دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان ماه و سایه اثر آزاده دریکوندی، نسخه آفلاین و دانلودی رایگان

رمان ماه و سایه | نسخه آفلاین

  • زبان فارسی
  • 758.8K 👁
  • 5K ❤️
  • 10.7K 💬

خلاصه رمان :

رمان ماه و سایه نوشته آزاده دریکوندی، رمانی عاشقانه و خانوادگی درباره آیداست؛ دختری که تصور می‌کند با کیارش، عشق دوران نوجوانی‌اش، به زندگی مشترک می‌رسد، اما خیلی زود با شک، تحقیر و اتفاقاتی غیرمنتظره روبه‌رو می‌شود. ورود مردی مرموز که سایه‌به‌سایه دنبالش است، زندگی آیدا را تغییر می‌دهد و او را با رازهایی پنهان از خانواده‌اش روبه‌رو می‌کند.

مردی سایه‌به‌سایه دنبالش میاد… دنبال آیدا! آیدایی که همه اون رو به عنوان نامزد پسرعموش یعنی کیارش می‌شناسن. همون عشق خام و شیرین دوران نوجوانی. اما درست وقتی خیال می‌کنه همه‌چیز داره به آرومی به سمت یک زندگی مشترک می‌ره، می‌فهمه که اتفاقا هیچ‌چیز آن‌طور که باید باشه، نیست! عشقی که براش ساده و بی‌دغدغه به نظر می‌رسید، حالا مثل قفسی پر از شک و تحقیر دورش رو گرفته. و درست همون موقع سایه‌ای وارد زندگی‌اش می‌شه… سایه‌ای مرموز... سایه‌ای ناشناس و پررمز و راز... مردی که حضورش هم ترس به دل آیدا می‌اندازه و هم آرامشی عجیب. مردی که انگار خیلی بیشتر از آنچه که باید، از خانواده‌ی آیدا خبر داره…

