آتوسا به قلم آرزو مهاجر
پارت دوم :
به زور خودش را از چنگال ناخنهای بلند پلنگها و وجودِ پلاس پارمیدا نجات داد. جمعیت را آرام کنار زد. بین پسرها هم قدش از بقیه رشیدتر هم جثهاش درشتتر بود. حالا فکر کن چه هیکلی خلق میشود، وقتی که ژنتیکی قد بلند باشی، باشگاه هم بروی و عضله هم بسازی. نه فقط این، بلکه در خوش چهره بودن هم ژنِ قدرتمندی را یدک بکشی. گرچه دماغش کمی بزرگ بود اما قوس و انحراف نداشت. ترکیبِ ابروهای هشتی کلفت و چشمهای درشت سیاهش، معجونی از جاذبه و شرارت ساخته بود؛ وقتی که مثل آن شب هنگام دیدنِ محمد با آن لبهای گوشتی، کج میخندید، این معجون قلقل میجوشید و نگاه دخترها را مثل آهن ربا دنبال خودش میکشید.
آرمین رسید به آن تندیس تعجب ـ محمد ـ که انگار از صد سال پیش پاهایش کف سالن ریشه زده و هرلحظه میرفت که شاخه و برگ هم در بیاورد. گفت:
ـ اخوی بسیجی؟! اینجا چه می کنی؟ بالاخره از راه به در شدی به من پیوستی؟
محمد ناگهان کوبید بر سر خودش و شروع کرد به مویه کردن. آرمین فوری در هوا دستهایش را چسبید و گفت: چته؟ چرا همچین میکنی بزغاله؟! ملت نگاهمون میکنن.
صورت برافروخته و برق هیجانی که در چشمهای درشت آرمین میدرخشید، نشان میداد که حسابی به او خوش گذشته و تا یک هفته خودش را شارژ کرده است.
ـ بیچاره شدیم آرمین. خونه خراب شدیم. آبرومون تو کل طایفه رفت. از امشب باید بریم توی آشغالی بخوابیم.
ـ چه مرگته تو؟! باز زیاد رو سجده بودی مخت حرکت کرد؟ بیا بریم ببینم.
دستش را کشید و به گوشهای رفتند. پارمیدا صدا زد: آرمین! کجا رفتی؟
آرمین دستی به نشانه ی «الان میآیم» تکان داد و به اتفاق محمد کنار ستون ایستادند. آرمین گفت:
ـ می خواستی بیای پارتی خب بهم میگفتی آشنات میکردم با بروبچ. نه این که زیرجُلَکی بیای.
محمد کوبید روی تخت سینه ی آرمین و گفت:
ـ چرا پرت و پلا میگی؟ پارتی به چه درد من میخوره؟ بدبخت شدیم.
ـ چی؟
آرمین برای اینکه اختلاف قد بیست سانتیاش را با محمد پر کند و همینطور هم صدای او را از بینِ غلغله ی موزیک بشنود، سرش را خم کرد و محمد با صدای بلند گفت: بدو بریم خونه. گاومون زاییده. حاجی همه چی رو فهمیده.
ـ چی چی رو فهمیده؟ یقه منو ول کن. درست بنال حالیم شه.
ـ قضیه پارتی رو. این زهرماریها و پارمیدا. همه لو رفت.
ـ فکر کردم اسراییل قراره ایرانو بزنه که این جور نابودی. آخه اسکول! پارتی رو که کم و بیش خودش فهمیده بود. میدونه!
ـ این مطرب بازیاتو نمیگم. اون استخر پارتی لعنتی رو میگم. تو خونه سعید بودین. نمی دونم کی فیلم گرفته و سی دی کرده فرستاده واسه خانم بزرگ.
رنگ از روی آرمین پرید و گفت: چی؟ چیکار کرده؟ چی میگی؟ یکی از من و دوستام با دخترا تو استخر فیلم گرفته فرستاده واسه مادربزرگمون؟ کِی؟ چه جوری؟
ـ اینو ولش کن. خانم بزرگ الان چادرچاقچور کرده با اون سی دی تو راهِ خونه ماست. چهارتا میذاره روش و یک جوری روغن داغ داستان رو زیاد میکنه که زار و زندگیت آتیش بگیره. فقط بدو که قبل از اون برسیم خونه و سی دی رو ازش بگیری و جریان رو یه جوری ماستمالی کنی، وگرنه اون زودتر برسه و حاجی سی دی رو ببینه پوستمون کندهست. دیگه رو نداریم تو چشماش نگاه کنیم.
