رمان پیله پروانه
- به قلم مبینا شفیعی
- ⏱️۲ ساعت و ۴۲ دقیقه
- 67K 👁
- 42 ❤️
- 34 💬
شروع کنننده وتمام کننده زندگی ام نیستم مسیرزندگی ام راتابخشی اش رو خودم رقم میزنم ونیم دیگررا نویسنده زندگی ام رقم میزند که عجیب برهمه چیز آگاه است چون خوب این آیه را لمس کرده ام"ومااعلمو به کُلُّ شَئی" وحقاکه زیباترین وشیواترین قلم را برای سرنوشتم داشته است ومن چقدرخوشحالم که خودم وتقدیرم رابه دست او سپردم...
-اره دیگه منم بهش میگم این طفل معصوم به محبتت احتیاج داره بایدبه بازسازی روحیش کمک کنیم ببین آخه منم مادرم میفهمم بچم داره اداآدمای خوشحال درمیاره
+....
-همینه بخدا وگرنه چشماش غمشودادمیزنه
پوفی کشیدم وبه اتاقم برگشتم نمیدونم این روزا تاکی ادامه داره اما امیدوارم که تموم بشه چون خودم ازحال روحیم خستم اگربتونم یکم زندگیمو تغییربدم شاید بقیه هم بیخیال بشن ودست ازسرحرفای تکراریشون بردارن...
سه روزازعمل آوین گذشته بودوخداروشکردکترهم ازعملش راضی بودونتیجه خوبی گرفته بودن.بعدازاینکه آمپولش روتزریق کردم قصدخروج ازاتاق روداشتم که باباش اومدکنجکاوشده بودم تواین ده روز که آوین بستری شده بودمادرش روندیده بودم وباباش همیشه به عنوان همراه کنارش بود!
سلام کردم وباگفتن بااجازه ازاتاق خارج شدم
صدف داشت باچهره ایی خندون وبشاش سمتم میومدوقتی که بهم رسیددستموگرفت کشیدگفت:بیابریم کارت دارم یه خبرمهم دارم برات
+آیی ول کن دستمو خودم میام تابگی خبرمهمتو
وقتی که با اتاق استراحت رسیدم دستمو ول کردوباهیجان گفت:وااای مهدا بالاخره موفق شدم
+چی شده؟برای چی موفق شدی؟
-آخ آخ نگم برات یه چندوقتی بود من از دکترعمومی اورژانس خوشم اومده بودوهی جلوش مانورمیدادم بلکمچشمش منوبگیره
+خب اینوالان باید به من بگی
-میخواستم زودتربگم ولی منتظربودم تاببینم حرکتی میزنه یانه!
+خب چی شده حالاکه داری بادمت گردومیشکنی؟
-الان یه مریض اورده بودن کناردستش بودم وقتی مریض یکم روبه راه شدبهم گفت برم اتاقش منم رفتم یکم مقدمه چینی کرد ولی گفت آره خانم مشکات من ازاول ازشماخوشم اومده وزیرنظرداشتمتون وفهیمدم دقیقاهمونی هستین که من میخوام،ازم خواست یکم باهام آشناشیم تابعد اگرجوربودیم جدیش کنیم رابطمون رو
+به به بالاخره پس به نیتت جامه عمل پوشوندی وجوون مردمو ازراه به درکردی
-آره مهداجون،ازحالابه بعدمنوهمسردکترفرهادآذرمنش بدون
+بزاربینم بنده خدامیتونه بااخلاقای گندت کناربیادوهمین اول کاری پشیمون نمیشه
مشتی به بازوم زدوگفت:حالاببین نکبت خانم پشیمون میشه یانمیشه
بهش چشم غره رفتموپاشو لگد کردم وازاتاق بیرون اومدم پشت سرم اومدوبشگونی ازبازوم گرفت وگفت:بالگدتت فلج شدم گراز
دست ازماساژجای بشگونش برداشتم
وضربه به سرش زدم وگفتم:چیزی که عوض داره گله نداره
ادامودراوورد وبه حالت قهررفت
همونجوری وایستاده بودم وسط راهروکه دیدم بابای آوین داره میادسمتم خودموجمع جورکردم واومدجلوم ایستادوگفت:خانم توکلی
+بله
-من کاری برام پیش اومده ونمیتونم شب پیش آوین بمونم اگرمیشه لطف کنیدیکم بیشتربهش رسیدگیکنین
+چشم حتما
-ببخشیدامامتوجه شدمرابطه آوین باشماازبقیه پرستارابهتره
لبخندی زدم وگفتم:رسیدگی میکنم آقای فرحمندخیالتون راحت باشه من خودمم آوین رودوست دارم
-لطف دارید،بااجازه
یکم که سرم خلوت شدوازحجم کارم کم شدرفتم تواتاق آوین بیداربودوباتبلتش مشغول بود روصندلی کنارتختش نشستم وگفتم:آوین خانم چطوره
-خوبم
+خداروشکر دردکه نداری
-نه فقط یکم دستام میخاره
+درست میشه عزیزم یکم بایدتحمل کنی
-خاله
+جانم
-شماخیلی مهربونی کاش یه مامان مثل شماداشتم
+ای جانم مامان خودتم مهربونه
-من مامان ندارم
+چرا؟
-مامانم وقتی کوچولوبودم رفت
+کجا رفت؟
-باباسانیارفکرمیکنه من نمیدونم اما یه روزکه داشت بادوستش حرف میزدشنیدم که طلاق گرفته تاقبل اون روزبه من میگفت مامانم رفته پیش مامانش بمونه
پس به همین خاطربودکه مامانش کنارش نبود حالا ازشوهرش جداشده چرا نمیادپیش بچش؟!...
