آتوسا به قلم آرزو مهاجر
پارت یک :
همۀ آنان که بر سر باختِ تو شرط بستند
مگر تاسی بسازند که شش طرفش شش باشد.
من و فنجان قهوه و سیگار
قرص ماه و ویلای محصورشده با دیوار
از بازتاب تصویرم در آینه میگریزم
از انعکاس این آدمآهنیِ همیشه بیدار
میگویی مغرور و بدخلق و حساسی
اما من فقط زخمیام و تنها و احساسی
شاهزادۀ سوار بر اسبِ سفید نمیآید
مگر اینکه از خودت یک ملکه بسازی
من همانم که همه دربارهاش حرف میزنند
از نامش فراری و از سایهاش گریزانند
دخترِ عزرائیلم، همان فرشتۀ پایان
بدها را میکُشم و میگویم خوبها آزادند
من همان ققنوسِ انتقامگیرندۀ سوزانم
آتش میزنم، خاکستر میکنم تا از نو برویانم
بستگی به خودت دارد، مرا چگونه ببینی
اما از دید خودم، من همان فرشتۀ انتقامگیرندۀ پایانم
«آرزو مهاجر»
فصل 1
تهران دو و بیست دقیقۀ بامداد
ـ غلط کردم آتوسا! رحم کن دختر!
ـ پیرمرد رذل بدبخت! ترسوی بیچاره! حالا که سردیِ خنجر مرگ رو حس میکنی افتادی به التماس؟
پیرمرد، ژولیده و نیمه عریان روی قالی در اتاق تاریک به سجده افتاد و گفت:
ـ منو نکش! ما نون و نمک همو خوردیم.
ـ خفه شو حرومزاده! من هیچوقت نونی که تو میخوری نخوردم. من شده گشنه بخوابم ولی نون توی خون مردم نمیزنم فرو کنم تو شکمم.
ـ هرچی بخوای بهت میدم. هرچقدر پول بخوای... همهش مال تو. همه جنسهام، همه داراییم مال تو.
آتوسا خندید و گفت:
ـ «داری به عزراییلت رشوه میدی؟ عجب! » و خنجر در دستش را تاب داد و نوک آن را با دستکش چرم سیاهش لمس کرد و ادامه داد: پولهای کثیفِ تو که آه و نفرین هزاران جوون بدبخت و خانوادههای از هم پاشیده شده پشت سرشه، به چه درد من میخوره؟ ثروتی که من دارم، ده تای شما رو تا هفت نسل بعد میخره و آزاد میکنه.
ـ پس چی می خوای از جونم؟ چرا ولم نمی کنی؟ بقیه رو کُشتی، بس نبود؟
آتوسا پوتینش را یک قدم جلوتر گذاشت. نور ماه که از پنجره به داخل اتاق پهن شده بود، پشت شنل کلاهدار بلندش پنهان شد. گویا ماه هم از ابهت این سایه به خودش لرزیده و پشت سرش کز کرده بود. همانطور که اندام لاغرش روی پیرمرد مچاله شده سایه انداخته بود، و صورتش مشخص نبود، گفت: من نیومدم تقاص جوونایی که با مواد بدبختشون کردی و کالاهای قاچاقی که وارد کشور کردی بگیرم؛ تاوان اونها به قدری سنگینه که از حوزه ی اقتدار من خارجه. درمورد اونها فقط خداونده که میتونه مجازاتت کنه. من اینجام تا انتقام خون اهورا رو بگیرم.
ـ چـ....چی؟ اهورا؟ همون...
ـ همونی که شما دست به یکی کردین و کشتینش تا همه ی مدارک از بین بره و پروندهتون برای همیشه مختومه بشه، اما یه قسمتی رو یادتون رفت پاک کنید. می دونی کدوم قسمت رو...؟
مرد وحشت زده آب دهانش را قورت داد و نفس نفس زنان به صورتِ ناپیدای او در تاریکی خیره شد. آتوسا ادامه داد:
ـ من رو.
ثانیهای بعد زوزه ی مهلک مرد ستونهای ساختمانش را لرزاند و خونش روی تخت و قالی و دیوار پاشیده شد.
