دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه اجتماعی هفت هزار و ششصد قدم تا تو اثر ژیلا حیدری

رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو

  • زبان فارسی
  • 13.1K 👁
  • 40 ❤️
  • 22 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

طاها بهرامی مردیست در آستانه ی سی سالگی که مدیریت هتلی را بر عهده دارد. طردشده‌ی خاندان اخوان بزرگ که برای خودش دور از آن دنیای مافیایی، اسم و رسمی به پا کرده. این هتل خوش رنگ و لعاب و چند ستاره، هتل عمارت گل بهار، درون خودش رازهای بزرگی دارد. آدم هایی که می آیند و می روند، بر خلاف ظاهر موجهشان آنقدر ها هم عادی نیستند. معاملاتی که انجام می‌شود، شاید بوی خون می‌دهند. مرد هوانورد هفت هزار و ششصد قدم، که در آسمان ها سیر می‌کند هر بار به دو قطب مخالف هم کشیده می‌شود. مرز بین خوب بودن یا بد بودن تنها یک کلمه‌است، انتخاب. انتخابی که وزنه‌اش بدجور روی ترازوی عدالت زندگی سنگینی می‌کند. شاید دور زدن قانون برای طاها سخت نباشد؛ اما ناخواسته دچار قانون هایی می شود که رَب و رُب‌اش مربوط به دل ادم می شود. و در همین گیر و دار، میان تمام زندگی‌های کرده و نکرده، دختر سرکشی دوان دوان می‌آید و جایش را در زندگی طاها باز می‌کند. عشق قدیمی، سد کنونی و یا احساس جدید؟ بین این سه راهی کدام یک زورشان به قلب آدمی میچربد؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

