خلاصه رمان :
رمان اثر پروانهای نوشته آلیا، جلد اول مجموعه چهارجلدی آقای ایگرگ است؛ رمانی دارک رومنس، جنایی، مافیایی و دلهرهآور با فضایی بزرگسالانه و روانشناختی. آشا، کارآگاه و وکیل ۲۶ سالهای است که در رم به دنبال کشف حقیقت پروندههای جنایی میرود، اما گذشته خودش رازهایی تاریک در دل دارد. پس از مرگ بزرگ خاندان مافیایی، پدرخواندهای که سالها از او دور بوده بازمیگردد و همزمان، سنیور والنتینو، وارث خطرناک یک خاندان رقیب، وارد زندگیاش میشود. آشا در میان قتلهای سریالی، رازهای خانوادگی و جاذبههایی ممنوع گرفتار میشود که میتوانند همهچیز را تغییر دهند.
بیست سال، زمان کافی برای تبدیل شدن یک دختربچهی بیپناه، به کوهی از یخ است. «آشا»، کارآگاه و وکیل 26 سالهای است که در میان پروندههای جنایی رم، به دنبال کشف حقیقت زندگی دیگران میگردد تا مجبور نشود به خلا تاریک زندگی خودش نگاه کند. او در شش سالگی، ناخواسته به ریشههای یکی از اصیلترین و مخوفترین خاندانهای مافیایی راس قدرت پیوند خورد، اما سهمش از این نام بزرگ، تنها رهاشدگی مطلق در عمارتهایی سرد و خالی از سکنه بود. او دخترخواندهی مردی است که هرگز چهرهاش را ندیده، هرگز صدایش را نشنیده و حتی نامش را نمیداند. مردی که دو دهه از دوردستها، مانند یک پادشاه نامرئی، با امضاهای خشک و فرامین بیروح، همهچیز را کنترل کرد. برای آشا، این پدرخواندهی ناشناس، غریبهای بود که حصاری از انزوا به دورش کشید تا او در تنهایی مطلق بپوسد و در پشت نقاب منطق، عطش پنهانش برای آغوش و تعلق را خفه کند. اما مرگ بزرگ خاندان، ناقوس پایان این غیبت بیست ساله را به صدا در میآورد. دیوارکهای سکوت در حال فرو ریختن اند و سایهی غایب، برای در دست گرفتن تاج و تخت به خانه باز میگردد. برای اولین بار، آشا قرار است با مردی رو به رو شود که تمام تار و پود گذشته و آیندهاش به او پیوند خورده. مردی مقتدر، اتوکشیده و نفوذناپذیر، که حضورش نه تنها هوای شهر را سنگین میکند، بلکه با اولین تلاقی نگاهشان، جاذبهای ممنوع، تاریک و غیرقابل توضیح را در قلب یخزدهی آشا بیدار میکند. مردی که پشت چشمان زمستانیاش، رازی به وسعت یک تراژدی خونین پنهان است. درست در همین التهاب نفسگیر و در میان وقوع قتلهایی سریالی و معماهای پیچیده، مهرهی سوم این بازی روانی گام به میدان میگذارد؛ سنیور والنتینو، وارث جذاب و خطرناک یک خاندان رقیب، که ذهنش شبیه به آینهای هزارتکه است. او با لبخندهای کج، چشمهایی که جنون و نیاز در آن موج میزند، و هویتهایی که بیامان با هم در جنگاند، آشا را به لبهی پرتگاه میکشاند. او تنها کسی است که جرات میکند با وعدهی افشای حقیقت، به حریم ممنوعهی آشا نزدیک شود و مرزهای سنگین و صعبالعبور رقیب قدیمیاش، پدرخوانده دختر را زیر پا بگذارد. حالا آشا، در مرکز یک مثلث ویرانگر گرفتار شده است. در یک سو، پدرخواندهای که نامش را نمیداند؛ غریبهای که نگاه سنگین و بوی تلخ عطرش، لرزهای از ترس و تمنایی ناشناخته را بر پوست آشا میاندازد. و در سوی دیگر، سنیور والنتینو؛ مرد روانی و جذابی که حاضر است برای به اسارت بردن آشا، تمام شهر را به خاک و خون بکشد. در دنیایی که گذشته با سکوت مهر و موم شده و دروغها زیباتر از حقیقت لباس پوشیده اند، یک بال زدن کوچک کافی است تا طوفانی از حقایق مدفون، به پا شود. برای خواندن ادامه این سلسله مراتب نفسگیر و خونین با ما همراه شوید. « توجه داشته باشین؛ اثر پروانهای، جلد اول از چهار جلد مجموعهی آقای ایگرگه. هر جلد ادامهی جلد قبلی هست و ترتیب خوندنش مهمه. »
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان اثر پروانهای | آقای ایگرگ - پارت 5
دست به سینه زدم: « چه تصادفی. » « مسیرتون کجاست؟ » « گیت تحویل بار. » « پس هممسیریم. » پلک باریک کردم و سری تکاندم. لابد با خود فکر کرده حرفهای بودار و مسخرهاش را باور میکنم. « میتونم همراهیتون کنم؟ » « هرطور راحتید. » راه افتادیم. این... قطعا اتفاقی نیست. یک کاسهای زیر نیمکاسه این مردک عج...
بروزرسانی در : ۲ ساعت پیش
-
رمان اثر پروانهای | آقای ایگرگ - پارت 4
« قول میدم خوب پیش بره و حتما بعدش باهات تماس میگیرم. خیالت راحت. » صدای عمق نفسی که کشید را شنیدم: « لعنتی خیلی مضطربم. » « هنوز کلی دیگه مونده. آماده شو برو دیر نکنی. » « باهام تماس بگیری آشا. » « قول میدم. » قطع کردم. دروغ گفتم؛ هیچی قرار نیست خوب پیش برود. یک نبرد سنگین درونم حس میکنم. عی...
بروزرسانی در : ۲ ساعت پیش
-
رمان اثر پروانهای | آقای ایگرگ - پارت 3
« صدرا؟ » « جونم آشا؛ بگو... دارم میشنوم. » « داره میاد. » نمیدانم دقیق چقدر گذشت اما صدای تحلیل رفتهاش را از پشت خط شنیدم. مطمئنم الان از سر عادت با یک کارد میوهخوری تمیز، پوست مدادطراحیهایش را میکند. « پیرزاد کوچیک؟ » نتوانستم صدایم را کنترل کنم و بغضم شکست: « من چیکار کنم صدرا؟ حالا چی...
بروزرسانی در : ۲ ساعت پیش
-
رمان اثر پروانهای | آقای ایگرگ - پارت 2
صدای بلند باریش از آنطرف عمارت: « خانوم ایشون سه روزه خونه نیستن. » زیرلب غر زدم: « چه بهتر... یه شبم از دست پیرزنبازیش راحتم. » نور شکسته رعد و برقی، از شیشهها بازتاب پیدا کرد و روشنی، چشمانم را زد. پلک بستم و ابرو به هم کشیدم. رعد و برق؟ باران؟ چرا از اینها متنفرم؟ میترسم یا نه؟ تمام عمرم...
بروزرسانی در : ۲ ساعت پیش
هنوز کسی درباره این رمان چیزی ننوشته! اگه خوندیش، خوشحال میشیم بدونیم چه حسی بهت داده.