ـ آخ! سگ برینه تو این شانس! بجنب!
هردو دویدند سمت درخروجی که پارمیدا با آن کفش پاشنه بلند و اکستنشن بلوند موها که پشتش تاب میخورد، سررسید و بازوی قطور آرمین را چنگ زد.
ـ صبر کن. آرمین کجا میری وسط مهمونی؟
آرمین گفت: بعداً توضیح میدم پاری. الان باید برم.
چند تا از دوست و رفیقهای آرمین هم دورش را گرفتند و مانعش شدند؛
یکی بازویش را گرفت و گفت: آرمین کجا میری؟ تازه گرم شده بودیم.
رفیق دیگرش جلو راهش را بست و اصرار ورزید: سید اقلاً واستا نیم ساعت دیگه برو.
آن یکی دستش را گذاشت روی شانهاش و گفت: آرمین جون چرا الان داری میری عزیزم؟
آرمین دو دستش را بالا برد و خطاب به دوستانش گفت: رفقا رخصت! وضعیت قرمزه، تا قهوه ای نشده باس برم. از افشین عذرخواهی کنین.
غرغر و ناله ی همه بلند شد. سعید اعتضاد، همان دوست صمیمیاش، سررسید. موهای کوتاهش را هوایی داده بود و موبایل آخرین مدلش را مثل مارکِ «من پولدارم» مدام توی دستش داشت؛ دوست دختر پلنگش هم مثل عروسکی کوکی قفل بازویش بود و همه جا به دنبالش میآمد. گفت: چی شده داداش؟
آرمین در گوشش گفت: سی دی استخر پارتی داره میرسه دست حاجی؛ دیر برسم فاتحهام خوندهست.
ابروهای باریک سعید از تعجب بالا رفت. ابروهای فیبروز شده ی پارمیدا هم با نارضایتی درهم رفتند و اعتراض کرد:
ـ عه... وایستا ببینم. چرا منو میپیچونی؟ آخه چت شد یه هو؟
سعید با انگشت زد به بازوی پارمیدا و گفت: پارمیدا تو بمون من میرسونمت برات توضیح میدم. بذار آرمین بره.
آرمین سرش را کج کرد و گفت: سعید حواست بهش باشه.
ـ خیالت تخت داداش. برو من هستم.
پارمیدا آمد باز اعتراض کند که محمد پرید وسط و مانع شد:
ـ آبجی اگه این تحفه رو دوباره میخوای ببینی نقداً تورو روح امواتت بیخیال ما شو.
بعد دست آرمین را کشید و دنبال خودش کشاند. آرمین همانطور که عقبی عقبی می رفت انگشت شصت و کوچکش را درحالی که بقیه ی انگشتانش را به داخل کف دستش جمع کرده بود، از یکدیگر باز کرد و به نشانه ی تلفن زدن دم گوشش قرارداد و بلند گفت: بهت زنگ میزنم.
** ** **
دو برادر از پلهها بهسمت پایین سرازیر شدند. آرمین در حال دویدن بین ماشینهای مدل بالا و لاکچری، سوئیچ را درآورد و پرسید:
-ماشین آوردی؟
-دلت خوشهها. با یه بدبختی با مبین دستبهیکی کردم و جیم شدم. حاجی چهارچشمی منو میپایید که مبادا به تو زنگ بزنم.
چراغهای بنز سفید چشمک زدند. آنها بهسرعت ویلا را ترک کردند. از بالای شهر تا خانۀ آنها، با سرعت متوسط، هفتهشت دقیقه راه بود، ولی امان از ترافیک! آرمین زد روی فرمان و گفت:
-با این ترافیک تا ما برسیم، اون سیدی رو دو بار با پشت صحنه دیدن.
محمد، جعبۀ دستمال کاغذی را بهسمت آرمین گرفت و گفت:
-بگیر عرقت رو خشک کن مایکل جکسون! سر و گردنت خیسه.