- بالاخره اومدی جناب صدر اخوان؟
- بهت گفتم منو به این اسم صدا نکن.
- ولی من خیلی وقته منتظر این روزم.
با گوشه‌ی ‌ی آستین عرق سرد روی چهره‌اش را پاک کرد. پنج ماشین مشکی دور تا دورش را محاصره کرده بودند.
- گفتی بیام تا مدارک بی‌گناهیم رو بهم بدی. گفتی این سری من قراره به شکور و امیر بتازونم.
- آره اما قبلش باید از یه چیزی مطمئن شم. سهمتو گرفتی؟
سگرمه‌هایش در هم شدند. گرد و غبار بینی‌اش را پر کرده بود.
- متوجه نمی‌شم. چه سهمی؟
- می‌رم سر اصل مطلب. حالا که ریاست اخوان رو داری، باید با ملک‌های مهرافروز موافقت کنی. پنجاه درصد بودجه سالانه شرکت‌رو می‌خوام. تمام و کمال تا هرچه سریع‌تر این پروژه پیش بره.
- ریاست؟ کدوم ریاست؟ چی داری می‌گی؟
- چی‌دارم می‌گم؟ تو مثل اینکه متوجه نیستی با کی داری حرف می‌زنی طاها. رو لبه‌ی تیغ داری راه می‌ری فکلی. با خودت این‌کارو نکن.
- درست حرف بزن ببینم حرف حسابت چیه! چه ریاستی؟ کدوم بودجه؟
شخص مقابلش کلافه لگدی به ماشین مشکی کنارش زد. نور چراغ‌های هر پنج ماشین، طاها را کور کرده بودند. مجبور شده بود آرنجش را تا نیمه بالای چشم‌هایش بگیرد.
صدای غرولند زیر لبی شخص، هم‌ریتمِ ضربه‌هایش به سپر ماشین شده بود. آنقدر پایش را کوبید که سپر کج شد و از جا در آمد.
- من این‌همه ادا اطوارتو تحمل نکردم که به این‌جا برسم. با من بازی نکن رگ و ریشه‌اتو می‌زنم طاها. نگو که اون ریاست کوفتی رو قبول نکردی؟ یا اینا همه بازیته جناب مدیرعامل؟
دستش را بلافاصله در هوا تکان داد و چند نفر سیاه‌پوش دور تا دورش ایستادند.
- من هیچ ریاستی رو قبول نکردم. تموم اسناد اینجان. پنجاه درصد چیزایی که گرفتم تو این اسناده‌.
- پنجاه درصد؟شنیدین چی می‌گه آقایون؟
خندید و محافظ‌هایش به طبع خندیدند. بلافاصله با قطع شدن صدای خنده‌اش، محافظ‌ها هم به حالت خشک قبل بازگشتند.
- من کلش رو می‌خام‌. و باید اون ریاست کوفتی رو قبول کنی.
- همه‌چی تموم شده. هیئت مدیره خیلی وقته رئیس جدید رو انتخاب کردن. انگار این از دستت در رفته.
دستش را در هوا تاب داد و محافظ‌ها سمتش حمله‌ور شدند.
- صبر کن، من برات همه کار کردم.
- ولی همه‌ی چیزی نبود که ازت برمیومد. بیشتر ازینا ازت انتظار داشتم ولی نه، خون اون پیرزن مفنگی تو رگاته. اشتباه می‌کردم. تو یه صدر نیستی. تو نوچه‌اشونم نمی‌شی... کار رو تموم کنین.
دستش را لاقید در هوا تاب داد و سوار ماشین شد. با رفتن شخص، ضربه‌ی محکمی به پشت سر طاها خورد و پخش زمین شد. ضربات مشت و لگد و چوب‌های زمخت یکی پس‌از دیگری روی تنش مسابقه‌ی جراحت می‌دادند. سردش بود، ولی دیری نپایید که همه‌جا گُر گرفت. مایع گرمی از روی صورتش جاری شده بود و دیدش را تار می‌کرد. نفس‌هایش چون ساعتی که عقربه‌هایش خواب مانده باشند، به شمارش معکوس افتاده بودند.
ماشین‌ها با صدای کشیده شدن لاستیک‌ها روی خاکی دور شدند. نمی‌توانست حتی انگشت دستش را تکان دهد. اسناد و ماشینش را هم برده بودند. صدای ویراژ دورشدنشان، سوهانی شد که بر صفحه‌ی فلزی افکارش می‌کشید. نفس‌هایش به پت‌پت افتاده بودند. سینه‌ی سخت و سفت‌شده‌اش را روی زمین کشید تا خودش را نیم‌خیز کند. انگشتر سرخ عقیق کمی آن‌طرف‌تر روی زمین افتاده بود. هرچه خودش را کشید، نمی‌توانست به آن نزدیک‌ شود. انگشت‌هایش به سمت انگشتر دراز شده و می‌لرزیدند. قطرات خون از نوک انگشت‌هایش چکید و فرش قرمزی به سمت انگشتر ساخته بود. نفس‌هایش پر از باران خون بودند. چانه‌اش بی‌جان به زمین خورد.
چیزی به جز تاریکی هوا و صدای جیرجیرک‌ها نبود. اینجا، همان آخر خطی بود که می‌گفتند؟
***
مقدمه :
همیشه همه چیز آن طور که حساب و کتابش را کردیم نمی شود. گاهی با جوهر حساب و کتابت تنها یک قدم تا رسیدن فاصله داری؛ اما درست در همان قدم آخر، می فهمی که هنوز هفت هزار و ششصد قدم دیگر لازم است تا برسی. وقتی به انتهای مسیر نگاه می‌کنی و چهره اش را می‌بینی دلت گرم می‌شود، کفش های آهنی ات را پا می‌زنی و راه می‌افتی تا هفت هزار و ششصد قدم دیگر را طی کنی. در هر قدم تکه ای از جانت را جا می‌گذاری. نمی شود فهمید، اینکه تا آخر راه تاب می آوری یا نه...
*
«جهان پر دود گشت از دود جانم
چو بختم شد به تاریکی جهانم
جهان بر من همی گرید بدین سان
ازیرا امشب این برفست و باران
به آتشگاه می ماند درونم
به کوه برف می ماند برونم
بدین گونه تنم را مهر کردست
که نیمی سوخته نیمی فسردست
گمان بردم که از آتش رهانی
ندانستم که در برفم نشانی
اگر شد کشتنم بر چشمت آسان
به برف اندر مکش باری بدین سان...»
فخرالدین اسعد گرگانی

