پارت سوم :

جلوتر پیچیدند داخل کوچۀ خودشان. آرمین ماشین را گوشه‌ای پارک کرد. ظاهراً همه‌چیز آرام بود و به‌نظر می‌رسید که هنوز جنگی راه نیفتاده است. محمد گفت:
-کنار سطل آشغال پارک کردی تا کسی زودتر از تو رزروش نکنه واسه امشب؟
آرمین درِ ماشین را بست و جواب داد:
-مادر نزاییده، کسی منو مجبور کنه که توی سطل آشغال بخوابم. کم نمک بریز، پنیرِ تبریز!
آرمین اول خواست زنگ بزند، اما برای چند لحظه به رزهای رَونده‌ای که روی دیوار حیاط، پیچ خورده و از بالای دروازۀ سفید آویزان شده بودند، نگاه کرد. نگاهش مثل کسی بود که حساب چیزی را کرده است. کلید را از جیبش بیرون آورد و در قفل چرخاند. محمد دست‌هایش را به‌طرف آسمان بالا برد و با نگرانی ذکر می‌گفت.
آرمین هم‌زمان که در را باز می‌کرد و آن را به عقب هل می‌داد، خندید و گفت:
-چه مرگته؟ از خدا تقاضای لشکر پشتیبانی می‌کنی؟ مگه داری می‌ری با صدام بجنگی که...
و جمله‌اش با فریاد خانم‌بزرگ که لنگه‌دمپایی‌ای در دست داشت و به‌طرف او نشانه رفته بود، ناتمام ماند.
-ای تف به گور ننه و بابات بیاد! تخمِ نا‌بسم‌الله!
آرمین بلافاصله جاخالی داد و دمپایی چرمی زنانه، صاف به پیشانی محمد اصابت کرد و او با فریاد بلندی، نقش بر زمین شد.
-آخ! آخ سرم!
مامان‌الهام و مبین، پشتِ‌سر خانم‌بزرگ، سربرهنه و پابرهنه از پله‌ها پایین دویدند. مامان‌الهام وقتی محمد را دید که روی زمین افتاده و سرش را چسبیده است و ناله می‌کند، بر سر خود کوبید. آرمین، بازوی محمد را گرفت تا خانم‌بزرگ و مامان‌الهام و مبین برسند. او همان‌طور که محمد را بلند می‌کرد، گفت:
-پاشو، پاشو. ای به اموات این زن صلوات که مواقع عادی می‌خواد دو قدم راه بِره، به یکصدوبیست‌وچهار هزار پیغمبر متوسل می‌شه، ولی موقع خبر‌چینیِ من که می‌رسه، از موشک بالستیک هم سریع‌تر می‌رسه اینجا.
تازه محمد به کمک آرمین بلند شده بود که خانم‌بزرگ رسید و لنگه‌دمپایی دوم نیز به پرواز درآمد. آرمین، محمد را بی‌خیال شد و پرید پشت پژوی 405 حاجی و این دفعه لنگه‌دمپایی، به‌کلیۀ محمد اصابت کرد. این بار چنان نعرۀ دردناکی از ته حنجره کشید که حاجی را پشت پنجره کشاند.
آرمین به کاپوت پژو تکیه داد و حلقۀ کلید را دور انگشتش چرخاند و گفت:
-آفرین خانم‌بزرگ! ماشاالله به این ضربِ دست. راسته که می‌گن، دود از کنده بلند می‌شه. اونجوری که شما شلیک کردی، این بچه از فردا پیوند کلیه لازم داره.
خانم‌بزرگ چادرش را پر کمرش محکم کرد و با تشر به آرمین توپید:
-ببند اون نیشت رو پسرۀ لااُبالیِ ولگرد! کدوم گورستونی بودی تا الان؟ بغل کدوم هرزه‌ای لاس می‌زدی که بوی گندِ عرقت کل حیاط رو ورداشته؟
-اِ اِ اِ...! خانم‌بزرگ! تو از کجا فهمیدی؟ به جان شما یه شیشه ادکلنو روی این هیکل خالی کردم تا بوش بِره. آدم باید خیلی خبره باشه تا بوی این زهرماری رو از یه‌فرسخی بشنفه.
خانم‌بزرگ، لنگه‌دمپاییِ پیش پای محمد را برداشت و دوباره پرت کرد. آرمین سرش را دزدید و دمپایی، لای بوته‌های سبزی افتاد. آرمین ابروهای هشتش را بالا انداخت و گفت:
-سه هیچ، به نفع من.
