لیست کلیه پارتهای رمان آتوسا : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 48
-
رمان آتوسا - پارت 1
همۀ آنان که بر سر باختِ تو شرط بستند مگر تاسی بسازند که شش طرفش شش باشد. من و فنجان قهوه و سیگار قرص ماه و ویلای محصورشده با دیوار از بازتاب تصویرم در آینه میگریزم از انعکاس این آدمآهنیِ همیشه بیدار میگویی مغرور و بدخلق و حساسی اما من فقط زخمیام و تنها و احساسی شاهزادۀ سوار بر اسبِ سفید نمی...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 2
به زور خودش را از چنگال ناخنهای بلند پلنگها و وجودِ پلاس پارمیدا نجات داد. جمعیت را آرام کنار زد. بین پسرها هم قدش از بقیه رشیدتر هم جثهاش درشتتر بود. حالا فکر کن چه هیکلی خلق میشود، وقتی که ژنتیکی قد بلند باشی، باشگاه هم بروی و عضله هم بسازی. نه فقط این، بلکه در خوش چهره بودن هم ژنِ قدرتمند...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 3
جلوتر پیچیدند داخل کوچۀ خودشان. آرمین ماشین را گوشهای پارک کرد. ظاهراً همهچیز آرام بود و بهنظر میرسید که هنوز جنگی راه نیفتاده است. محمد گفت: -کنار سطل آشغال پارک کردی تا کسی زودتر از تو رزروش نکنه واسه امشب؟ آرمین درِ ماشین را بست و جواب داد: -مادر نزاییده، کسی منو مجبور کنه که توی سطل آش...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 4
مامانالهام روی مبل غش کرد. مبین به آشپزخانه دوید تا آب قند بیاورد. خانمبزرگ لبخند پیروزمندانهای زد و چادرش را روی سرش انداخت. احساس میکرد نقشههایش به ثمر نشسته و نانهایش پخته شده است. محمد جلو آمد و گفت: -ولی حاجی... حاجفتاح دستش را بلند کرد و صدای محمد در نطفه خفه شد. دوباره رو به آرمین ...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 5
پری سرش را پایین انداخت و نجوا کرد: -یا ابوالفضل! گیلدا در جوابِ سؤالِ همایونی گفت: -خا...خانوم!... چند نفر دزد اومدن اینجا... اینجا رو به هم ریختن و رفتن. الناز، با آبوتاب بیشتر در ادامۀ حرف گیلدا گفت: -دزد کجا بود؟ لاتولوت بودن. قمه دستشون بود. اگه دزد بودن، چرا هیچی رو نبردن؟ همایونی جلوتر ...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 6
جاوید، فوری انگشت اشارهاش را روی دماغش گذاشت و گفت: -هیس! صدا میره بیرون. نیما با اعتراض در جواب آرمین گفت: -دزدی چیه بابا! بیزینسه. آرمین از ناراحتی سرخ شد و گفت: -اون بیزینش رو من... لا اله الا الله! نون نامردی توی شکم مرد نمیمونه. اَرزونیِ خودتون. جاوید به جلو خم شد و زد روی پای آرمین و گ...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 7
فصل 3 نیمهشب: دختربچۀ نحیف و رنگپریده را روی تخت دونفرهاش خواباند. قفل دستهای لرزندۀ دخترک از گردنش کنده نمیشد. سرش را کمی خم کرد و در تاریکی به چشمهایش زل زد و گفت: -من اینجا هستم. راحت بخواب عزیزم! «عزیزم» را خیلی جدی گفت. بیشتر شبیه یک دستور خستهکننده بود تا محبت برای بچهای که کابوس...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 8
بهروز در حینی که به یک دروازه اشاره میکرد، گفت: -چراغها رو خاموش کن. همون دروازه سفیدهست. یک کیسۀ دستدوز مشکی روی سرش کشید که از قبل خیلی ناشیانه با چاقو دو سوراخ کوچک بهاندازۀ چشمها برای دیدن، بریده بودند. جاوید و نیما هم خودشان را پوشاندند. آرمین به نیما خندید و گفت: -صورتت لاغره، دماغت...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 9
هنوز آرمین لب باز نکرده بود که از فاصلهای بسیار نزدیک، صدای واقواق بلندِ سگی، زهرۀ هر چهار نفرشان را ترکاند. نیما کنترلش را از دست داد و چنان جیغ بلندی کشید که صدایش تا ویلاهای همجوار هم رسید. آرمین و جاوید با یک حرکت جلوی دهان او را سفت گرفتند و بهروز محکم به پس سرِ نیما زد و آرمین هم با حرص گ...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 10
آرمین وقتی بهوش آمد، اولین چیزی که حس کرد، درد فلجکنندۀ گردنش بود. گویی در نخاعش تیرآهن فروکرده بودند و فشار میدادند. سرش مثل وزنۀ دهکیلویی برایش سنگینی میکرد. مدتی طول کشید تا چشمهایش به نور سرخ آباژور عادت کند، ولی بازهم عمق تاریکی اتاق بیشتر از آن بود که غیر از تن و بدن خودش چیز دیگری را ...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 11