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو

  • مامان عسل

    در پارت 300

    ممنون بانو خسته نباشید..کاش پارت ها طولانی تر باشه یا زود به زود پارت بزارین 🥰

    ۳ هفته پیش
  • مامان عسل

    در پارت 290

    این خانم به اصطلاح کارن بوی دردسر میده ..طاها چرا براش کار میکنه ..باید ادامه شو ببینم چی میشه 🤗

    ۴ هفته پیش
  • ژیلا حیدری | نویسنده رمان

    همینطوره. این آتیش زیر خاکستر بدجور شیطنت میکنه

    ۴ هفته پیش
  • مامان عسل

    در پارت 280

    رمان قشنگیه ..ولی هنوز زندگی طاها برام سوالی شده گل بهار مادر بزرگشه؟ پس چرا مادر طاها اون و بزرگ نکرد برادر طاها چی شد یعنی اونی که الان باهاش دشمنی داره برادرشه؟ سوال های زیادی هستش که امیدوارم نویسنده عزیز برام داستان و روشن کنه خسته نباشی عزیزم 🌺

    ۴ هفته پیش
  • ژیلا حیدری | نویسنده رمان

    سلام دوست خوبم، این ها موضوعاتی هستن که باید در آینده مشخص بشن، اما چندان نزدیک نخواهد بود. با روال داستان همراه باشین، اتفاقای جذابی در راهه‌ و خوشحالیم که همراهمونین.

    ۴ هفته پیش
  • سپیده

    در پارت 10

    رمانت عالیه و معلومه درگیر میکنه ذهن ادم رو و یک سوال رمانت رو جطور انلاین نوشتی شرایطش چی بود

    ۳ ماه پیش
  • ژیلا حیدری | نویسنده رمان

    سلام دوست خوبم خوشحالم که خوشت اومده از روند داستان. یه بخشی داریم تو صفحه ی اصلی اپ، به اسم نویسنده شو، ازونجا میتونی ارتباط بگیری و شروع کنی

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 10

    بهتر بود شروعش از جایی بود که خواننده بهتر انس بگیره با داستان،و احتمالا داستان اینطوره که برمیگرده به عقب و دوباره میرسه به زمان حال

    ۳ ماه پیش
  • ژیلا حیدری | نویسنده رمان

    نظرتون محترمه. همه ی داستان ها شبیه هم نیستن.

    ۳ ماه پیش
  • قاصدک

    در پارت 72

    ژیلای عزیز خوشحالم رمان ادامه میدی.

    ۴ ماه پیش
  • ژیلا حیدری | نویسنده رمان

    ممنونم نیلی قشنگم

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    در پارت 32

    اونجا که گفت پنج شیش تا شاخم اضافه کن خیلی خوب بود🤣😭

    ۴ ماه پیش
  • ژیلا حیدری | نویسنده رمان

    🤪🤪🤪

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    در پارت 51

    مهران باحاله

    ۴ ماه پیش
  • ژیلا حیدری | نویسنده رمان

    😁😁 عشقه

    ۴ ماه پیش
  • مریم

    در پارت 101

    قلمتون دوست دارم موفق باشید😊😊

    ۴ ماه پیش
  • ژیلا حیدری | نویسنده رمان

    ممنون از لطفتون سلامت باشین ☺️

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    در پارت 42

    پاراگراف اخر خیلی خوب بود🤣😭

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    در پارت 22

    اوه شت...شاید کار اوناست

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    در پارت 11

    اخی..بیچاره

    ۴ ماه پیش
  • صدف

    در پارت 62

    قلمتون پخته ست و داستان جالبه و با اینکه توصیف ظاهر شخصیت ها عالیه عکسشونم بذاری عالی تر خسته نباشی نویسنده

    ۴ ماه پیش
  • ژیلا حیدری | نویسنده رمان

    ممنونم صدف جان امیدوارم همراهی گرمتو باز هم در ادامه داشته باشیم. هنوز به این تنظیمات وارد نیستم ولی با کمال میل در اولین فرصت.

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️