاخره بهم رسیدن پایان خوبی بود، وخوشبحال ترمه بخاطرکیان،، مرسی ازنویسنده ♥♥👏🏻

    ۱ ماه پیش
  • نفس

    0

    گفتم ده شب تا 6صبح ولی الان 2 بعد از ظهره که تموم شد😐😂خب درس داشتم دیگ🤣🤣😂

    ۱ ماه پیش
  • نفس

    0

    نخونده نظر بدم یا چی؟😂 الان زوده برا خوندن ساعت 10شب میخونم تا 6صبح 🙃😂

    ۱ ماه پیش
  • پارمی

    0

    خیلیییییییییییییی قشنگ بود با این که یکم طولانی بود ولی واقعا حس واقعی رمان رو می داد

    ۱ ماه پیش
  • دویار❤️

    1

    واقعا داستان زیبایی بود ❤️کیانی از جنس عشق رو برای همه دختران سرزمینم آرزو میکنم

    ۱ ماه پیش
  • ناز

    2

    خیلی خیلی قشنگ بود، حسودیم شد به ترمه بابت داشتن کیان🥲🤍

    ۲ ماه پیش
  • Sanay

    1

    پارت های هشت ، نه رمان خیلی خیلی گریه کردم بهترین و یا احساس ترین رمانی بود که خوندم🥺

    ۲ ماه پیش
  • Mahdis

    1

    عاشق این سبک رمانم

    ۲ ماه پیش
  • انیس

    0

    خیلی قشنگ بود خداقوت نویسنده ی عزیز و توانا

    ۲ ماه پیش
  • Masi

    1

    خیلی قشنگ بود دوسش داشتم 🥹❤️ 🩹 یه جاش هم پایه پسر داستان گریه میکردم

    ۲ ماه پیش
  • Mojj

    1

    به نظرم معرکه بود فقط حسودیم شد به ترمه کاش یکی مثل کیان دوسم داش

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!