آتوسا به قلم آرزو مهاجر
پارت چهارم :
مامانالهام روی مبل غش کرد. مبین به آشپزخانه دوید تا آب قند بیاورد. خانمبزرگ لبخند پیروزمندانهای زد و چادرش را روی سرش انداخت. احساس میکرد نقشههایش به ثمر نشسته و نانهایش پخته شده است. محمد جلو آمد و گفت:
-ولی حاجی...
حاجفتاح ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

macani
0ولی حاجی ول کردن راه درستش نیس🙂( کاش ناتاشا بیوه نبود😶)