دوست داشتی؟
رمان عاشقانه متهم ردیف چهارم از فاطمه علی آبادی در دنیای رمان

رمان متهم ردیف چهارم

  • زبان فارسی
  • 112.8K 👁
  • 594 ❤️
  • 2.5K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان معمایی متهم ردیف چهارم

شادی و آرزو دو دوست صمیمی‌اند که از دوران دبستان با هم بوده‌اند و بعدها امیر، برادر آرزو، عاشق شادی شده و با هم نامزد می‌شوند. موضوع از جایی شروع می‌شود که آرزو به طرز مشکوکی کشته می‌شود و این وسط همه چیز بر علیه شادی‌ست. ولی این ظاهر ماجراست و در پس پرده رازهای شومی وجود دارد که با برملا شدن‌شان زندگی را بیشتر از قبل برای شادی جهنم می‌کنند. رازهایی که ریشه در کینه‌ای کودکانه دارد و نفر سومی که جایش در ذهن شادی خیلی وقت است که کمرنگ شده و به فراموشی سپرده شده است.

پارت اول

مقدمه
چاقوهای تیز دیگر سر نمی‌برند
وَ گلوله‌ها مدت‌هاست، از هیچ اسلحه‌ای شلیک نمی‌شوند.
این‌جا...
کلمات قاتل‌اند.
بخش اول " گناه بی‌گناهان"
راوی: شادی
فصل اول
- مگه افلیجی؟
- افلیج ننته عنتر.
زن قد کوتاه و تپل که حصابی عصبانی به نظر می‌رسید، مثل گاومیشی زخمی، تورِ پاره پوره‌ی وسط زمین را دور زد و به زن لاغر مردنی‌ای که به مادرش توهین کرده بود، حمله کرد.
زانوانم را بغل گرفتم و سرم را رویشان گذاشتم. صدای فریادشان آزارم می‌داد. دستانم را دور پاهایم حلقه کرده‌ بودم و با هر جمله‌ای که می‌گفتند ناخن‌هایم را در گوشتِ پایم فرو می‌کردم.
- بگو غلط کردم. بگو سلیطه، وگرنه مادرت رو به عزات می‌شونم.
- چه زری زدی؟ خودت غلط کردی آشغال. از مادر نزاییده کسی به پری پلنگ از این زرا بزنه.
گوش‌هایم را گرفتم.
سیاهی مطلق... .
صدای ناواضحی شبیه به پچ‌پچ می‌شنیدم؛ انگار خرگوشی در مغزم لم داده‌ بود و هویج می‌خورد.
- زندانی، شادیِ مهری! ملاقاتی داری.
سرم را بلند کردم. مه‌لقا با آن دمپایی‌های گشادِ آبی‌اش، لخ‌لخ‌کنان به سمتم می‌آمد و در همان حین هم گازی به سیبِ سرخ در دستش زد. معلوم نبود چه طور به آشپزخانه‌ی بی‌نوا دستبرد می‌زد. کنارم نشست و پاهایش را دراز کرد. صداها در مغزم بلندتر شده‌ و کلافه‌ام کرده‌ بودند. انگار خرگوش دیگری پیدا شده‌ بود و حالا بر سر تکه هویج گندیده‌ای، با همان صدای پچ‌پچ‌وارِ مسخره‌شان، دعواشان شده بود.
دوباره گازی به سیبش زد و با همان دهانِ پر و درحالی که تکه‌های کوچک آبدارش از دهانش بیرون می‌پریدند، گفت:
- بازم ملاقاتی داری؟
تکه سیب له شده در دهانش را قورت داد و بی‌خیال روی شانه‌ام کوبید:
- خرشانسیا؛ هر روز هر روز ملاقاتی. حالا منِ بدبخت...
غدتر از آن بود که بخواهد گریه کند. خواستم حواسش را از زندگی داغانش پرت کنم؛ گفتم:
- گریم که داشته باشم. چند صباح دیگه، جام وسط سینه‌ی قبرستونه. حق داشتن دوتا دونه ملاقاتی، اونم ننه، بابامو ندارم؟
بلند شدم. با آستینش دهانش را پاک کرد و مانده‌ی سیب را به گوشه‌ای پرت کرد:
- باشه بابا! چرا برزخی می‌شی حالا؟ خدا برات زیاد کنه.
نیشم باز شد. ادامه داد:
- یه جور می‌گی می‌رم سینه قبرستون، انگار ما رو برای تفریح آوردن اینجا، والا. ته کدوم‌مون اعدام نیست آخه؟
دستم را جلوی چشمم گرفتم، نور چشمم را می‌زد:
- مگه نگفتی نریمان یه قولایی بهت داده؟
برزخ شد:
- اونم مثل شازده‌ی تو خره. عوضی سه ماهه که امروز و فردا می‌کنه. شیطونه می‌گه...
خواستم چیزی بگویم که صدای بلندگو دوباره بلند شد:
- زندانی، شادی مهری! ملاقاتی داری.
شانه‌ای بالا انداختم و داخل رفتم. صدای مغزم آرام تر شده‌بود. به گمانم یکی از خروشک‌هک دیگری را کشته‌بود؛ بویِ خون را در مشامم احساس می‌کردم.
نگهبان چادر گلداری به دستم داد و اشاره‌ کرد به انتهایِ سالن بروم؛ خلوت بود. دنبالِ نگهبانِ دیگری می‌گشتم تا نشانم دهد کدام اتاق بروم. با حسِ دستی رویِ شانه‌ام به سمتش برگشتم. بدون حرف به سمتِ یکی از اتاق‌ها رفت، دَرَش را باز کرد و به داخل هولم داد. به سمتش برگشتم. با اخم به من نگاه می‌کرد؛ قبلاً ندیده‌ بودمش. نمی‌دانم چرا در آن لحظه با آن همه بدبختی به این فکر می‌کردم که به چه کسی شباهت دارد. متفکر به چهره‌اش نگاهی انداختم و در هوا بشکنی زدم. چادرش را مرتب کردم و با لحنِ مه‌لقا گفتم:
- آبجی! احیاناً با مادر ناتنیِ سفیدبرفی نسبت نداری؟
ابروانش حسابی گره خورده‌ بودند. پوزخندی زدم:
- دو تا شاخ کم داری فقط.
دندان غروچه‌ای کرد.
- برو تو. کم مزه بریز.
چادر را سرم کردم و داخل رفتم. وسط اتاق ایستاده بودم. پشت گوشه‌ای‌ترین میز، مردِ نسبتاً جوانی نشسته‌ بود؛ نمی‌شناختمش. چهارشانه بود؛ موهای مرتب فندقی و ریش کوتاهی داشت. تلخ‌خندی زدم. خیلی وقت بود که به غیرِ پدر و مادرم و شایان، آدم حسابیِ دیگری ندیده‌ بودم. نامطمئن به سمتِ میز فلزی و زوار در رفته گام برداشتم. بلند شد‌. قیافه‌اش شبیه عقب‌افتاده‌ها شده بود؛ همان‌طور بِر و بِر نگاهم می‌کرد و کم‌کم لبخندی روی لبان صورتی و گوشتی‌اش نقش بست. صندلی را کنار کشیدم و نشستم. هنوز هم زُل زده بود بهم و لحظه‌ای چشمان سیاه‌رنگم را از نظر می‌گذراند و لحظه‌ای گونه‌های استخوانی و لبان نازک و بی‌رنگم را.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان متهم ردیف چهارم
  • هدی

    در پارت 161

    آرش ، کش مو دخترونه؟؟؟قاتل هم کش مو مقتول رو میبرده!!!!! یعنی قاتل آرشه؟

    ۸ ماه پیش
  • من کیم

    در پارت 160

    نه کش مو نبود گیره بود

    ۱ هفته پیش
  • فروغ

    در پارت 400

    سلام بانو جان قلمتون مانا ولی گیجم 😀 😃 😅

    ۱ ماه پیش
  • Hani

    در پارت 740

    خانم علی آبادی عزیز از اونجایی که عاشق قلمتون شدم این رمانتونم خوندم و لذت بردم بسیار پر محتوا و پر مغز ممنونم جای این کتاب در نمایشگاه کتابه نه صرفا در یک پلتفرم مجازی♥️🥰😍