پنج دقیقه بعد آتوسا از ساختمان بیرون آمد. درحالی که نفسش یک خط در میان از سینه ی لرزانش خارج میشد، خنجر خونی را زیر شنل بلندش پنهان کرد و بلافاصله پشت موتورسیکلت هارلی دیوید سنِ مشکی و بزرگش نشست و گاز داد و با چرخشی نیم دایره و پر سر و صدا روی آسفالت، محله را ترک کرد.
*******************
گرگان پنج ساعت قبل
محمد مثل بسیجیهایی که میدان مین را باز میکنند، جنگی خودش را پرت کرد توی سالن. روی سرامیک ها سُرخورد و سر راه دو سه نفر را درو کرد تا توانست روی پاهایش بایستد. مثل روح دیدهها هیپنوتیزمِ دختر پسرهایی شده بود که با لباسهای آنچنانی زیر نورهای رنگی و موجی از دود مصنوعی با آهنگ دی جی غرق رقص بودند. چشمهای وق زدهاش در فضای نیمه تاریک میچرخید تا او را پیدا کند. جنب و جوش جماعت به کنار، رقص نورهای رنگارنگ لعنتی هم هر لحظه شکل و قیافه ی مهمانها را تغییر میداد؛ نمیشد صورتها را تشخیص داد و از هم تفکیک کرد. مثل این بود که بخواهد فرق بین رنگ صورتی، هلویی، کالباسی، شفقی، ارغوانی و گل محمدی را تشخیص بدهد. درمانده زیر لب ناله کرد: یا امام رضا! حاجی بفهمه آبرو حیثیتش به باد میره. خدایا! خودت به دادمون برس. چه مصیبتی! پسره ی خر!
یقه ی اولین کسی که از جلویش رد شد قاپید و پرسید: هی! آرمین رو ندیدی؟
ـ آرمین کدوم خریه؟!
ـ اَه برو گمشو خفه شدم از بوی گندِ زهرماری دهنت!
مرتیکه ی خمار را پرت کرد آن طرف و آستین نفر بعدی را شکار کرد: هی داداش! آرمینو کجا میتونم پیداش کنم؟
مرد گوشش را جلوتر آورد و پرسید: کی؟ نشنیدم. بلندتر بگو.
ـ آرمین. آرمین. قد بلنده، هیکلیه، چشم ابرو مشکی، یه خالکوبی هم روی بازوش داره.
نگاه مرد از ریش پرپشت محمد رد شد و روی پیراهن سفید یقه دیپلمات و شلوار پارچهای سیاهش متوقف شد. مثل این که خودکاری را اشتباهی توی جعبه مداد رنگی دیده باشد حضورش را آنجا درک نمیکرد. مرد با همان نگاه متعجب گفت:
ـ تو دیگه کی هستی؟ به قیافهات نمیخوره اهل اینجور جاها باشی.
ـ فضولیش به تو نیومده. تو جواب سوال منو بده. قضیه مرگ و زندگیه. ای بابا. آرمین کجاست؟
ـ برو خدا روزیتو جای دیگه حواله بده. تو این سالن کلی از این نرهخرها ریخته که همهشون خالکوبی دارن و اسمِ مستعارشون هم آرمینه.
محمد دستهایش را با عصبانیت در هوا تکان داد و با حرص گفت:
ـ ای تو روحت داداش! سید آرمین حسینی رومیگم. پسر حاج فتاح حسینی.
ـ ها گرفتم. خُب از اول بنال و بگو پسر حاج فتاح. اونو میخوای؟ اون جزو مهمونای ویژه افشین خانه.
ـ خب این مهمونای ویژه ی افشین خان کدوم گوری هستن؟
ـ تولد دوستدختر افشینه. همهشون لژ خصوصی جمعن. طبقه بالا، ولی هرکسی رو راه نمی...
محمد نگذاشت حرف مرد تمام شود و او را کنار زد و سر کوبان و سینه زنان شتافت به سوی پله ها. بوم بومِ آهنگی که از باندها پخش میشد، زمین را به لرزه میانداخت. انگار درون گوشهایش مته فرو کرده بودند و میچرخاندند. روی پله ی پنجم، یکی از آن نوچههای کت شلواریِ غول تشن، مثل بختک سد راهش شد: کجا با این عجله؟
ـ برو کنار. دیگه حوصله ی تو یکی رو ندارم. من باید برم بالا.
