آتوسا به قلم آرزو مهاجر
پارت هفتم :
فصل 3
نیمهشب:
دختربچۀ نحیف و رنگپریده را روی تخت دونفرهاش خواباند. قفل دستهای لرزندۀ دخترک از گردنش کنده نمیشد. سرش را کمی خم کرد و در تاریکی به چشمهایش زل زد و گفت:
-من اینجا هستم. راحت بخواب عزیزم!
«عزیزم» را ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

هاله
0پس ناتاشا یه خواهر کوچیکم داره