رمان خواهرشوهر
- به قلم mohadeseh.f (محدثه فارسی )
- ⏱️۵ ساعت و ۲۶ دقیقه
- 103.7K 👁
- 838 ❤️
- 696 💬
داستان ما راجع به دونفره؛ دونفر که باتمام قدرتشون سعی دارن دونفر دیگه باهم ازدواج نکنن! یه خواهر شوهـر بدجنس و یـک برادر زن حیله گـــر و اما دوتاشون درحد مــــرگ تخس و شیطون! این دوتا سعی میکنن خواهر و برادرشون ازدواج نکنن چه آتیشهایی که نمی سوزونن... البته بگما این دوتا در حد مرگ زبون درازن اما در حین تمام نقشه هایی که کشیدن یه اتفاقی میفته که باعث میشه مسیر زندگیشون تغییر کنه و... کلی می خندید، بهتون قول میدم.
چنان جیـغی کشیـدم که خونه لرزید
-چـی؟!
یاسی وحشت زده چسبید به در و باتته پته گفت:
-چی ... چی ... چیزه ... عه ... م ... من ...کار ... دا ... دارم. بیرون رفت و در رو بست، نفس های بلند و خشمگین میکشیدم، نه نه
تمام نقشه هام داره خراب میشه، نه نه، این امکان نداره
مایان نباید زن بگیره.
کلافه تو اتاقم راه میرفتم، اگه زن بگیره من بدبخت میشم
عصبی شدم و پتو رو از روی تخت کشیدم و به دندونم گرفتم جیغ جیغ میکردم و پاهام رو به زمین میکوبیدم، تو اتاق میدوییدم و موهام رو چنگ میانداختم.
نمیدونم چند وقت گذشت که روی تخت نشستم و بالوچی آویزون به دیوار خیره شدم.
تــــق( بااین صدا معمولا توی رمانام آشنایی کامل دارید)
مایان با اون چشم های آبی جیگر خواهر کُشِش وارد شد و لبخند ملیح زد
اخم کردم، داخل اومد
-اوه اوه تو اتاقت جنگ شده؟
حرصی گفتم:
-یعنی الان خیلی بامزه ای؟
خندید و در رو بست
-اومدم یه خبر خوب بهت بدم، مطمئنم خوشحال میشی.
دندونام و روهم فشردم ولی لبخند زدم
نشست رو تختم
-بالاخره تصمیم گرفتم زن بگیرم، میدونی یه دختری هست خیلی به دلم نشسته، خیلی نجیب و خانوم.
وای که نمیدونید داشتم آتیش میگرفتم؛ لبخندم پهن تر شد
-چه عـالی.
اومد نزدیکم و بامهربونی بغلم کرد، دوست داشتم ناخن های بلند خوشگلم رو تو گردنش فرو کنم، اینکه دلم شدید میخواست بزنه زیر گریه.
ازم جدا شد و گفت:
-بلند شو حاضر شو عزیزم، بلند شو.
سرم و تکون دادم و رفت بیرون، اگه من مایا هستم که نمیذارم اون زن تو بشه.
لبخند دندون نمای بدجنسی زدم و سمت کمدم رفتم.
مایان و یاسی جون با دهنی که پر از کف بود به من زل زده بودن.
بالاخره باید یک تیپی بزنم که بفهمن خواهر داماد از اون باکلاس هاست؛ شلوار تنگ سفید، مانتوی مشکی تنگ که بلندیش تا بالای زانو بود، روسری ساتن سفید_مشکی که به صورت دور گردنی بسته بودمش و موهام رو کج ریخته بودم رژ جیگری و خط چشم مشکی، اوف نمیدونید چی شده بودم.
کفش پاشنه 20 سانتی مشکیم رو هم پام کرده بودم، کیف کوچولوی دستیم رو برداشتم و با لبخند گفتم:
-من حاضرم، بریم؟
دهن هاشون رو بستن و راه افتادن؛ دندون هام رو روی هم فشردم، نگاه چه تیپی هم برای اون میمون زده.
سوار ماشین شدم و راه افتادیم.
فکم رو کف ماشین چسبید وقتی فهمیدم الهیه زندگی میکنن، عـــــر.
وقتی رسیدیم پیاده شدیم، آدامسم رو تو دهنم انداختم و مشغول جویدن شدم .
مایان با استرس گل و شیرینی رو گرفت دستش، یاسی جون زنگ رو فشرد، من هم عصبی با پاهام روی زمین ضرب گرفته بودم.
در باز شد؛ اول یاسی جون رفت تو بعدش من رفتم، مایان پشت سرم وارد شد.
عـــــر عجـب خونـــه ای!