تصویر شخصیت های رمان


قسمتی از متن رمان ماه و سایه | نسخه آفلاین

موهای بلند و آشفته‌اش را جمع کرد و با کش موی باریکی که دور مچش داشت بالای سرش گوجه کرد.
- آخه دوست پسر اسمش روشه! یه مدت هست یه مدت بعد می‌ره! حالا می‌خواد پسر عموت باشه یا غریبه‌ی توی خیابون.
دوست پسر دیگر چه کوفتی بود؟
رابطه‌ای که با اجازه خانواده‌ها محرمیت داشته باشد، نامش نامزدی‌ست!
چیزی نگفتم و همچنان متعجب به آیه چشم دوختم که پشت به من خیلی بی اهمیت از اتاق بیرون رفت.
دهانی کج کردم و در رژلبم را بستم. آن را توی کیفم انداختم که بعدا بتوانم باز هم استفاده کنم.
ماشینم را توی خانه آوردم چون قرار بود با کیا باشم.
همه می‌دانستند رابطه‌ی من و کیا جدی است و ما را نامزد هم می‌دانستند؛ البته هیچکدام فعلا آمادگی ازدواج و قبول مسئولیت‌هایش را در خودمان نمی‌دیدیم.
اینکه بخواهم خانه‌داری کنم و با فکر ناهار و شام خودم را خفه کنم اصلا باب میلم نبود...
از طرفی هم کیا هنوز پیگیر وقت گذراندن‌های بیش از حد با دوستانش بود.
سوئیچ پژو پارسش را به من داده بود که بروم و توی ماشین منتظرش بمانم.
بوی عطرش توی فضای کابین پیچیده بود و من چند دقیقه‌ای منتظر ماندم.
وقتی پشت فرمان نشست ابدا به من نگاه نکرد.
هنوز هم دلخور بود؛ اما برای با هم بودنمان کوتاه آمده بود.
- مهدی با کی دعوا کرده بود؟
شانه‌ام را بالا انداختم.
- نمی‌دونم... به من نگفت!
خانه‌یمان توی یکی از محله‌های شلوغ شهر بود.
البته توی کوچه‌هایش هنوز هم خانه‌ها قدیمی بودند؛ اما با این حال پایین شهر نبود.
کوچه پس کوچه‌هایش خلوت بود؛ اما خیابان اصلی‌ این محله یکی از شلوغترین خیابان‌های شهر کوچکمان بود.
کیا به طرف یکی از دریاچه‌های مصنوعی شهر راند که خیابان کنارش پر از کافی‌شاپ و رستوران فست فود بود.
هر روز عصر دور دریاچه پر از ماشین‌های پارک شده می‌شد و باید آن‌قدر می‌گشتی تا شاید بالاخره جای پارکی پیدا شود!
اول به طرف رستوران فست فودی که همیشه مشتری‌اش بودیم، راند!
برای سفارش از من چیزی نپرسید چون می‌دانست قارچ و فیله‌ی سوخاری را به هر چیز دیگری ترجیح می‌دهم.
دستم را زیر چانه زدم و منتظر ماندم سفارش‌هایمان را تحویل بگیرد و برگردد.
هوا به تازگی تاریک شده بود و می‌دانستم حالا و توی این ساعت هیچ کجای شهر تا این اندازه شلوغ نیست.
چند دقیقه‌ای گذشت و کیا با چند پاکت توی دستش سر رسید.
کمی لاغر اندام و قد بلند بود.
همیشه موهای سیاهش را به عقب شانه می‌کرد و آستین‌های پیراهنش را تا آرنجش بالا می‌زد.
با دستانی پر در ماشین را باز کرد و نشست.
غذاها را توی بغلم گذاشت و ماشین را به راه انداخت تا در نزدیکی دریاچه جایی برای پارک پیدا کند.
کم حرف بود و دلیلش قطعا مهدی بود.
از من انتظار داشت کسی که تمام بیست و پنج سال زندگی‌ام را با او سر کرده بودم به یکباره کنار بگذارم.
مهدی برادر من بود و این واقعا از درک کیا خارج بود!
بعد از کلی جستجو بالاخره جایی برای پارک پیدا کردیم.
گرفتن غذاها را میانمان تقسیم کردیم و به طرف پارک اطراف دریاچه قدم برداشتیم.
دست آزادم را به دور بازوی او حلقه کردم و خودم را برای شروع یک دلجویی به او چسباندم.
- انقدر بد اخلاقی نکن کیا! همه می‌دونن رابطه‌ی من و تو با مهدی کلی فرقشه!
- ناراحت نیستم. بیخیال!
ناراحت بود؛ اما موضوع را کش ندادم.
سرازیری پارک را پایین رفتیم و نیمکتی را در نزدیکی دریاچه برای نشستن پیدا کردیم که زیر درختی بود و البته خیلی هم تاریک.
کارتن کوچک قارچ‌های سوخاری را باز کردم و چنگال سیاه یکبار مصرف را توی یکی از آن‌ها فرو کردم.
همیشه وقتی سرسنگین می‌شد همینقدر سکوت میانمان شکل می‌گرفت تا اندازه‌ای که اصلا به من خوش نمی‌گذشت!
مجبور بودم تحمل کنم و به خاطر مهدی با او درنیفتم که در این صورت اوضاع را بدتر می‌کردم.
- بابا می‌گفت برم گلخونه! راستش رو بخوای واسه کار خوشم نمیاد... مسیرش خیلی دوره حوصله‌م نمی‌گیره هر روز این مسیر رو رفت و آمد کنم.
در حالی که به اردک‌های توی آب خیره شده بود پرسید:
- چرا نمیای توی گلفروشی پیش من؟
- ترجیح می‌دم مثل مامانم با کاموا و قلاب و این چیزها سرگرم باشم...
کمی ذوق و اشتیاق به ادامه‌ی جمله‌ام آوردم.
- وای کیا نمی‌دونی چه کیفی داره وقتی اون لباس توی ذهنت رو ذره ذره می‌بافی!
کیا چنگال توی دستم را قاپید و قارچ نیمه خورده‌ام را توی دهان گذاشت و بی حوصله گفت:
- ول کن آیدا! بافتنی برای پیرزن‌هاست!
کمی با دهان باز نگاهش کردم؛ ولی بعد بی‌اهمیت خنده‌ی کوچکی کردم و چنگالم را از دستش گرفتم تا قارچی دیگر بردارم.
آنلاین شاپ نسبتا کوچکی داشتم و به همراه مامان لباس و عروسک‌های کاموایی و مخملی می‌بافتیم.
در نظر خودم جذاب بود و در نظر کیا مخصوص پیرزن‌ها!
نفسم را بیرون فرستادم و یک قارچ دیگر توی دهان گذاشتم.
پسری با سگ کوچکش قدم می‌زد و از کنارمان گذشت و پس از آن دختری با اسکیت‌هایش مثل برق عبور کرد.
کیا دستم را گرفت و به طرف خود کشید. خودم را روی نیمکت به طرفش سُراندم و او دستش را به دور بازویم انداخت.
من هم سرم را روی شانه‌اش گذاشتم.