ـ نچ. نمیشه. اون بالا خصوصیه. فقط مهمونای خاصِ افشین خان میرن. بزن به چاک.
ـ دِ تو چرا حالیت نیست گنده؟ میگم باید برم آرمینو پیداش کنم. پسر حاج فتاح.
ـ اونوقت جنابعالی کی باشن؟
ـ من داداششم.
ـ اهه؟ زرشک! منم باباشم. منتهی نگفتم ضربه ی روحی نخوره. برو خونهتون بچه جون اینجا جای تو نیست.
و چنان هلش داد که از چهار پنج تا پله کلهپا شد پایین و اطرافیان هم زدند زیرخنده. نوچه، بشکنی زد و با دست به همکارش گفت: این طلبه رو کی راه داده داخل؟ کیشِش بده بیرون.
محمد سرفه کنان کف سالن نشست و با خودش گفت:« شیطونه میگه زنگ بزنم گشت تا بریزن اینجا و همه رو ببرن.» اینقدر داد زده بود گلویش می سوخت. در دلش گفت: « سیگاری الکلی های بدبخت! فلکه اول جهنم می بینمتون.» نوچه ی غول بیابانیِ دوم تا به او رسید، بازوی لاغرش را گرفت و مثل مگسی که در دست دارد و میخواهد از روی تفریح بالهایش را بِکَند، او را بالا کشید.
محمد درحالی که دست و پا میزد، گفت: ولم کن گامبو! دستت رو بکش. بخدا زنگ میزنم پلیس همهتون رو جارو کنن و ببرن منطقه.
اطرافیانی که صدایش را شنیدند دوباره هرهر خندیدند. یک دختر خانم که انگار دلش سوخته بود، گیلاس به دست جلو آمد و گفت: ولش کن! چیکارش داری؟ شماهام انقدر نخندین به این بدبخت.
غول تشن بیخیال محمد شد و رفت. محمد لباسش را صاف کرد و سعی میکرد به دکلته ی طلایی و یق باز دخترخانم نگاه نکند. دستهایش را روی هم گذاشت و سر به زیر گفت: دست شما درد نکنه آبجی!
ـ اینجا چی کار داری؟ از ریش و طرز لباس پوشیدنت معلومه مال اینجاها نیستی. خاک به سرم نکنه مأموری؟
ـ نهخیر. ای کاش بودم! دنبال داداشم میگردم که ببرمش خونه. خانواده در به در دنبالش میگردن. اگه بفهمن اینجاست، زنگ میزنن صد و ده. اونوقت میریزن اینجا و همه شما باید تشریف ببرین بازداشتگاه.
ـ صبر کن. نرو بالا. داداشت کیه؟ بگو شاید بشناسمش.
ـ حتماً می شناسیش. سید آرمین، پسر حاج فتاح.
ـ وای! تو داداش آرمینی؟! چه جوری آخه؟! اصلاً شبیه هم نیستین.
ـ آره. آره. می دونم. همه میگن. شما رو جون عزیزت بگو کجاست؟ تا یه طایفه نریختن اینجا محشر کبری بهپا بشه.
ـ بالا نیست. اون وسطه. توی پیست رقص. بدو.
محمد مثل وقتهایی که قبل اذان صبح دیر بلند میشد و مجبور بود تندتند سحری بخورد، سریع دوید توی گروهی که زیر نورهای رنگی رنگی می رقصیدند. به زحمت از لا به لای پیچ و خم دخترپسرها که بغل همدیگر تکان می خوردند و جیغ و هورا می کشیدند، میگذشت. از بس بدنش را کج و معوج کرده بود تا به تن نامحرم نخورد، حس میکرد ستون فقراتش تغییر شکل داده. هربار که بدن لختی میدید یا به کسی مالیده میشد، زیرلب یک فحش آبدار نثار آرمین میکرد، سپس یک ببخشید میگفت و مثل خمیر اسلایم پیچ و تاب میخورد تا بگذرد. انگار هزارسال طول کشید تا لشکر از راه بدر شده ی شیطان را رد کند و به مرکز فساد و فحشا برسد.
