دوست داشتی؟
رمان دیده ی دل اثر samira

رمان دیده ی دل

  • به قلم samira
  • ⏱️۳ ساعت و ۱۹ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 67.7K 👁
  • 36 ❤️
  • 51 💬

خلاصه رمان تخیلی دیده ی دل

هوتن کیانمهر بعد از بیست سال، تو یه اتفاق غیر منتظره عمه اش رو پیدا می‌کنه؛ در حالی که با مرگ دست به گریبانه! و دختر عمه ای که تنهای تنهاست و حاضر به کمک گرفتن از فامیل تازه پیدا شده نیست؛ ولی هوتن که یه فرد غیرمعمولی، با توانایی ماوراالطبیعه است، کارها جبران ناپذیری رو برای بدست آوردن اعتماد دختر عمش انجام می‌ده و…

قسمتی از متن رمان دیده ی دل

هم‌زمان نازگل داخل اومد، با دیدن مادرش خودش رو به سرعت به تخت رسوند.
با عصبانیت به من نگاه کرد.
_چی‌کارش کردی؟ مگه نگفتم بهت مریضه؟
مامان تو رو خدا آروم باش.
دکمه بالای تخت رو زد، بعد چند دقیقه یه پرستار اومد، خیلی آروم فقط اکسیژن بهش وصل کرد.
درحالی که مهربانو هنوز هم سرفه می‌کرد، از خونسردی پرستار ناراحت شدم، بیمار داشت از سرفه خفه می‌شد و اونو دست به جیب فقط ماسک اکسیژن رو وصل کرد، کنارش زدم و خودم رو به مهربانو رسوندم .
همین‌طور که دستش رو می‌گرفتم. سرم رو نزدیک بردم و خیلی آروم براش حرف زدم.
بعد چند ثانیه سرفه اش آروم شد، تونست راحت نفس بکشه.
سرم رو یکم فاصله دادم.
درسته اون من رو نمی‌دید، ولی به چشماش زل زدم و گفتم:
- شما استراحت کنید من فردا بازم میام باهم حرف بزنیم باشه؟
باشه رو تاکیدی گفتم، که بهتر اثر کنه.
کمی سرش و تکون داد و به سختی گفت:
- منتظرت می‌مونم.
عقب اومدم و در برابر چشمان متعجب پرستار و نازگل خداحافظی ارومی گفتم ،از اتاق خارج شدم.
داشتم به طرف درخروجی بیمارستان می‌رفتم که کسی صدام کردم .
- آقا...آقا؟!
متعجب به عقب برگشتم؛ نازگل بود که صدام می‌کردم، نفس زنان خودش رو به من رسوند.
منتظرم موندم تنفسش رو عادی کنه وسوالی بهش نگاه کردم؟ ولی اون عکس العملی نشون نداد.
ابروم رو بالا دادم، این‌بار پرسیدم :
- خانم با من کاری داشتید؟
- بله؟ ... شما کی هستید ؟ ... با مادرم چی‌کار داشتید؟ ... چی بهش گفتید که حالش بد شد؟
همون‌طور داشت پشت سر هم حرف می‌زد؛ کمی منتظر موندم تا حرفاش تموم بشه.
بعد با خون‌سردی گفتم:
- اگه مادرتون صلاح بدونه، خودش بهتون می‌گه.
چهرش قرمز شد، با عصبانیت گفت :
- یعنی چی؟ من میگم حال مادرم خوب نیست، رعایت حالش رو بکنید، بعد شما چیزی بهش می‌گید که حالش بدتر می‌شه؛ از منم انتظار دارید هیچی بهتون نگم...
- من از شما هیچ انتظاری ندارم.
چهرش بهت زده شد، دهنش رو باز کرد چیزی بگه ولی همین‌طوری فقط نگاه کرد .
بعد هم خیلی عادی برگشت، به طرف ساختمون بیمارستان رفت.
از این حرکتش جا خوردم، انتظار داشتم بازم داد بکشه ولی بدون هیچی حرفی رفت.
- ببخشید خانم؟ دختر خانم؟
اصلا به صدا زدن‌ هام توجی نمی‌کرد، مجبور شدم اسمش رو بگم:
- خانم نازگل
ایستاد ولی برنگشت.
خودم رو بهش رسوندم، روبروش ایستادم.
- در مورد وضعیت مادرتون یکم توضیح بدید، چه اتفاقی براشون افتاده ؟ پدرتون کجاست ؟
با تعجب بهم نگاه کرد ،ولی در کمال خون‌سردی گفت:
- فکر نکنم به شما ربطی داشته باشید.
و از کنارم گذشت.
از این حرکتش باز هم متعجب شدم، ولی منم در کمال خون‌سردی مثل خودش مجبور شدم از نقطه ضعفش استفاده کنم.
- فکر کنم برای درمان مادرتون نیاز به کمک دارید.
و همزمان ابروم رو بالا دادم؛ نمی‌خواستم از این حرف استفاده کنم، ولی تنها راهی که می‌تونستم ازش حرف بکشم همین بود .
به طرفم برگشت، چشماش از نم اشک خیس بود.
- درسته ما به کمک احتیاج داریم، ولی مطمئن باشید من برای زنده موندن مادرم از نامردها کمک نمی‌گیرم.
اشکی از چشمش پایین اومد، اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشتم .
یه قدم بهش نزدیک شدم، در حالی که سعی می کردم لحنم پر از آرامش و اعتماد باشه.
- من نامرد نیستم، قصدم فقط کمک کردنه، بهم اعتماد کنید، من خیلی آشناتر از اونی هستم که فکر می کنید.
ازم نپرسید چون باید مادرتون بهتون بگه!
ولی منم هر کاری از دستم بر بیاد، براتون انجام می‌دم.
- در ازای این کمک چی می‌خواید.
- هیچی، مطمئن باشید.
- یعنی شما حاضرید چهل میلیون بدید، هیچی هم از من نخواید!
چند ثانیه به چشماش نگاه کردم، می‌دونستم این حرفش از کجا نشات می‌گیره؛ حق هم داشت. متاسفانه دنیا خیلی بی رحم شده بود.
- بله حاضرم بدم، هیچی چیزی هم از شما نمی‌خوام .
بازهم به چشماش نگاه کردم، تا حرفم رو باور کنه.
این بار از هردو چشمش اشک اومد، روی نیکمتی نشست اجازه دادم کمی با خودش خلوت کنه.
چند دقیقه ای گذشت من هم به طرفش رفتم، با فاصله ازش روی نیکمت نشستم.
با لحن خیلی ارومی گفتم:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان دیده ی دل
  • یاس