-نوکریم داداش!
آرمین چند برگ دستمال کاغذی را بیرون کشید و عرق زیر گردن و پس سرش را خشک کرد. از وقفۀ ترافیک استفاده کرد و زنجیر کلفت نقره را از گردنش درآورد و دو دکمۀ بالای تیشرت سفیدش را هم بست. در آینۀ ماشین چشمهایش را نگاه کرد تا ببیند سرخ است یا نه؟ ادلکنِ مواقع اضطراری را از داشبورد بیرون آورد و روی خودش خالی کرد. بهواقع این ادکلن، استتار بوی سیگار و الکل بود.
محمد پوزخند زد.
-خسته نباشی. تا الان دیگه لختت رو هم توی استخر با دخترا دیده. دیگه اینا که پیشش چیزی نیست. درضمن قضیۀ سیگار رو خیلی وقته که میدونه.
-اینو دیگه کی بهش گفته؟ لابد خانمبزرگ؟
-چند هفته پیش، مامانالهام کمردرد داشت. حاجی تشت لباس چرکها رو بلند کرد که ببره بریزه توی لباسشویی. حاجی رو هم که دیگه میشناسی چقدر تیزه. بوی سیگار رو گرفت و رسید به پیرهن تو. منتها به روی خودش نیاورد و از مامانالهام پرسید: «این بوی سیگاره؟» مامانالهامم رنگش پرید و گفت: «نه، بچهم ادکلنش یههوا گَسه.» حاجی هم یهجوری سرشو تکون داد که یعنی، «فهمیدم و به روم نیاوردم».
-دهنت سرویس. تو همه رو دیدی و شنیدی؟
-مبین، اسم تو و سیگار رو که میشنوه گوش وامیسته. نگاش نکن که یازده سالشه، حکایت فلفل ریزهست. خواست بیاد به خودت بگه، اما ترسید که قاتیپاتی کنی؛ واسه همین به من راپورت داد. اوف! ایشالا تنت کرم بیفته از این بوی گند الکل. تا چهل روز نمازم قبول نیست. چقدر صُوَر قبیحه دیدم امشب.
آرمین سرش را از پنجرۀ ماشین خارج کرد و خطاب به رانندۀ جلویی گفت:
-داداش! برو دیگه. ترافیک وا شده. استخاره میکنی قربون شکلت.
و سرش را داخلِ ماشین آورد و رو به محمد ادامه داد:
-خیلی خب بابا! شیخ صنعان! بهم بگو تو چهجوری اون گولاخ دمِ در رو با این تریپ مسجدی پشتِسر گذاشتی؟
-فکر کردی راهم میداد؟ الکی رفتم بهش گفتم که اون پشت، یه نفر از خر تو خریِ مهمونی سوءاستفاده کرده و اومده تا یکی از ماشینها رو بدزده. اونم رفت دنبالش. منم خودمو انداختم توی سالن. دروغگوام شدم. بعدشم که دیدم جنابعالی با پارمیداجونت در حال صفاسیتی هستی.
آرمین، فرمان را چرخاند و وارد خیابان بعدی شد. از عصبانیت محمد خندهاش گرفت و گفت:
-حالا چرا داد میزنی؟ جون من حال کردی رقصو؟ لنگه نداره داداشت. آخه تو چی آفریدی خدا؟! خوشتیپ، سرزبوندار، جذاب.
این را گفت و سر انگشتانش را با صدا بوسید و خندید. محمد هم در مقابل مدح و ستایش آرمین، بهخاطر خِلقتش، در جوابِ برادرش گفت:
-همینه دیگه. خدا یه چی ساخته، نعوذبالله خودشم توش مونده و پشیمون شده. چرا؟ چون همۀ دخترها رو قطار میکنی پشتِسرت.
-اینکه دیگه سحر و جادو نیست. هر مردی اگه خوب بخوره، یه نموره هم ورزش کنه، دهنشم بوی لاشۀ کفتار نده، موهاشو درست اصلاح کنه، خشتکشم دم زانوش، تابتاب عباسی نزنه، یه ادکلن ساده و گیرا هم بزنه، میشه جذاب.