شلاق را بالا برد و روی شکم عضلانی و پُرموی آرمین فرود آورد. رد سرخ تازیانه پوست بدنش را سوزاند، درست مثل وقتیکه لبۀ کاغذ، گوشتِ تن را تصادفی میبُرَد. درد شدیدِ ضربات، طاقت آرمین را طاق کرد و دهانش باز شد و با هر ضربۀ شلاق هرچه فحش چارِواداری و رکیک بلد بود، نثار دختر میکرد و بدتر او را جری و ...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 12
-من میخوام لالا رو به لیلیت بذارم، اسممو دیوید بذارم... آرمین در حال بستن دکمههای پیراهن سفیدش جلوی آینه قدی آهنگ ساسی مانکن میخواند و ریزریز شانههایش را تکان میداد و از دیدن ماهیچۀ بازوها و کتفش، زیر پارچۀ نازک پیراهنش، کیف میکرد. بیتوجه به زنگهای پیدرپیِ پارمیدا، ادکلن را کف دست اسپری...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 13
آرمین و محمد، با راهنمایی یکی از پیشخدمتها، پشتِ میزی که درست وسط سالن و نزدیک سن قرار داشت جای گرفتند. محمد یقهاش را جلو کشید و گفت: -آخیش! از بس ریش خودشون رو تیغ میزنن، صورتشون عین پوست جوجه تیغی شده. آرمین یک برگ دستمالکاغذی برداشت و عرق پیشانیاش را خشک کرد و گفت: -چه قیافههایی واسه خو...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 14
آرمین همۀ خون بدنش در سروصورتش جهید و ته دلش چیزی آوار شد. او خود را کنار کشید و گردنش را مالید و یقهاش را صاف کرد. در کل خجالتی نبود و در چنین شرایطی نهایتاً در حدِ آلوی بُشقابی صورتی میشد، اما این بار نفهمید که چرا اینهمه شرمگین شده است؟ دختر، بدون هیچ حرفی بهدستشویی رفت و به آنها نگاه هم ...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 15
آرمین مانند کسی که کیشومات شده باشد شانههایش آویزان شد و به دوبرمنِ سیاهی که همچنان پشت میلهها به زبان سگها تهدیدش میکرد، نگاه کرد و گفت: -تو دیگه چی میگی، سیاهسوخته؟! او داشت به میلههای قفس نگاه میکرد که ناگهان دورش حصاری کشیده شد. با خود گفت: «هر دم از این باغ بری میرسد. یا پیرِ مسج...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 16
و به صندلی پشتیبلند شیک بغلدستش اشاره کرد تا دختر بر روی آن بنشیند. ناتاشا هم با مکث در کنارِ بزرگترین دشمن خودش جای گرفت و همزمان با نشستن ناتاشا، قیصر گفت: -چطوری خانم ناتاشا همایونی؟ ناتاشا دامن تنگ و براق لباسش را مرتب کرد و گفت: -بهنظر میرسه که تو از من بهتری. قیصر سرش را کنار گوش نات...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 17
افشار خیال کرد که عنقریب قیصر از برافروختگی دود کند و دعوا بهپا شود، اما قیصر همان بود که خودش گفت. صبور و باسیاست. دو لبۀ کتش را به هم رساند و دکمهاش را بست و گفت: -من قبولت دارم زیبای وحشی! ولی بهعنوان استادت باید بگم، درست در نقطۀ اوجی که فکر میکنی دنیا هم نمیتونه مانعت بشه، یه روزی، از ...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 18
درها که با ریموت باز شدند، ناتاشا دید که پنج غریبۀ درشتهیکل بهسمت ویلا میروند. با سرعت، ماشین را وارد حیاط کرد و ترمز شدیدی گرفت و بلافاصله از ماشین بیرون پرید. مردها تا او را دیدند، یک قدم عقب رفتند و گارد گرفتند. قبل از اینکه ناتاشا عکسالعملی نشان دهد، درهای خانه محکم باز شدند و یکی دیگر از...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 19
درِ اتاق شکنجه را بست و قفل را فعال کرد. معصومخانم با یک لیوان آب جلو آمد و گفت: -خانوم! اینو بخورین. الهی بمیرم. صورتتون زخمیه. -چیزی نیست. توی دعوا حلوا خیرات نمیکنن. آقاهوشنگ بهتره؟ اگه حالش بده، بریم درمونگاه. -نه خانوم! چیزیش نشد. فقط اون از خدا بیخبر که الهی دستش بشکنه، هلش داد و کمرش گ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 20
دخترک، ولیچرش را به حرکت درآورد و تندتند به آرمین اشاره میکرد که دنبالش برود. آرمین با پای برهنه دنبالش راه افتاد. دخترک ویلچر را پشت در نگاه داشت و کف دستش را پشتش قرار داد که یعنی، صبر کن. وقتی مطمئن شد همهجا امن و امان است دوباره راه افتاد. آرمین هودیاش را از روی جارختی راهرو برداشت و جیب...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