مرکز پیست دخترو پسرها حلقه زده بودند و با آهنگ « مست و گیجم ـ شهاب تیام» سخت گرم رقص بودند. وسط حلقه، آرمین خانِ معلوم الحال و دوست دختر پاچه ورمالیده و پاردم ساییدهاش با چند تا شاخ دیگر درحال هنرنمایی بودند.
محمد زیرلب گفت: چشم کل ایل و طایفه حسینیها با این لرز سینه و موج مکزیکی گردن روشن!
طبق معمول رفیقِ شیش آرمین، سعید اعتضاد و چهارپنج تا پلنگ هم دور و برش در جمع بودند؛ خود افشین و عشقش هم ما بین اینها وول میزدند. آهنگ مست و گیجم هم که به اندازه کافی جوگیرانه بود؛ چه برسد به اینکه حضرت آرمین در محاصره ی انواع اقسام کیم کارداشیانها با کله ی گرم شده برود وسط؛ دیگر احدی به گرد پایش هم نمیرسید.
یکی نبود فک محمد و غش و ضعف دخترها برای آرمین را جمع کند. رقصِ مردانه و باحالش، چشم و ابرو آمدنهای شیطنت آمیزش و جذبه ی ذاتی که توی گوشت و خونش بود، توجه هر جنس مؤنثی را جلب میکرد. دخترها سعی میکردند به هر نحو شده توجهش را جلب کنند و زیباییشان را توی چشمهایش بریزند، اما آرمین فقط دست دوست دخترش را گرفته و درحالی که آهنگ را برایش لبخوانی میکرد می رقصیدند. تا آهنگ تمام شد و دی جی زد به خط تانگو، که آرمینخان به عضلهها استراحت داد و یک خرده جمع پراکنده شد.
بین شلوغ کاری دخترها و آویزان شدن پارمیدا ـ دوست دختر آرمین ـ برای رقص دونفره، تصادفاً چشمش افتاد به محمد که شبیه مومیایی رامسس دوم شده بود. اول فکر کرد اشتباه میبیند.
ـ عه!... محمد؟
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
Nari
4آرمین زیادی کراش دراومدا 🤧🚬
۲ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
خیلی زیاد🤧
۲ هفته پیشنمدونم
0محمد عزیزم تو چقد گناه داری
۲ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
چرا
۲ هفته پیشپری
2تعریف این رمانو زیاد شنیدم و الانم تو پارت اول غوغا کرد ، محمدم خیلیی بامزه اس
۳ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
ممد عالیه😂
۳ هفته پیشطوفان
1وای خدا چقدر جذاب مومیایی رامسس دوم من مردم از خنده 🤣🤣
۳ هفته پیشم
2خیلی جالبه هم قسمت مافیایی و آتوسا هم قسمت آرمین و محمد و طنزش 🤩
۳ هفته پیشصدف
1وای خدا چه باحال بود
۳ هفته پیشبرفی
1چه ابهتی داره دختر داستان ای جونم
۳ هفته پیششیما
1من روز خیلی بدی داشتم ولی وقتی اومدم دیدم این رمان اومده حالم خوب شد🤗😍
۳ هفته پیشالیا
1آتوسا؟ من و این همه خوشبختی محاله خداا
۳ هفته پیشفافا
1عه آتوساست کهه خدای من🤩🤩 وایی
۳ هفته پیشفریبا
3این رمان مورد علاقه منه. ده دفعه خوندمش بس که قشنگه🙂🥰
۳ هفته پیشعزیزه
3ببین چه جذابه از همون اول. توروخدا تا اخر رایگان باشهه
۳ هفته پیشمهرنیا
1من تعریف این رمانو خیلی شنیده بودم
۳ هفته پیشآتنا
2اوه اوه این رمان خیلی شاهکاره
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

نیلوفر آبی
0سلامی دوباره نویسنده عزیز م🤣🤣وای خیلی خیلی خیلی باحال بود از آتوسا و آرمین خیلی خوشم اومد عاشقشون شدم ممنون خسته نباشید