دست نوازش به سرآوین کشیدم حس ترحمم نسبت بهش بیشترشد
غذای آوین رواوردن سوپ بدون ادویه بودخودم تودهنش میزاشتم وقتی که سوپش تموم شد ظرف هاروتحویل دادم ودوباره به اتاق برگشتم
ساعت دارووتزریق آمپولش بود داروهاش روخوردوآمپولش روتزریق کردم
-خاله مهدا
+جانم
-برام قصه میگی باباسانیارهمیشه برام قصه میگه تاخوابم ببره
+باشه خاله جان میگم
لبم رویکم بازبونم ترکردم وقصه ایی که مامان بچگیام برام میگفت روبراش گفتم:
《 به نام خدایِ پروانه ها
به رسم قصه هایکی بودیکی نبود
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که بهترین قلب دنیا را در تمام آن منطقه دارد.
جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تایید کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.
مرد جوان در کمال افتخار و با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود می پرداخت.
جغور بغور
1خیلی خیلی خیلی خیلی مسخره بود
۸ ماه پیشبهار
0خوشم نیومد نمیدونم چرابعضیامیگندخوب وعالی بود اصلا جالب نبود نصفه خوندم
۹ ماه پیشZnarimani
2رمان جذابی بود
۱ سال پیشآوا
1من همیشه رمان های 20فصلی 30فصلی می خوندم الان گفتم رمان کوتاه بخونم ببینم چه مدلی هستن ولی پشیمان شدم خیلی ضایع بود پسر به زندان میفته بعد اون همه سال از زندان بیرون میاد مسخره ترین رمان جهان بوددددد
۴ سال پیشدلی
0اگه رمان کوتاه دوست داری رمان راز های عقیق روبخون و عشق ممنوع
۲ سال پیشبنفشه
1خوندنش فقط وقت تلف کردن جالب نیس
۲ سال پیشسحر ۳۵
0خوب بود
۲ سال پیشفاطمه
11نویسنده چقدر تو خلاصه از خودش تعریف کرده بود😐😂😂
۵ سال پیشRozhin
15منظورش خداست که نویسنده زندگی ماعه نه خودش😐😐😐
۳ سال پیشدیار
1خوب بود..............
۳ سال پیشستی
0رمان قشنگی بود ممنونم از نویسنده عزیز نمیگم بد بوداااا نه ولی حداقل ارزش1یا2بار خوندن رو داشت
۴ سال پیشسونیا
0خیلیییی شدید بی مزه بود
۴ سال پیشلاتی
4نویسنده اعتماد به نفستو عشقع تو خلاصع از خودش خیلی تعریف کرده خخخ ولی درکل خوب بود مرسی
۵ سال پیشکوچولو منظورش خداست
29ای کیو منظورش از نویسنده خداست
۵ سال پیش♡
5خوب نبودشور و شوق و هیجان نداشت و واقعا کسل کننده بود رمان .بعدم دیگه خیلی سریع پیش رفت همه چی بادوست عزیزی که گفت معمولارمان های کوتاه قشنگ نیستن موافقم چون خیلی سریع پسش میبرن همه چیوامامرسی نویسنده
۵ سال پیشمریم
5هیجان نداشت، بنظرم اصلا محتوای عشقی نداشت انگار داشتم زندگیه یه زن و شوهر هشتاد ساله رو میخوندم فقط وقتمو تلف کردم
۵ سال پیشیاس
2مرسی نویسنده عزیز عالی بود🌹🌹🌹
۵ سال پیش
دختری بنام ایلیا
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
واقعا مسخره بود چرا باید سانیار به خاطر جرم نکرده ۵ سال زندان بیفته چرا بی گناهیش ثابت نشد واقعا مسخره بود ارزش خوندنم نداره