خانم‌بزرگ دوباره با فریاد گفت:
-خفه شو بی چشم و رو! فکر کردی خبرش نمی‌رسه؟ منِ گیس‌سفید رو با خودت مقایسه می‌کنی؟ من سر الله‌اکبرِ اول، سجاده‌م پهنه. یه روزۀ قضا ندارم. تو کل این خاندان هیچ‌کس مثل تو تارک‌الصلات نیست. بچه‌م خون کرد که توی یتیم بی‌کَس‌وکار رو آورد سر سفرۀ اولاد پیغمبر؟ کم چپوند توی اون شیکمِ کاردخورده‌ت که حالا آبروی چندین و چندساله‌ش رو بردی؟ سر ما رو دور دیدی و با پول حلال پسر سید من، می‌ری خونۀ فساد و تا خرخره کثافتی می‌خوری و تن لخت و کون لخت با هرزه‌ها می‌پری توی آب؟
مامان‌الهام به سروصورت خود کوبید و با دلهره به خانه‌های دور و بر نگاه کرد و گفت:
-خانم‌بزرگ! تو رو ارواح خاک حاج‌اسدالله، کوتاه بیا. جوونی کرده. شما ببخشش. ما توی دَروهمسایه آبرو داریم. مَردم می‌شنون.
آرمین دست‌هایش را روی سقف پژو، روی هم گذاشت و سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:
-آخ! آخ! گفتی مامان‌الهام! نور بباره به قبر اسدالله‌خان. حیف که همچین ساقی کاربلدی، آخر عمری رفت زیر چتر توبه و نذاشت از متاع‌های درجۀ یکی که بین اهل محل پخش می‌کرد، فیض ببریم. این خانم‌بزرگ ما هم که الهی دور سرش بگردم، آب نمی‌بینه، وگرنه شناگر بیستیه.
سپس رو کرد به‌طرف مبین، برادر کوچکشان و ادامه داد:
-مبین! پریشب که آلبوم رو ورق می‌زدیم، عکس سیاه و سفید خانم‌بزرگو یادته؟ با مینی‌ژوپ و یقه‌هفت و ماتیک قرمز، بغل برج آزادی؟ دم اسدالله‌خان گرم. روحش شاد. چه دختر هنرمندی هم تربیت کرد! رقاصۀ درجه یک کاباره‌های سلطنت‌آباد. ثریاقِری، قربونم بری.
وَ با این جملۀ آخری که آهنگین بود، گردنش را به چپ و راست حرکت داد.
محمد و مبین، از حرکات آرمین و متلک‌هایی که به مادربزرگشان می‌انداخت، در هم گره خورده بودند و بی‌صدا می‌خندیدند. صورت خانم‌بزرگ از گوجه‌فرنگی‌های داخل باغچه هم قرمزتر شد. آرمین فیلم‌نامۀ خانم‌بزرگ را از بَر بود. او دلیل رفتار خانم‌بزرگ را می‌دانست. خانم‌بزرگ می‌خواست با عربده‌زنی و آبروریزی، وجهۀ آرمین را پیش حاج‌فتاح و دَروهمسایه خراب کند، تا هم از چشم حاج‌فتاح بیفتد و هم دیگران تف و لعنتش کنند. آرمین که از قصد و نیت خانم‌بزرگ باخبر بود، قبل از اینکه خانم‌بزرگ بار دیگر دهانش را برای حملۀ بعدی باز کند، مهلتش نداد و گفت:
-قربون شکلت برم. یه سوزن به خودت بزن و یه جوالدوز به بقیه. اگه پسر سیدت، منِ بی‌پدر و مادر رو آورده سر سفره‌ش و آب و نونم داده، مخلصشم هستم. یتیم‌نوازی کرده، دمش گرم. همیشه بدهکارشم. شما که نه خونِ اولاد پیغمبر توی رَگاته و نه خرج منو می‌دی، چرا کاسۀ داغ‌تر از‌ آش شدی و سنگِ سفرۀ پیغمبر رو به سینه می‌زنی؟ حالا که نه قوّتی برات مونده و نه سوی چشمی، پرهیزگار شدی و دم اذون سجاده پهن می‌کنی؟ بی‌پدر و مادر هستم، اما بی‌سَروصاحب نیستم. اون بامرامی که پشت پنجره وایستاده و داره تسبیح می‌زنه، آقامه. این فرشته‌ای هم که چنگ به دامنش می‌زنه تا شما صداتو بیاری پایین و حیثیت بچه‌شو نبری، مادرمه. اون‌وقت رُل شما وسط این خانواده چیه؟ بگین تا ما هم ملتفت بشیم.
