لیست کلیه پارتهای رمان آتوسا : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 48
-
رمان آتوسا - پارت 21
-مشکلی هست؟ -نوکرتم، داری از سوءقصد حرف میزنیا. آتاری که نیست. خب چرا به پلیس اطلاع نمیدین؟ شیرازی دستهایش را به هم مالید و سَرِ بینیاش را کشید. مردمک چشمهایش بیهدف میچرخید و همۀ اینها علامت این بود که چیزی را پنهان میکند و قرار نیست تمام قضیه را توضیح بدهد. او بعد از مکثی در جواب آرمین...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 22
پشت گردن و گوشهایش داغ شد و قلبش به شماره افتاد. صورت اهریمنی دختر را روی دیوارها میدید که فاتحانه قهقهه سر میدهد و پرههای شلاقش را به لبهای شهوتانگیزش میکشد. با خود گفت: «ِگل بگیرن در این دهن رو. اینقدر فک زدیم که نفهمیدم، کدوم قبرستونی داره ما رو میبره. به بوی کباب اومدیم و دیدیم که خر...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 23
آرمین دلش میخواست همراه فرزین از سالن فرار کند. صورتش از خشم سرخ شده و جوری معذب نشسته بود که گویی از همه طرف با نیزه محاصره شده است. در دل غرغر کرد: «از آب خلاص شدیم، دچار سیلاب شدیم. مگه دستم نرسه به اون بی-ناموسی که آمار استخر پارتی سعید رو گذاشت کف دست خانومبزرگ». صدای پارس سگ چهارستون بدن...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 24
آرمین کلید انداخت و داخل واحد شد. چشمش که به اسباب و اثاثیه افتاد، آه از نهادش برآمد. اینجا بود همانجایی که حاجیقاسمی به او اجاره داده بود؟! نفس لوامهاش به او نهیب زد: «چیه؟ نکنه توقع پنتهاوس و سونا و جکوزی رو داشتی؟ مثلاً از خونه قهر کردیا». خودش جواب نَفس لوامهاش را داد: «قهر کجا بود؟ با ...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 25
سؤال فرزین او را از افکارش بیرون کشید. -حالا تو مطمئنی که هرکسی میاد سراغت آدمِ قیصره؟ شاید کسای دیگهای هم هستن که بخوان دخلت رو بیارن؟ انگیزهشون که زیاده. چیه؟ چرا چپچپ نگاهم میکنی عزیزم؟! خب نیست که نسبت به هیچ مردی نظر مثبتی نداری و همه رو میخوای پارهپوره کنی، اونام میخوان جبران کنن. -ف...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 26
فرشید، همکار دیگرش، چرخید و پرسید: -جدی؟! کو؟ حمید به سقف اشاره کرد و جواب داد: -سر میز بیستویک، لژِ بالا نشسته. این دفعه ماشینشو نیاورده انگار. فرشید گفت: -بیخیالش. رامین بشنوه، توبیخت میکنهها. خوشش نمیاد روی با مشتریها تیک و تاک بزنیم. حمید سینیها را گذاشت روی سینک بغل آرمین و گفت: -ولی...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 27
آرمین، خونسرد به چشمهای ناتاشا نگاه کرد و گفت: -خب، بههرحال من حاضرم عذرخواهیت رو بشنوم. نیمخندِ تُردی لیز خورد و روی غنچۀ لب ناتاشا نشست و گفت: -یکی از دلایلی که قبول کردم تو بشی بادیگاردم، همین اعتمادبهنفس کاذبت بود. -کاذب نیست خانوم! ارزش قائل میشم برای خودم و شخصیتم. ادعا نمیکنم که بی...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 28
پیشخدمت سینی قهوه را روی میز گذاشت و پرسید: -چیز دیگهای نیاز ندارین؟ ناتاشا دستی را که انگشتر بلند داشت بالا برد و گفت: -خیر. سپاسگزارم. ژست باوقار و کلام مؤدبانۀ او آرمین را شگفتزده میکرد. هرچه زور میزد تا این شخصیت باکلاس و مبادیِ آداب را با آن هیولای سراپا غیظ و کینه که بیرحمانه شلاقش ر...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 29
آرمین کمی توی چشمهای ناتاشا خیره شد. آب دهانش را قورت داد و پرسید: -قیصر؟ همونی که گفتی میخواد بکشدت؟ -آره! هر دو به صندلی تکیه دادند و ناتاشا ادامه داد: -و مطمئن باش، اونقدری که من میتونم بهت آسیب بزنم، این زن که هیچی، هیچ کس دیگه نمیتونه. یعنی تا من هستم جرئتش رو نداره. قرار نیست تنها بر...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 30
هوا مانند مایعی سنگین، گرم و راکد بود. بهقدری سکوت آن اطراف بود که آدمی خیال میکرد به آخر دنیا رسیده است. بهزور نور چند ویلا با فاصلۀ خیلی زیاد از هم دیده میشدند. ناتاشا دیگر شال به سر نداشت و نقاب خرگوشی را هم روی صورتش زده بود. دم اسبی موهای بلندش که باز آنها را اتو کشیده بود، پشتِسر تاب ...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 31