سعی کردم دهنم رو ببندم و آدامسم رو بجوام.
جـون جــون، یه خانوم و آقای باکلاسی وایساده بودن دم در رفتیم سمتشون، یاسی جون مشغول روبوسی و احوال پرسی با خانوم و آقاهه شدن، زنه بادیدن من چشم هاش پراژکتور شد و لبخند زنان گفت:
-سلام عزیزم؛ خوش اومدی.
لبخند مصنوعی زدم
-سلام، خیلی ممنون.
بهش دست دادم که من رو تو بغلش کشید؛ واه چه کارایی.
زنیکه آب لمبوم رو گرفت، آقاهه هم خیلی تحویلم گرفت.
وارد شدیم و دیگه دهن من کف کرده بود و قل قل میکرد.
روی مبل نشستم، بقیه هم نشستن، همه ساکت بودیم، با چشم های ریز به همه جا سرک میکشیدم؛ باصدای خانوم به سمتش برگشتم
-خب عزیزم اسم شما چیه؟
لبخند زدم
-مایا.
چشم هاش برق زد و ادامه داد
-چه اسم قشنگی، چند سالته عزیزم؟
خیلی ریلکس گفتم:
-18 سالم.
لبخندش عمق گرفت و نگاه معنی دارش رو به شوهرش دوخت.
صدای پا از راه پله های مارپیچی اومد، عین فضولا سرم رو برگردوندم که...
به به، چه سری، چه دمی، عجب پایی، جــون بخورمت من خوشگله
عه، چقدر آشنایی تو جیگر، نگاه اخم آلودش رو به من دوخت و یهو اخماش باز شد، متعجب نگاهم کرد؛ من هم یهو متعجب شدم و نگاهش کردم.
جینکس
0سلام رمان خیلی قشنگی بود نویسنده خیلی طنز رو برده بود بالا که من خیلی دوست داشتم بهتون پیشنهاد میکنم که حتما این رمان رو بخونید که کلی باهاش میخندید
۳ هفته پیشمحدثه
0سرگرم کننده وخوب بود جا داشت که خیلی از این بهتر هم باشه اما درکل جالب بود
۴ هفته پیشسارا
1و محدثه جون خواهش :میکنم به رمان نوشتن ادامه بده دوست دارم 🥰🥰🥰🥰
۱ ماه پیشسارا
0عالی بود بهتر از این رمان ندیده بودم مرسی از نویسنده اش و من عاشق نقش مایا و کیان بودم و اون بخشی که باهم ازدواج میکنن دوست دارم و حتما این رمان رو بخونید عالیه
۱ ماه پیشناشناس
1عالی😍😍😍😍😍😍😍😅😅😅😅😅😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
۲ ماه پیشنازی
2خوب بود اولین رمانی بود که پسره مغرور نبود
۳ ماه پیشانسیه
2سلام با تشکر از نویسنده عزیز راستش سلیقه من نبود شخصیت مایا رو دوست نداشتم و از آدمایی که از خانواده دوری می کنن خوشم نمیاد و به نظرم این خیلی بی رحمیه. پدر و مادر خیلی باارزش تر از این حرفان حتی اگه بدترین پدر و مادر هم باشن.
۳ ماه پیشاشک هشتم
1خوب بود فقط خیلی حرف زشت میزند
۳ ماه پیشارغوان
1خانم محدثه فارسی منکه نمیتونم کاری برات بکنم و کاری از دستم برنمیاد اصلا من کی باشم وقتی اون بالایی همه چی رو جفت و جور میکنه ایشالا خود خدا برات جبران کنه لحظه هایی که مارو خندوندی و از افسردگی نجات مان دادی عاشقتم به مولا❤️😘
۳ ماه پیشکیمیا
1من کیمیام و از شخصیت کیمیا بدم می اومد😂 خدایی خیلی خوب بود دستت طلا با تیکه ناراحتی مایا منم گریه کردم😥
۴ ماه پیشAna
2رمان خوبی بود دوسش داشتم . خیلی خوشم اومد که برخلاف خیلی از رمان ها شخصیت های اصلی دختر و پسر یعتی مایا و کیان جدایی یا دعوایی نداشتن .
۴ ماه پیشزهرا
0این چه طرز صحبته واقعا متاسفم
۴ ماه پیشهانی
1عالیه ببین این بهترین رمانیه که خوندم اصلا نویسندش عالیههههههه خیلی خوب بود امیدوار به رمان نوشتن ادامه بدی چون این رمان عالی بودمت ❤️ 🩹✨😂
۴ ماه پیشطناز
0خیلی زیبا بود مثل همیشه
۴ ماه پیش
عسل
0واقعا عالی بود اگه میشه بیشتر رمان بنویس