کارد می‌زدی، خونِ خانم‌بزرگ درنمی‌آمد. مخصوصاً که همیشه دوست داشت خودش را میان آل سادات جا کند و همه او را هم جزو پیراهن‌سبزها بدانند، ولی فقط عروس سیدها شده بود.
محمد و مبین که با حرف آرمین تازه متوجۀ حضور خاموش حاج‌فتاح پشت پنجره شده بودند، مثل موش جا خوردند و خنده‌هایشان را قورت دادند. غافل از اینکه حاج‌فتاح، از همان اول شاهدِ تمام صحنه‌ها و صحبت‌ها بود. خانم‌بزرگ که دید کل‌کل‌کردن با آرمین فقط به ضرر خودش تمام می‌شود و یکی‌یکی پته‌هایش جلوی عروس و پسر و نوه‌ها و همسایه‌ها روی آب می‌ریزد، زورش نچربید و موضِعَش را به‌سمت عروسش، مامان‌الهام، تغییر داد و با تشر به او گفت:
-همش تقصیر توئه که این پسرۀ اوباشِ بی‌حیا رو درست تربیت نکردی. هی هرچی خواست، لی‌لی به لالاش گذاشتی. حالا جلوی منِ پیرزن، زبون‌درازی می‌کنه و جوونیامو به رخم می‌کشه.
مامان‌الهام که نزدیک بود به گریه بیفتد، گفت:
-شما به بزرگی خودت ببخشش. جوونه دیگه، کله‌ش باد داره. من قول می‌دم که دیگه...
آرمین بقیۀ حرف‌های مامان‌الهام و جیغ‌جیغ‌های خانم‌بزرگ را گوش نکرد. کل‌کل‌کردن با این ننۀ صدام، بخیه به آب‌دوغ زدن بود. در همین حد که پَروپاچه‌اش را بکشد عقب، کفایت می‌کرد. او راهش را کشید به‌سمت خانه و از پله‌ها بالا رفت. درِ‌هال را که باز کرد و داخل شد، باد خنک کولر به سروصورتش نشست و روح و روانش جا آمد. انگشت به یقۀ تی‌شرتش انداخت و کمی تکانش داد تا خنک بشود. بند ساعتش را باز کرد و رو به پدرش گفت:
-قبول باشه حاجی! التماس دعا.
-قبول حق باشه. محتاج دعا. شمام خسته نباشی جوون!
وقتی می‌گفت، «جوون»، یعنی دارد تیکه می‌اندازد و کنایه می‌زند. حاج‌فتاح دست به مزاحش بد نبود. ازاین‌جهت، شبیه یکدیگر بودند. آرمین هم تیز بود. مطلب را گرفت و کمی سرخ و سفید شد.
-از ما دل‌خوری حاجی؟!
-پیغمبرش که عزیز و اعظم دوعالم بود، یه سر سوزن از هیچ‌کس نرنجید. منِ خطاکار و روسیاه کی باشم که از بندۀ خدا عقده به دل بگیرم؟
حاج‌فتاح نشست روی مبل و زیرچشمی به آرمین نگاه کرد. پسر ارشدش بود. شاید فرزندخوانده بود، ولی عزیز دل و نور چشمش بود. طوری که نگاه کردن به او را عبادت می‌دانست. وقتی از خانه بیرون می‌رفت، برایش صلوات می‌فرستاد تا چشم‌زخم نخورد و سالم و سلامت برگردد، اما امان از غرور جوانی‌ فرزندش و امان از سخن‌چینی بدخواهان که زندگی این بچه را زیرورو کرده بود. حالا چطور باید تصمیمی را که گرفته بود، به او می‌گفت؟
آرمین جلوی حاجی زانو زد و شیرین‌زبانی کرد:
-تا تو نگاه می‌کنی، کار من آه کردن است. ای به فدای چشم تو، این چه نگاه کردن است؟! آخه نوکرتم! من دست‌پروردۀ خودتم. اگه جنس این‌جور نگاهت رو نشناسم که کُلِ این هیکل (به خودش اشاره کرد) بادِ هواست. تا به امروز، بعدِ نماز، بی‌لبخند ندیده بودمت، ولی الان از سر سجاده پا شدی و اخمات درهمه. چیه؟ باز سونامی ژاپن علیه من شوریده؟
-لا اله ‌الا‌ الله... پشتِ‌سر مادربزرگت بد نگو. اونم صلاح تو رو می‌خواد.
آرمین نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.