دستهایش را به هم مالید و به دلِ هیاهو زد. ناتاشا نامحسوس دست به گوشوارهاش کشید و از شنود گفت: -مراقب باش سوتی ندی که بفهمه. خودت که دیدی، محافظ داره و احتمال نود درصد خودشم مُسَلحه، اما تشنۀ مردهای جوونتر از خودشه. اعتیاد داره به رابطه با کوچیکتر از خودش. من دورادور زیر نظر دارمت. آرمین همان...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 32
حسابی مست شده بود و داشت زور میزد پشت آرمین را به تشک بزند. آرمین با شادی در دل گفت: «آهان! این شد. حالا اگه سایزِ شورت پدربزرگشم بپرسم، بهم میگه». آرمین بیتوجه به حرکاتی که مسیحا میکرد، موهای او را نمایشی نوازش داد و پرسید: -یادت میاد دوسه سال پیش رو؟ با قیصر و بکتاش یه معامله کردین و تو واس...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 33
آرمین ماسک را از روی صورتش برداشت و چشمهایش را ماساژ داد. قلبش هنوز هم آرام نشده بود و تندتند میزد. وقتیکه دید ناتاشا همچنان با نقاب مشغول رانندگی است، خودش دست بُرد به پشت موهای او و گفت: -من باز میکنم. تو حواست به جاده باشه. اینجوری بریم توی شهر میگیرنمون. نقاب را با احتیاط از لای موها...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 34
سپس رو به رانندۀ ماشین که دیگر خیلی از آنها دور شده بود و قطعاً صدای او را نمیشنید، با عصبانیت گفت: -بابا! چه خبرته مرتیکه؟! سَر میبری؟ ناتاشا ساعد پُرموی آرمین را چسبید و به پیادهرو که رسیدند، دستِ او را رها کرد. در دست ناتاشا حسی جریان یافته بود شبیه به لمسِ مس گداخته و انگشتهایش میسوختن...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 35
بین راه دیگر حرفی بین آنها رد و بدل نشد تا اینکه ناتاشا دم در خانه ماشین را نگه داشت و رو به آرمین گفت: -ممنون بهخاطر کمک امشبت و... اینکه... ناتاشا ساکت شد و کلامش را ناتمام گذاشت. چند بار دهان باز کرد تا حرفش را بزند، اما مردد بود. بالاخره هم بعد از مکثی کوتاه تردید را کنار گذاشت و در ادامه گف...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 36
اولین ایمیل دریافتی ناتاشا ازطرف کوفه: «جشن ازدواج رو به مجللترین صورت ممکن برگذار کن تا افراد بیشتری حضور داشته باشن و همه از متأهل شدنت باخبر بشن». دومین ایمیل دریافتی ناتاشا ازطرف کوفه: «ابلیس بزرگ قراره با اونوریها معاملۀ هنگفتی برای ورود اسلحه به اینطرف بکنه. زمان و مکان معامله رو کشف کن...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 37
داخل کوچه شد و با صدای بلند و رسا رو به ناتاشا گفت: -مزاحمت شدن؟ ناتاشا با تعجب پلک زد. فکر نمیکرد آرمین دنبالش بیاید. فکر میکرد که بیخیال ماجرا جلوی مزون منتظرش میماند. برایاینکه امتحانش کند، گارد دفاعیاش را میکشد و صاف می-ایستد و میگوید: -اینا نوههای جکیچانن. اومدن باهام کنگفو تمری...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 38
آرمین با تعجب به او نگاه کرد. -یعنی میخوای بگی، یکی هم هست که مثل شما همچین خونهای داره و خطرناکتر از شماست؟ بعد شما باهاش درافتادی؟ -خونهش مثل من نیست، ولی آره، قیصر خودش خیلی خطرناکتر از منه. -پس اگه اینقدر خطری و ناجوره، چه تضمینی میدی که یک وقتی خودش به خونهت حمله نکنه؟ -بهت که گفتم....
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 39
صبح فردا، خوشتیپ و معطر به آدرس محل کار ناتاشا رفت. نگاهی به کارت ویزیتش انداخت. «مزون شادی، با مدیریت همایونی». قبل از اینکه داخل شود، خودش را در شیشۀ ویترین برانداز کرد و از مرتب بودن تیشرت سفید و شلوار جینش مطمئن شد و لبخندی به خودش جایزه داد. درِ سنسوری ورودی برایش کنار نرفت. دو انگشتی به ...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 40
الناز درجواب او شانه بالا انداخت. گیلدا قبل از اینکه همایونی بهخاطر راه دادن یک غریبه به مزون او را هم از یکی از آن رگالها آویزان کند، بهسرعت جواب داد: -خانم! میگن که نامزدتون هستن. و طوری ملتمسانه به آرمین نگاه کرد که انگار میخواست به او بگوید: «تو رو خدا نامزدش باش، وگرنه اگر دروغ گفته با...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