    0

    مزخرف ترین رمانی ک خوندم این بوود

    ۳ ماه پیش
  • الناز

    1

    مث فیلمای ایرانی باید خودو حدس بزنی که آخرش چی میشه🤣🤣

    ۶ ماه پیش
  • ترنم

    0

    پ چرا آخرش انقدر بد تموم شد گنگ آخرش نامعلوم بود

    ۱ سال پیش
  • ماهی

    2

    ای کاش یه تیکه دیگه هم اخرش اضافه میشد یا فصل دیگه، نویسنده اگه در توانتون هست لطفا یه ادامه ای برای رمان درنظر بگیرید چون خیلی گنگ تموم شد و خیلی چیزا معلوم نشده و ناقصه انگار رمان

    ۱ سال پیش
  • شروق

    2

    خوب بود ولی آخرش باید یه جور دیگه تموم میشد...

    ۲ سال پیش
  • بارانا

    2

    واقعا عالی بود 👍 ولی اخرش رو باید یکم بهتر تموم میکردی

    ۲ سال پیش
  • ماریه

    2

    کاش پایان خوش داشت و جلد دوم بیارین

    ۲ سال پیش
  • نا شناس

    0

    چخبره همه رمانه رو گند زدن رمان اون نویسنده ای رو بزارین که رمانش کامل باشه ومعلوم باشه چی ب چیه 😠😠

    ۲ سال پیش
  • لیلی

    4

    خیلی قشنگ بود ولی آخرش باید یه جور دیگه تموم میشد

    ۳ سال پیش
  • غزل

    1

    تر زدی آخر این چی بود دیگه تو خماری ولمون کردی معلوم نشود آخرش چی شود اصلا

    ۳ سال پیش
  • امیلییت

    1

    خوشم نیمد

    ۳ سال پیش
  • دیار

    1

    خوب بود،ولی از پایان باز خوشم نمی آید..........

    ۴ سال پیش
  • ممد

    2

    دلم میخواد سره نویسنده رو بگیرم فقط بکوبم به دیوار آخر رمان حتی تا لحظه آخر هم قشنگ بود روی ده کلمه آخر گندش کردی

    ۴ سال پیش
  • الینا

    1

    خیلی بد بود ..آخرشم مضخرف تموم شد .. جلد دوم هم داره؟؟

    ۶ سال پیش
  • جر

    2

    زارت چر اینطو شد😐خیلی چرت تمام شد

    ۴ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!