-آره، این توفان ویرانگر، همون‌قدر مصلحت ما رو می‌خواد که آمریکا مصحلت ایران رو. حاجی! آخه آرمین هلاک اون موی سپید و این ریش بلندت بشه! کجای مهمونی رفتن و رقصیدن اشکال داره؟ شما خودت به ما یاد دادی که شادی حق آدمیزاده. تفریح لازمۀ زندگیه. حالا این وسط یه تنی به آب زدیم و چهارتا پری و حوری هم بودن و یه نصفه‌استکان آب‌شنگولی هم انداختیم بالا، به کی ضرر رسید؟ نه دزدی کردم و نه نعوذبالله به ناموس مردم دست‌درازی. اون دخترا رو به‌زور که بلند نکردیم. خودشون اومدن.
-استغفرالله!
حاج‌فتاح طاقت نیاورد و از روی مبل بلند شد و رفت وسط‌ هال. نگاه متعجب آرمین هم او را دنبال کرد. هیچ‌وقت حاجی را تا این حد آشفته و پریشان ندیده بود. دانه‌های سبز شیشه‌ای تسبیح را بی‌حواس پشتِ‌سر هم رد می‌کرد و بند انگشت‌هایش می‌لرزید. آرمین بلند شد و حاج‌فتاح همان‌طور که پشتش به او بود، گفت:
-به کسی که توی کشتی، زیر خودش رو سوراخ می‌کرد اعتراض کردن. گفت، جای خودمه و به کسی چه مربوط؟ حالا حکایته توئه. ما آدم‌ها مثل زنجیر به هم وصلیم. هرکی، هر گوشه‌ای خوبی کنه، انگار به همه خوبی کرده و هرکسی یه جایی رو آلوده کنه، اگرچه چهاردیواری خودش باشه، انگار دنیایی رو گِل‌آلود کرده. خودت می‌دونی که روی چشمای منِ پیرمرد و مادرت جا داری. روشنیِ دل مایی. از محمد و مبین بیشتر دوستت دارم و هم خودت و هم برادرات اینو خوب می‌دونین. هروقت اون دوتا نمازشون قضا شد تذکر دادم، ولی به تو سخت نگرفتم.
محمد رو فرستادیم دانشگاه سراسری، ولی تو رو گذاشتیم دانشگاه آزاد درس بخونی که بهت فشار نیاد. تو رفتی سراغ دود و به‌جاش ما جیب‌های محمد رو گشتیم تا تو ناراحت نشی. خالکوبی کردی، مادرت گفت که چیزی نگیم، چون جوونی و مبادا غرورت بشکنه. تو و محمد هم‌سنین. من، محمد رو بردم پیش خودم شاگردی، اما برای تو یه گاراژ جدا گرفتم که آقای خودت باشی. حالا تو به من بگو، کجای این زندگی برات کم گذاشتم که وقتی فهمیدی از صلب من نیستی، بنای ناسازگاری گذاشتی و مسیرت شده این جادۀ ناهمواری که تهش معلوم نیست؟
آرمین فقط پلک می‌زد. سر در نمی‌آورد. احساس می‌کرد حاجی دارد مقدمه‌چینی می‌کند. اندکی از اینکه الطافش را یادآوری کرده بود گردنش سرخ شد. چند قدم جلو رفت و پشتش ایستاد و گفت:
-حاجی! منظورت از «آنچه در قسمت‌های قبل دیدیم»، چیه؟ مگه من یک‌شبه این شدم که حالت دگرگونه؟ من پنج‌ساله که راهمو جدا کردم. پنج‌‌ساله فهمیدم که از سادات نیستم. چرا باید به چیزی که نیستم تظاهر کنم؟ شما خودت خبر داری. نگو که نمی‌دونی، چون به خودم و شناختم شک می‌کنم. توی این طایفه، یکی آب بخوره خبرش به شما می‌رسه. فقط یه استخر رو نمی‌دونستی و به‌خاطرش این‌همه به ‌هم ریختی؟ یا چیزِ دیگه‌ای هم هست؟ با زدن این حرف‌ها چیو می‌خوای بهم بفهمونی؟
حاج‌فتاح چرخید. پلک‌های چروکیده‌اش می‌لرزید. قدوبالای رشیدِ جوانش را با حظ برانداز کرد و از بیان کردن تصمیمی که گرفته بود دلش خون شد. آرمین، مستقیم به چشم‌های حاجی که یک‌جا ثابت نمی‌ماند، نگاه کرد. حاجی در دل ماشاالله گفت و قربان قد و قامت او که یک سر و گردن از خودش هم بلندتر بود، رفت و دلش لرزید. به امیرالمومنین متوسل شد و در دل گفت: «یا علی! تو رو قسم به بازوی جوانمرد و یتیم‌نوازت. یتیم خدا جلوی روم وایساده. جونم به جونش بسته‌ست و جز خوبیش نمی‌خوام. خودت یار و حافظش باش».