-پوف! چی بگم داداش؟! پسرای ما که همه واسه جلب توجه، شلوار پاره میپوشن و ابرو برمیدارن و دماغ عمل میکنن.
آرمین سرش را تکان داد و گفت:
-همینه دیگه! بیخودی سختش میکنن. بعد همین تخم سگها برمیگردن و میگن، دوستدخترهای ما روی آرمین کراش دارن! خب من چیکار کنم که شماها عین زنها میمونین.
-زیاد پسته نشکن با اونجات. هنوز باد به زخمت نخورده تامکروز! فقط دعا کن زودتر برسی. زیاد که نخوردی؟ یهوقت چرتوپرت نگی و تِر بزنی؟
-نه بابا! یه نصفهپیک بیشتر نزدم. اونم همون اوایل مهمونی. مست نیستم.
موبایل آرمین به صدا درآمد. موبایل را از جیب شلوارش بیرون آورد و با دیدن شمارۀ پارمیدا، گوشی را به محمد داد.
-محمد! جواب بده. بگو پُشت فرمونه.
محمد که انگار سرب داغ به او تعارف کرده باشند، گوشی را پس زد و گفت:
-به من چه. چرا میدی به من؟ همینکه اومدم اونجا و کلی لِنگوپاچه دیدم، برای هفتپُشتم بسه.
-خاک بر سرت! گوشی رو چرا میندازی دربهدر؟! عه...!
وَ درحالیکه یک چشمش به جاده بود، خم شد و گوشی را از کف ماشین برداشت و رد تماس زد. سپس آن را انداخت روی داشبورد و با شوخی گفت:
-صد دفعه بهت گفتم، بیا بریم با یکیدو نفر آشنات کنم تا اون بختِ گرۀ کورخوردهت باز بشه. هی نشستی توی مسجد و حسینیه و چله گرفتی و دکمۀ بالای پیرهنتو تا روی دماغت بستی که چی بشه؟ بسکه مثل مرتاضهای هندی ریاضت کشیدی، تا یه دختر میبینی، درمیری. یهکم اجتماعی باش.
-خفه شو. تو به کثافتکاری میگی، اجتماعی بودن؟ حاجی اگه بفهمه...
-ای بابا! ول کن جون عزیزت. هی حاجی حاجی حاجی. بابا! مگه این تن و بدن مالِ حاجیه؟ مگه این زندگی مالِ حاجیه؟ چقدر عمر میکنیم که همش محدودیت، محدودیت، خط قرمز. میخوایم بریم بیرون، حاجی. میخوایم بخوریم، حاجی. دیگه کم مونده واسه تنبون عوض کردن هم بریم از حاجی کسب رخصت کنیم.
-اینا رو برو به خودش بگو. عیشونوشت به هم ریخته، دادِشو سر من میزنی؟ بیچاره شدیم رفت دیگه. با این راهبندون تا ما برسیم خونه، حکم اعداممون صادر شده و طناب دار رو هم خانمبزرگ بافته.
-حالا چرا هی جمع میبندی؟ من با دخترا رفتم استخر، اونوقت تو میترسی؟
-داداشمی. مشکل تو، مشکل منم هست.
آرمین نیشخند تلخی زد و گفت:
-داداش خونی که نیستیم. یادت رفته من سَرِ راهیام؟
-برای دوست داشتن لازم نیست که نسبت خونی داشته باشی. وقتی توی دل آدمی جا بگیری، دردِ تو میشه دردِ اون آدم. همین حس کردنِ درد، معنیش میشه همخونی و تمام.
آرمین خم شد و سر محمد را کشید سمت خودش و بوس محکمی روی موهایش نشاند.
-کشتۀ مرامتم اخویِ بسیجی!
محمد خودش را عقب کشید و با اعتراض گفت:
-عه...! نکن. گمشو اونور، دهنت نجسه. بیشعور.
و بعد، چند بار روی موهایش را دست کشید. طوری که انگار چیزی را از روی سرش پاک میکند. آرمین خندۀ بلندی کرد و گفت:
-جون من، اون دکمۀ بالاتو وا کن. به وَالله من دارم بهجات خفه میشم.
