آتوسا به قلم آرزو مهاجر
پارت سیزده :
آرمین و محمد، با راهنمایی یکی از پیشخدمتها، پشتِ میزی که درست وسط سالن و نزدیک سن قرار داشت جای گرفتند. محمد یقهاش را جلو کشید و گفت:
-آخیش! از بس ریش خودشون رو تیغ میزنن، صورتشون عین پوست جوجه تیغی شده.
آرمین یک برگ دستمالکاغذی برداشت و عرق پیشانیاش را خشک کرد و گفت:
-چه قیافههایی واسه خودشون درست کردن! انگار اومدن عروسی. اگه خانومها همون یهمثقال حجابم کنار بزنن، ه
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
مولان
2پس این اقا ارمین از خیلی وقت پیش چشمش ناتاشا خانوم مارو گرفت
۲ هفته پیشلادن
0وای فکر کن آرمین با دختر شهید😶
۲ هفته پیش🦢AVAZ GHO🦢
0عاشق شخصیت ناتاشام🫠
۳ هفته پیشگلوریا
2پارمیدا جان گمشو برو از زندگی ارمین
۳ هفته پیشملیحه
1کاش پارمیدا بمیره. ارمین و ناتاشا باهم باشن
۳ هفته پیشضحی
1من خیلی بدم میاد از این پارمیدا دوست دارم خفه ش کنم
۳ هفته پیشفرانک
0اوه اوه پس همدیگه رو قبلا دیده بودن
۳ هفته پیشژینوس
0پارمیدا منو یاد نگار عشق ابدی میندازه
۳ هفته پیشکتایون
0پارمیدا کفر منو درمیاره کاش کات کنن زودتر
۳ هفته پیشنینا
0وای پارمیدا چقدر خرابه😑😑😐
۳ هفته پیشلعیا
0این دوست دختر سیریشش باید همه جا باشه اه
۳ هفته پیشمتینا
0خوشم میاد ارمین آمار همه رو داره😂😂
۳ هفته پیشفرشته
0این ممد خوب برای غیبت پایه ست هاا
۳ هفته پیشکارولین
0خیلی خوبه که توی. این رمان ادم مذهبی و غیرمذهبی کنار هم باهم اینقدر صمیمی هستن
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

برفین
1فقط میخام بفهمم چطور بیوه شده ناتاشا و جذشتش چیه و خانواده واقعی آرمین ولی از پارمیدا بشدت بدم اومد