در همین موقع درِ‌هال باز شد و بقیه هم داخل شدند. همه غیر از خانم‌بزرگ، از دیدن حاجی و آرمین که با حالت جدی جلوی یکدیگر ایستاده بودند و نگاهشان به هم آویخته بود مضطرب شدند. آرمین که متوجه شد حاجی دل‌دل می‌کند و حرف اصلی را نمی‌زند، خودش پیش‌قدم شد و گفت:
-حاجی! من که دیگه بچه نیستم. بیست‌وهفت سالمه. جلو روت ادعای فهم و کمال نمی‌کنم، چون انگشت‌کوچیکتم نمی‌شم و خاکِ پاتم و خودت ملتفتی، ولی می‌خوام بدونی که من مستقلم. این تن و بدن، این نَفَس، همش مالِ خودمه. من از پس خودم برمیام. نمک‌نشناس نیستم. کف پاتم می‌بوسم، ولی خواهشاً، بالاغیرتاً برای زندگی من تصمیم نگیر که کجا برم و با کی برم و کِی برگردم.
دختر سیزده‌ساله که نیستم. خودم حالیمه. دوست ندارم کسی پا توی کفش من کنه. دوست ندارم وقتی‌که پنج دقیقه دیر می‌رسم، یا پیرهنم بوی سیگار می‌ده، کسی سین‌جیمم کنه. دلم نمی‌خواد، از در که میام داخل، گزارشم یا سی‌دیم زودتر رسیده باشه و اونی که حقی به گردنم نداره با دمپایی بیاد استقبالم و بشه دایۀ مهربون‌تر از مادر. حاجی! من اون آرمین سه‌چهارساله نیستم که دستش رو می‌گرفتی و می‌بردی مسجد و موهاشو یه‌وری شونه می‌زدی. من الان مَرد شدم، مرد!
-باریک‌الله! آفرین! به‌حق چیزهای ندیده و نشنیده. چشمم روشن. بیا! اینم دستمزد بیست‌وهفت‌ سال زحمات و سگ‌دو زدن‌هات.
هر دو با شنیدن صدای کف زدن خانم‌بزرگ سرشان را پایین انداختند. آرمین نفس‌نفس می‌زد و حاجی قلبش ناآرام بود. مامان‌الهام اشک می‌ریخت. خانم‌بزرگ که تنور را داغ دید، با تمام نیرو شروع کرد به نان چسباندن.
-این‌همه سال زیر سقف این خونه کوفت کردی، خوابیدی، آخرش نمک می‌خوری و نمکدون می‌شکونی، بی‌سروپای هیچی‌ندار! یادت رفته که کی بودی و بچه‌م از کجا پیدات کرد؟ از لای آشغالا کشیدت بیرون و آورد میون پر قو، پَروارِت کرد؟ حالا دوقورت‌ونیمتم باقیه؟ حالا که تشت رسواییت از بوم افتاده، طلبکار شدی؟
و رو کرد به پسرش، حاج‌فتاح و ادامه داد:
-تحویل بگیر آقا! عاقبت گرگ‌زاده گرگ شود. مار توی آستینت پرورش دادی فتاح‌خان! رفتی یه حروم‌لقمه آوردی سر سفره‌ت که معلوم نیست زنازادۀ کدوم...
-بسه دیگه مادرجان! بسه. تو رو به سیدالشهدا دیگه هیچی نگین.
فریاد حاجی در و دیوارِ خانه را لرزاند. این اولین‌بار در تمام این سال‌ها بود که این جمع فریاد حاج‌فتاح را می‌شنیدند. حواسش نبود و تسبیح را بین دو انگشتش کشید و دانه‌های سبز معطر در هوا پخش شدند و روی فرش ریختند.
آرمین، بی‌اختیار یک قدم عقب رفت. حاجی با چشم‌های به ‌خون‌ نشسته به آرمین نگاه کرد و گفت:
-باید از این خونه بری.
آرمین گفت: چی؟!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • افسون

    0

    الهی خدایا چه جور نمازخونی که آتیش بیار معرکه شدی هیزم جهنم واسه خودت آماده میکنی بیچاره حاجی چیکار کنه لین وسط هر طرف صورتش و بگیره یک ورش درد میگیره 🤔🤨

    ۱ ساعت پیش
کپی شد!