-گمشو. باز پُررو شدی؟ بندازم بیرون تا دخترهای مردم ببینن و الکی فکرشون درگیر بشه؟ همین جوریشم جهنمی هستیم.
آرمین که از شدت خنده نزدیک بود ماشین را منحرف کند، گفت:
-بابا اعتمادبهنفس! لباست توی تنت بندری میره. خوبه که عین من سر و سینه و بازو نداری.
-تو هم بیشعوری دیگه. آدمی که عضله داره و باشگاه میره، باید گشادتر بپوشه. گناه دارن دخترهای مردم که قلنبهسلنبههای تو رو میبینن. طفلکیها از راه به در میشن.
-نه که اونا مریم مقدسن و مانتوهای جلوباز و لباسهای چسبون نمیپوشن.
-هرکی رو توی گور خودش میذارن آقا! از قدیم گفتن، تو پای خروست رو ببند، به مرغ همسایه هیز نگو.
-لابد اینم شنیدی که قدیمیها گفتن، کرم از خودِ درخته. طرف، خودش داره نخ میده. خب من نگیرم، یکی دیگه میگیره. تازه بهخاطر باشگاه نیست. من از همون اول، ژنتیکی، هیکلِ پهلوونی داشتم! مادرزاد استخوندرشتم و هرچی بپوشم همینه.
-آره جون عمهت! باشگاه تأثیر نداره. ماشاالله مو نمیزنی با اون عکس دیو سپید، توی شاهنامهای که حاجی داره.
آرمین قهقهه زد و با خنده گفت:
-خدایی چه تشبیه بهحقی کردی. من دومی ندارم.
-یه دومتر از اون زبونت رو نگه دار واسه حاجی. لازمت میشهها.
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
اره عزیزم رایگانه
۵ ساعت پیشصدف
0عالیی بود .پارت گیرایی
۵ ساعت پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
😘😘
۵ ساعت پیشمینا
0چه قدر هنرمندانه نوشته این رمان کمتر کتابیو دیدم اینقدرر خوب بنویسن
۶ ساعت پیشمرسانا
0خدایا یه دونه ارمین بده به من😭
۶ ساعت پیشکارا
0وای ارمین چقدر شیطونه خوشم میاد همه شخصیت هاتون باهم متفاوتن
۶ ساعت پیشسرو
0وای کی بشه برسیم عاشقونه شون حس میکنم ارمین خیلی شیطونه
۶ ساعت پیشسنا
0چقدر هیجان داره از همین اول! بی قرارم برم پارتای جلو
۶ ساعت پیشالناز۲۳
0چقدر قشنگه این رمان😍خیلی خوشم اومدش
۶ ساعت پیشسپیده
0کاش ارمین دوست پسر من بود🥺پارمیدا کوفتت بشه
۶ ساعت پیشیارا
0واای رو ارمین کراش زدمم خداا
۶ ساعت پیشسهیلا
0وای عاشق این دوتا برادر شدم در عینی که باهم فرق دارن خیلی باهم خوبن
۶ ساعت پیشروژین
0چه جوری از زبون پسرا اینقدر خوب نوشتیی
۶ ساعت پیشمتینا
0اره برا منم سواله لعنتی یه جوری دقیق نوشته انگار خودش پسرهه
۶ ساعت پیشالناز 🌼
1ممد آقا خیلی دوستت دارم مرد رویاهای من😂😂بابا این ممدو من شناختم این ممد مایو نداره وگرنه بسیاار شناگر قابلیه😎😎
۹ ساعت پیشاکرم بانو
0اونجاش که میخواستن از پارتی بزنن بیرون یارو پرید جلو ارمین گفت سید ،فک کردم میخواد بگه بیا باهم *** جماعت بخونیم😂😂
۱۲ ساعت پیشاکرم بانو
0یاابلفضل چرا *** سانسور میشه دیگه؟🤔🤔
۱۲ ساعت پیشمارال
1عع این رمانه رو کجا قایم کرده بودین خیلی باحاله مخصوصا بحث های ایپ دوتا داداش😂
۱۴ ساعت پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
خواستم غافلگیرتون کنم😎
۱۳ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

حدیثه
0خداروشکر تا اخر رایگانه ان شاالله دیگه؟ خیلی خوشم اومده