    ۱ ماه پیش
  • Ftmzhra

    در پارت 740

    نهههه کتایون دیگه چرا کاش اون خراب نمیشد خیلی سخته مظلوم ترین شخصیت یهو اینجوری بشه تهش

    ۱ ماه پیش
  • MSN

    در پارت 310

    الان چندساعتی هست که مشغول به خوندن این رمانم و ذهنم واقعا مشغول شده.هرلحظه به یه نکته جدید پی میبرم،قلمتون واقعا فوق العادست

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربانت عزیزدلم😍😍 شکر که دوسش داری😘

    ۲ ماه پیش
  • نَوا

    در پارت 740

    کاش ادامه داشتتتت عالییی بوددد میتونم بگم عاشق این رمان شدم مثل پایگاه ویژه قلم قوییی ولیی میتونستین یکم ادامه بدین و بفهمیم کتایون خواهر آرزو بود یا نه و سعید و شادی بهم میرسن ولی در هر صورت عالییی بوددد ❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربونت نَوا قشنگم. خدا رو شکر که به دلت نشست. چون ژانر جنایی بود، تصمیم گرفتم رازآلود تمومش کنم. متهم رمان مورد علاقه خودمه و در دست چاپه و انشالله به زودی تو نشر علی چاپ می‌شه. هر وقت کسی شروع به خوندنش می‌کنه، من کلی ذوق می‌کنم😃😃

    ۲ ماه پیش
  • نَوا

    در پارت 250

    شادی تا کامل خوب بشه من روانی میشم مطمعنم

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    الهی😂😂

    ۲ ماه پیش
  • اِلا

    در پارت 740

    خیلی قشنگ بود عزیزم ، با اینکه دو سال گذشته ولی خسته نباشیدی بهت میگم ، خیلی ایده ی جذاب و پخته ای بود و کلیشه ای نبود ، شخصیت ها خاص بودن و جنبه هایی رو به تصویر میکشیدن که از نویسنده ی دیگه *** به حال ندیده بودم ، اینکه با اطلاعات و تحقیق هم دست به قلم شدی واقعا تحسین برانگیز بود.امیدوارم بدرخشی

    ۳ ماه پیش
  • اِلا

    در پارت 730

    حس میکنم نفر دوم خودیه، یا شاید کتایون زنده هست

    ۳ ماه پیش
  • Negar

    0

    من عاشق اهنگ اون پارتیم که شادی از زندان آزاد شد و فکر کرد امیرو توی خیابون دیده.اینقدر خوشم اومد که رفتم دانلود کردم روزی ده بار گوش میدم

    ۳ ماه پیش
  • اِلا

    در پارت 520

    چ ربطی ب ارزو داره؟یواشکی روان گردان بهش میداد؟؟

    ۳ ماه پیش
  • اِلا

    در پارت 470

    مشخصه ارزو کلی ترومای حل نشده داره ، خیلی عقده ای هست

    ۳ ماه پیش
  • اِلا

    در پارت 460

    وایسا وایسا بگم ، فاطمه هم جزء اون مقتول ها هست سعید اومده انتقام بگیره؟؟؟ بخش دوم یکم بعیده برام البته

    ۳ ماه پیش
  • اِلا

    در پارت 430

    خط دومم و فکر میکنم احمد ارزو رو وارد این ماجرا کردههه ، ارزو هم شادی رو؟بعد هم سعید ب خاطر احمد حلضر کمک کردن ب باباش میشه ولی عاشق شادی میشه ارههه؟

    ۳ ماه پیش
  • اِلا

    در پارت 420

    فکر کنم احمد ی نقشی تو حلقه ی عرفان داشته هاا، یواشکی از سعید این کارو انجام میده شاید

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