پارت دوم :

صدای بلند باریش از آن‌طرف عمارت:
« خانوم ایشون سه روزه خونه نیستن. »
زیرلب غر زدم:
« چه بهتر... یه شبم از دست پیرزن‌بازیش راحتم. »
نور شکسته رعد و برقی، از شیشه‌ها بازتاب پیدا کرد و روشنی، چشمانم را زد. پلک بستم و ابرو به هم کشیدم‌. رعد و برق؟ باران؟ چرا از این‌ها متنفرم؟ می‌ترسم یا نه؟ تمام عمرم را به استثنای آن شش سال اول، به تنهایی با این‌ها دست و پنجه نرم کردم. وقتی رعد و برق می‌زد؛ بارها از شدت ترس و لرز از حال می‌رفتم. وقتی باران می‌گرفت؛ صدای طوفان گوش‌هایم را کم‌شنوا می‌کرد. تگرگ و برف و باران... به تنهایی با ترسشان کنار آمدم. پس، از هیچ‌کدامشان واهمه‌ای ندارم. مسالمت‌آمیز بود؛ آتش‌بس میانمان. همیشه من بودم و قلعه آذرخش بزرگ و تاریک، و صدالبته خالی از سکنه. همه‌چیز از آن مردک سنگدل و بی‌مروت شروع شد. پدرخوانده‌ام!
مرا با قلعه‌ای عجیب و ترسناک که وسعت مرز و دیوارهایش بی‌نهایت، و با میراث آنچنانی و کلی پول و سرمایه رها کرد و رفت. هیچ‌وقت نتوانستم ببینمش. هیچ‌وقت فرصتش را به من نداد. برایم یک اسم انتخاب کرد و رفت. و خب... تنها چیزی که من از او می‌دانم فامیلی‌اش است؛ پیرزاد. چیزی که ناخواسته به من تعلق گرفت. و در آن سن حتی متوجه نشده بودم که پیرزادِ بزرگ، چطور دختربچه‎ای شش ساله‌ را به پسر نوجوانش تحمیل کرده و آخرین وصیت خود را محافظت از او گذاشت. من برای پیرزاد بزرگ حکم نوه نداشته‌اش را دارم. ولی پسرش آن زمان بچه بود و بدون وارث... به عنوان دخترخوانده مرا به آن پسر تحمیل کرد. تا بتواند اموال و دارایی‎های نجومی‎اش را با خیال راحت و آسوده رها کند و برود. من... برای آقای پیرزاد... علت فرارش بودم. آنقدر غرق افکارم شدم که حتی صدای باریش به گوش‌هایم نرسید:
« خانوم؟ »
نگاهش کردم.
« خانوم قهوه‌اتون. »
خم شد و سینی شیشه‌ای را مقابلم روی میز شیشه‌ای قرار داد. فنجان را برداشتم. به سوی دیوارهای شیشه‌ای عمارت حرکت کرد. پرده‌های مخمل مشکی‌رنگ و براق سر به فلک داده را با یک حرکت کنار زد. کورسوی نوری از ته باغ فضا را روشن ساخت. قطرات باران تا به حدی درشت بود که حتی نمی‌توانم باغ را از پشت شیشه‌ها ببینم. باریش مقابلم ایستاد:
« امر دیگه‌ای دارید خانوم؟ »
کف دستم را روی سطح کاناپه، دقیقا کنار خودم گذاشتم. چندبار کوبیدم و اشاره کردم:
« بشین اینجا باریش. »
باریش بی‌هیچ عکس‌العملی ایستاد و چشم به کفش‌هایم دوخت. اخم کردم:
« این امر بعدیم بود. و تو باید انجامش می‌دادی. »
سرش را خم‌تر کرد.
« خانوم چطور می‌تونم به خودم اجازه بدم... »
« من اجازه دادم. »
حرفش را قطع کردم و او انگار از این پافشاری من جا خورد. به قول خود باریش این حجم انبوه احترامی که برایم قائل است این اجازه را بهش نمی‌داد. اما دیگر حال مدارا کردن ندارم. باریش نفسی عمیق گرفت. بالاجبار پالتوی مشکی‌رنگ بلندش را با یک حرکت از تن خارج کرد و روی ساعد نود درجه‌اش انداخت. گامی به سمتم برداشت و کنارم ایستاد. خم شد و محتاط کنارم روی کاناپه جای گرفت. نگاه جدی‌اش هنوزم به مقابل است. دست به چانه زده و سعی کردم از زیر زبانش حرف بکشم. موشکافانه و خیره زمزمه کردم:
« باریش؟ »
باریش جدی بی‌آنکه نگاهم کند:
« بفرمائید خانوم؟ »
« چی می‌شه یه‌کم نرم تر برخورد کنی؟ »
« خانوم... جسارتاً نمی‌تونم باهاتون بی‌ادبانه برخورد کنم. خواهش می‌کنم پافشاری نکنید، اینجوری می‌تونم باقی عمرم رو بهتون خدمت کنم. »
فنجان را به لبم نزدیک کردم:
« حرفمو زمین زدن بی‌ادبانه‌تره. به هرحال... می‌خوام یه سوال ازت بپرسم. »
سرش را پایین انداخت.
