دوست داشتی؟
رمان درد و احساس اثر negar1373

رمان درد و احساس

  • به قلم negar1373
  • ⏱️۴ ساعت و ۱۵ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 86.2K 👁
  • 189 ❤️
  • 126 💬

خلاصه رمان :

این داستان درباره ی دختریست به اسم شبنم… دختری از جنس احساس…احساسات پاک و دخترونه…ظریف و شکننده از جنس درد…از جنس تنهایی و آشفته دلی… دختری که از کودکی با مرگ همنشین بوده…با فقر…با خون برای زنده موندن میجنگه…برای زندگیش… دختری از دل محنت و مشقت…معصوم و بی گناه.. صدای قهقهه ی مستانه پدرش…بجای لالایی های شبانه ی مادرش… نوازش کمربند پدرش…بجای دست نوازش مادرش… سر میز قمار زندگی ورقی از زندگیش برمیگرده… حالا این ورق…ورق آس زندگیشه…یا ورقی که ورق باخت زندگیشه… ورقی که پیش آمدهایی در زندگیش رو باعث میشه که مسیر زندگیشو تغییر میده….پایان خوش

قسمتی از متن رمان درد و احساس

ولی باز موندنش زیاد دووم نیاورد...ای کاش به این زودیا چشماشو باز نمیکرد
ای کاش...!
========
با شوق به مامان چشم دوخته بودیم...با اشتیاق تک تک اعضای صورتشو از نظر میگذروندم...
دستای لرزونشو تو دستمون گرفته بودیم...
با صدای آروم و خسته ای شروع کرد:بهتون گفتم کنارم باشید تا حرفایی ناگفته ای رو که خیلی وقت پیش باید بهتون میگفتم بگم و جواب سؤالای بی جوابتونو بدم!
با زبونش لبشو تر کرد و ادامه داد:می دونم مادر خوبی نبودم...میدونم باباتون براتون پدری نکرد...
اگ..اگه میتونستم همون روزی که باباتون خودش و مارو نابود کرد ترکش میکردم...
شاید روزی هزار بار این فکر از سرم میگذشت ولی وقتی به بعدش فکر میکردم منصرف میشدم...
من تو این دنیا جز باباتون و شما دوتا که ثمره ی زندگیم هستین هیچ کسی رو ندارم...
چشماشو بست و بعد چند لحظه دوباره باز کرد...چشماش براق شده بود...
-بی کس و تنها بودم...نه کاری...نه خونه ای
نه درآمدی از خودم داشتم که بتونم زندگیمونو اداره کنم...
اهل کار خلاف و کثافت کاری نبودم...نمی خواستم و نمی تونستم...
نمی دونستم باباتون روز به روز بدتر و بی قید تر میشه!
انگار با دود شدن زندگیمون غیرت اونم دود شد...
خیلی در حقتون بد کردم..میدونم
از روتون خجالت میکشم...من شما رو به این دنیای بی رحم آوردم...
زندگیتونو تباه کردم...
با بغض گفتم:مامان!تو رو خدا اینجوری نگو!تو هر کاری در توانت بود برای ما انجام دادی!
شمیم دنباله حرفمو گرفت:آره مامان!اگه تو نبودی بدبخت تر از اینی که هستیم میشدیم...اگه تو جلوی بابارو نگرفته بودی همه بلاهایی که سرت آورد سر ما می آورد!شاید هیچ کدوممون تا حالا زنده نبودیم!
چند تا سرفه کرد:بذارید حرفم تموم شه...خوشحالم ازینکه تا حالا پاتونو کج نذاشتید...اگه از شوهر شانس نداشتم روزی صد هزار مرتبه خدا رو شکر میکنم که بچه هام صالحن!
از برگ گل پاک ترن...از آب زلال ترن...دامنشون به هیچ گناهی آلوده نشده!
حداقل دیگه بیشتر ازین شرمنده ی خدا نمیشم