بیشتر بخوانید

آخرین اطلاعیه‌ی رمان ماه و سایه | نسخه آفلاین

آزاده دریکوندی : ۲ روز پیش

آهسته نزدیک آمد و این بار پشت سرم ایستاد. سر انگشتان داغش روی شانه‌های لختم نشست.**پوست سردم سوخت از حرارت آن‌ها...**اما لرزیدم! شانه‌هایم را از ترس جمع کردم.**- تو می‌دونی چرا اینجایی. مگه نه؟**می‌دانستم! چشم بستم... سعی کردم آرام باشم و زیر دستانش نزنم. از لمسش خوشم نمی‌آمد.**- احتمالا فکر می‌کنی برای من خیلی حیفی! لابد دلت یه مرد جوون‌تر می‌خواست...**هنوز هم پشت سرم ایستاده بود. چانه‌ام را با دو دستانش گرفت و وادارم کرد به طرفی سر بچرخانم.**آینه قدی بزرگی تکیه بر دیوار در سمت راستم تصویری کامل از ما را نشان می‌داد.**با صدایی آرام گفت:**- یادت نره که تو بابت خیانت پدرت و نامزدت به من اینجایی! و اگه تو هم به من خیانت کنی...**لحنش درون مایه‌ای از تهدید داشت که نفسم را مختل می‌کرد.**به تصویر ثابت من توی آینه زل زده بود.**- نمی‌ذارم حتی یه بند انگشت از جنازه‌ات سالم بمونه!**☕🌲**همین حالا خوندن رمان سیاه‌زخم رو شروع کن🍀این یه رمان مافیاییه که توی بخش آنلاین قابل مطالعه هستش... حتما به سراغش بیا و روی افزودن به کتابخونه بزن تا همیشه برای مطالعه در دسترست باشه✅

4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 5,017 رای
5 ★
88%
4 ★
10%
3 ★
1%
2 ★
1%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان ماه و سایه | نسخه آفلاین

  • عجب

    در پارت 540

    خوبه قشنگه

    ۴ هفته پیش
  • رها

    در پارت 840

    رمان زیبایی بود ممنون از نویسنده

    ۱ ماه پیش
  • ناشناس

    در پارت 841

    سلام رمان زیبایی بود تشکر

    ۳ ماه پیش
  • کیاراد

    در پارت 570

    تا اینجا عالی بود

    ۴ ماه پیش
  • Rahele

    در پارت 841

    سلام عالی بود عزیزم ،رمان بسیار جذاب و زیبایی بود 😍

    ۴ ماه پیش
  • شهلا

    در پارت 491

    سلام داستانی مهیجو زیبا یی ست ،به دوستان پیشنهاد می کنم لخوانند

    ۴ ماه پیش
  • یلدا

    در پارت 840

    رمان قشنگی بود دوسش داشتم خواهرونه های آیدا و آیه خیلی ملموس بود عکس آیه خیلی به شخصیتش میومد و چقدر خوب بود که مهدی تا اخرش داداش طور موند با آیه هی استرس داشتم مثل رمان های کلیشه ای یهو از وسط داستان بگه من از اولم عاشق ایه بودم 🫤 در کل دست نویسنده عزیز درد نکنه 💜

    ۴ ماه پیش
  • مژگان

    0

    من چطور باید وارد بله بشم بخاطر خوندن رمان کوچ پرنده ها؟

    ۴ ماه پیش
  • دلی

    در پارت 210

    من الان نمیدونم چه جوری سکه تهیه کنم برای پازت بعدی که برام باز نمیشه

    ۴ ماه پیش
  • یلدا

    در پارت 680

    من چقدر دیالوگای این رمانو دوست دارم خیلی طبیعی طور انگار با فک و فامیل خودمون نشستیم حرف میزنیم 😁

    ۴ ماه پیش
  • ساناز

    در پارت 490

    رمانت خیلی زیباست عزیزم

    ۴ ماه پیش
  • زیبا

    در پارت 490

    تا اینجاش خوب بوده ممنون از شما

    ۴ ماه پیش
  • مریم

    در پارت 450

    بیاین نسل ما نسلی باشه برای بچه هامون که نتونن بترسوننشون خودشون با خیال راحت بیان بگن نترسن که با داس سرشون بریده بشه 😭

    ۴ ماه پیش
  • آرزو

    در پارت 740

    غمیییی ناتمام

    ۵ ماه پیش
  • آرزو

    در پارت 640

    عالییییییی

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️