« دوسال از آخرین خبری که از پدرخوندم رسید می‌گذره. این‌که از ژاپن مهاجرت کرده به جمهوری چک. اخیرا... تماسی نگرفته باهات؟ اتفاقی نیافتاده؟ »
« نه خانوم؛ تماسی از ایشون دریافت نکردم. اما شنیدم وضعیت پدربزرگتون بعد عمل جراحی وخیم شده. حدس می‌زنم پدرتون به این خاطر به چک مهاجرت کرده بودن. »
« پیرزاد بزرگ چش شده؟ »
« آخرین خبری که از ایشون رسید خون‌ریزی قلبی بعد از عملشون بود. »
لب گزیدم. باید ناراحت بشوم؟ اشک بریزم؟ یا این‌که برای سلامتی پدر پدرخوانده‌ام دعا کنم؟ برای افردی که شاید یک بار هم در تمام عمرم ندیدمشان. هیچ تصوری ندارم پس... احمقانه است که ازم انتظار برود بهشان فکر کنم هرچند، دیگر دیر شده... دیگر... حتی نمی‌خواهم ببینمشان. صدای اعلان از موبایل باریش توجهم را جلب کرد. موبایلش را از جیب پالتو خارج کرد. تکیه‎ام را به پشتی کاناپه داده و دست به سینه زدم؛ باریش را زیر نظر گرفتم. نگاهی اجمالی به موبایل انداخت. کوتاه نگاهم کرد. اما... این نگاه طولانی نشد:
« خانوم آقای راد هستن. »
« منوچهر؟ چی گفته؟ »
« پرونده رو واگذار کردن. »
_______________
حین فشردن کلید برق اتاقم، در را پشتم کوبیدم. با یک حرکت کت را از تن خارج کرده و روی مبل راحتی مرکز اتاق گذاشتم. آیینه میز توالت شلوغ در این سکوت باهام حرف می‌زد. کامل به سمتش چرخیدم و از حرکت ایستادم. چه می‌بینم؟ چشمان درشت و تاریکی که به قول شهربانو کم مانده بود ازشان آتش زبانه بکشد. لبان نسبتأ درشت و بی‌رنگی که شاید بیش از ماه‌هاست رنگ و لعاب ندیدند. همینم چهره‌ام را بی‌روح نشان می‌دهد. ابروهای کمانی شکست‌دار؛ گیسوان لخت و بلند شبگونی که نود درصد مواقع خارج از خانه اسیر کش و بند اند. صورت استخوانی‌ام و اجزایش هارمونی خاصی دارند.
آباژور را روشن کردم و با همان تی‌شرت جذب روی تخت خزیدم. فکرم حوالی اوست... آقای پیرزاد؛ ایکس یا ایگرگ. من حتی... اسم کوچکش را هم نمی‌دانم. بارها به این فکر کردم که چه اسمی به فامیلی پیرزاد میاید اما... .
هیچ مدنظرم نیست. نفسی عمیق گرفتم. آقای ایکس یا ایگرگ... . نمی‌دانم کجاست... چه شکلی‌ست یا این‌که چرا بیست سال دختربچه‌ای را تک و تنها با یک پیرزن وسط همچین حریم بزرگ و خفه‌ای رها کرده؟ البته خب... باعث و بانی این‌که کشورش را ترک کرده و رفته من بودم. از ده سالگی‌ام هم هی مهاجرت کرده تا نتوانم پیدایش کنم. آقای ایکس یا ایگرگ آشکارا تنفرش را از من فریاد می‌زند. بدیهی‌ست؛ این‌که باعث و بانی بدبختی او منم.
هیچ‌وقت نمی‌توانم فراموش کنم که چطور فقط بعد از دو روز رهایم کردند. اگر تصمیمشان بود تا آخر عمر فرار کنند از اول نباید مرا قبول می‌کردند و حالا چه؟ فکر کردند توی ناز و نعمت بزرگ شدن و ثروت توی پر قو پیچیدن برام کافیست. چقدر باید بی‌رحم باشی تا به مرحله‌ای برسی که یک بچه را تک و تنها در قصری تاریک و سرد رها کنی و بروی. خم به ابرویت نیاید و حتی یک‌بار هم ازش حالی نپرسی و فراموش کنی اصلا وجود داشته. کل خدمه خانه را از دادن کوچک‌ترین اطلاعات راجع به خودت منع کنی تا بیست سال حتی نفهمد پدرخوانده‌ش که بوده... .