کمی مکث کرد و بعد با صدای لرزونی گفت:من چیزی ندارم که براتون بذارم و وصیت کنم براتون...
قلبم به قفسه ی سینم میکوبید...با وحشت به دهن مامان چشم دوخته بودم...
شمیم سراپا گوش شده بود...چشمای هر سه مون خیس بود!
-فقط یه درخواست ازتون دارم...
پرسشگر بهش نگاه کردیم...اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد:حلالم کنید!
با حرفش شیشه بغضمون شکست و اشکمون بی مهابا راه خودشونو روی صورتمون باز میکردند!
مثل مسخ شده ها به مامان زل زه بودم!من حلالش کنم؟!من کی باشم که همچین حقی داشته باشم!؟
هیچوقت به خاطر زندگیمون از مامانم گله نکردم...چون میدونستم خودش وضعش بهتر از ما نیست که بدتره!
هیچوقت به خودم اجازه ندادم از مامان دلگیر باشم...از چیش دلگیر باشم...
دعواهایی که به خاطرمون با بابا کرده؟!از کتک هایی که به جای خورده؟!از فحش های که شنیده؟!
از چی؟!!!
دستامونو فشار داد هر دو به چشمای زاغش خیره شدیم:حلالم میکنید؟!
بی درنگ سرمونو به نشونه ی مثبت تکون دادیم!
لبخند مهمون لبهاش شد...چیزیکه خیلی وقت بود همه مون باهاش غریبه بودیم...شادی و لبخند تو دنیای سیاه ما معنایی نداشت!
چشماشو آروم بست..چند قطره اشک باز هم از گوشه ی چشمش افتاد...هنوز لبخند روی لبهاش بود
نفس عمیقی کشید ....و بعد...
برگشتی برای نفسش نبود...
دستش تو دستم سنگین شد...خون تو رگهام منجمد شد...دستشو تکون دادم
به آرومی صداش زدم..جوابی نداد!
شمیم هم صداش زد...
لحظه به لحظه صدامون اوج میگرفت همراه با اشکامون...
با صدای جیغ و دادمون در باز شد و بابا با عصبانیت اومد داخل اتاق...
درو بهم کوبید و با فریاد گفت:چه مرگتونه مثل سگ زوزه میکشید توله سگا!!؟
شمیم با گریه گفت:مامان!!
به شمیم بُراق شد و گفت:مامان چی؟!هان؟!
شمیم بریده بریده گفت:ر..رفت!!
بابا مات شد...به بدن بی جون مامان روی تخت نگاه کرد...یه قدم عقب رفت
به در تکیه داد..آروم سُر خورد و روی زمین نشست...
من با حیرت به حرکاتش نگاه میکردم وضع شمیم هم بهتر از من نبود...
تنها سؤالی که تو ذهنم پر رنگ شد این بود:که بابا هنوز مامانو دوست داره؟!
بابا محکم کف دستشو کوبوند به پیشونیش که من و شمیم از جاپریدیم
با صدای ناله مانندی گفت:وای بدبخت شدم!وای که بیچاره شدم
ای خدا این چه مصیبتی بود که به سرم اومد؟!حالا چه خاکی به سرم بریزم؟!
منو شمیم بهم نگاه کردیم...هر دو به همون سؤال فکر میکردیم...
ولی جمله ی بعدی بابا همه افکارمونو نیست کرد!


بیشتر بخوانید

نظرات رمان درد و احساس

  • بانو

    0

    عالی بود 🌹❤

    ۲ هفته پیش
  • حسنا

    2

    سلام،بنظرمن درکل رمان خوبی بودامااولش خیلی برای من دردناک بود:) چون در واقعیت هم ازاین اتفاقها هست💔 خواستم یچیزی رو بگم نسبت به کسایی که به سن کم گیر داده بودن و میگفتن بچه چراباید بدونه چخبر!که قشنگ مشخصه حتی متن رو درست نخوندن که نویسنده نوشته بود اون بعد از *** به خواهرش تازه فهمید که چخبره.

    ۸ ماه پیش
  • Arti

    1

    رمان خوبی بود ولی بعضی جاهاش خیلی غیر واقعی بود مثلا تفاووت سنی شبنم و سیاووش ن اینک بد باشه ن ولی دختر یازده ساله کجا و پسر بیست و خورده ای سال کجا اگ شبنم 18 19سالش بود واقعیتر بنظر میومد. یا مثلا ی دختر یازده ساله چجوری میتونه این همه احساسو درک کنه و مث دخترای 19 20ساله رفتار کنه.

    ۲ ماه پیش
  • تبسم

    0

    رمان خوبی بود ولی شبنم با ناباروریش خیلی زود کنار اومد

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    0

    رمان خوبی بود ولی واقعا شبنم با ناباروریش خیلی زود کنار اومد که یکم غیر واقعی میکرد داستان رو و هیجانی رو کم میکرد یا شبنم همش کتک میخورد یا آسیب میدید خب زیاد باحالش نمیکرد ولی در کل رمان خوبی بود امید وارم که نویسنده و اونایی که بهش کمک کردن در ساختش بهش کمک کردن موفق باشند💙💙💙💙

    ۴ ماه پیش
  • نگار

    0

    یادم رفت بگم سن شبنم یکی غیر واقعی بود و این یکمی از جذابیت رمان رو کم میکرد ولی همانطور که گفتم رمان خوبی بود💙💙💙💙

    ۴ ماه پیش
  • مائده

    1

    مطمئن نیستم دختره شبنم یازده سالشه😧 دارم شاخ در میارم من هم سن اون بودم فکر میکردم خارج کشوره😅 کاش حداقل ۱۶ سالش بود که با عقل جور در بیاد خیلی سنش کم بود اول رمان اصلا آدم رو جذب نمیکنه

    ۴ ماه پیش
  • parisa

    1

    بدنبودرمان خوبی بودولی سن شبنم 1یجورایی بدبود

    ۴ ماه پیش
  • Mahtab

    0

    رمان بدی نبود ولی اگر سن شبنم انقدر کم نبود بهتر هم میشد

    ۴ ماه پیش
  • نازنین 🦋

    0

    عالی بود ولی به نظرم تفاوت سنی خیلی زیاد بود و اینکه تهش نباید بچه دار نمیشد خیلی غم انگیز تموم شد

    ۴ ماه پیش
  • دوست رمان★

    1

    خیلی رمان خوبی بود...تا الان خیلی رمان خوندم و با رمان کاملا آشنا هستم،،،خیلی خوب بود آفرین به نویسندش👌😌

    ۵ ماه پیش
  • غزل

    1

    رمان قشنگی بود بخصوص مسائل ابتداییش که واقعیت جامعه بود

    ۵ ماه پیش
  • مبینا

    1

    نه رمان خیلی خوبی بود و ن خیلی بد اما نکته منفیش این بود که خیلی همه چیز سریع اتفاق افتاد

    ۶ ماه پیش
  • Bbbb

    0

    سلام به نظرم رمان بدی نبود خوب نوشته شده بود هرچند در برخی جاها اغراق زیاد داشت و آخرای داستان یه کوچولو آبکی تموم شد ولی در کل بد نبود جا داشت ادامه داشته باشه مخصوصا بعد اومدن فرزاد وبیتا به قصه و فهمیدن رابطه اونا سن شخصیت شبنم خوب بود واقعا در زندگی معمولی ما آدما در برخی موارد زود بزرگ میشیم

    ۶ ماه پیش
  • شراب سیاه??

    1

    بهترین و جالب ترین رمانی که خوندم اگه رمان هیجانی دوست داری رمان درد و احساس خیلی رمان هیجانی هس

    ۷ ماه پیش
  • Sheyda

    1

    بچه ۱۱ ساله رو چه به اون کارا؟با عقل جور در نمیاد نصفه ول کردم

    ۸ ماه پیش
  • ترانه

    0

    واقعا از رمانتون لذت بردم خیلی رمانتیک و جالب بود

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️