پوزخندی لبانم را رنگ داد. سرم را تکان دادم تا از شر افکار مزاحمشان خلاص شوم. کش موهای بافت بلندم را برداشتم و با کشیدن دستی میان بافت، آزادشان کردم. کش را روی میز عسلی انداخته و سرم را روی بالش نهادم.
***
نگاه نگران و تا حدودی متحیر باریش بند دلم را پاره کرد.
« خانوم؟ »
عاصی پلک بستم و دستی توی هوا تکان دادم:
« اگه قصد داری همون‌طوری بهم زل بزنی و نفس عمیق بکشی برو بیرون باریش... سرم درد می‌کنه. اون درم… »
باریش دهان باز کرد تا چیزی بگوید... که لحظه‌ای با شنیدن صدای نفس‌بریده شهربانو صوت گروی گلویم خفه شد:
« آشاجان؟... پیرزاد کوچیک دارن برمی‌گردن به خونه. »
لحظه‌ای به صحت و سلامت شنوایی‌ام شک کردم. لای کتاب را بستم و پاهایم را از روی تاب برداشته و به سوی شهربانو چرخیدم. مردمک‌های کمرنگش در حصار پلک‌های چروکیده مدام می‌پرید و باز می‌گشت. ایستادم؛ ناباور دهان باز کردم:
« چی می‌گی شهربانو؟ »
« بابات داره میاد آشا... تو راهه، پیرزاد بزرگ... »
سرش را پایین انداخت و ساعد دست مخالفش را گرفت. لرزش لب‌هایش را که دیدم شل شدم.
« دیشب از دنیا رفتن. »
سرم را به طرفین تکاندم:
« امکان نداره، بعد از بیست سال... محاله. »
شهربانو به دستانم چنگی زد و با آن نگاه اشک‌آلود و ناامید:
« باید آماده بشی آشا... فردا می‌ریم فرودگاه. »
دستم را از میان حصار انگشتان ناتوان و بی‌جانش بیرون کشیدم:
« نه... من نمیام. »
باریش از پشت آرنجم را گرفت. شهربانو نزدیک شد:
« آشا... اون باباته. »
متعفن و کینه‌توز غریدم:
« بابا؟ من بابایی ندارم شهربانو. »
حین تقلا برای بیرون کشیدن آرنجم از حصار انگشتان باریش غریدم:
« علاوه بر در نظر گرفتن شرایطی که حتی یک‌بارم نتونستم اونی که بابام صداش می‌کنی رو بشناسم یا ببینم؛ ما هیچ رابطه خونی‌ای باهم نداریم. »
بالاخره موفق شدم خود را آزاد کنم. به کت طوسی‌رنگ روی کاناپه چنگ زدم و با نگاهی خیس که می‌شد عمق نفرت را از تیله‌هاش رویت کرد به طرف در طویل خروجی پا تند کردم.
_______________
پله‌های اداره را تندتند به بالا جهیدم. در دفتر کارم را کوبیدم که گویا نتیجه‌اش افتادن کادر پلکسی‌طور اسمم از روی آویز بود. کت را در آوردم و جایی پرت کردم و با آخرین تابی که در وجودم داشت به کورسوی ضعیفی تبدیل می‌شد سعی کردم جلوی ریختن قطرات جمع شده کاسه حدقه‌ام را بگیرم.
خودم را به در تراس دفتر رساندم و با باز کردنش به داخل پرت شدم. دستان لرزانم را به حصار تراس رساندم و زور زدم تا بغض داغ ته گلویم دود شود. پلک‌هایم را به آرامی چفت کردم مبادا غرورم همراه با قطره‌ها بریزد. می‌ترسیدم از ضعف. نفس عمیقی گرفتم. دستی میان موهایم کشیدم و هلال ماه قاب آسمان را از نظر گذراندم. باد ملایمی می‎وزد و سوز چشمانم را چندین‌برابر می‌کند. شاید احمقانه به نظر برسد؛ اما موفق شده فریبم بدهد تا اگر قطره‌ای از پلکم گریخت مقصرش رو باد بدانم و نه شکستن سد تحملم. چقدر باید بدبخت باشی آشا؟ لبم را محکم گزیدم که آه از نهادم گریخت. دست بلند کردم و انگشت کشیدم روی لب زیرینم. فکر نمی‌کردم انقدر محکم زیر دندانم برود. مزه شور آهن‌طور خون زیر زبانم افتاد. قطره‌ای روی گونه‌ام سر خورد. تابم رفت و جیغی از سر عصبانیت کشیدم. نتوانستم جلویش را بگیرم. موفق شد خردم کند. بازم موفق شد ضعفم را به رخم بکشد. افتادم به جان دکمه زیر گردنم. دستانم را روی نرده آهنین تراس ستون تنم کردم. آن‌قدر احمق نیستم تا متوجه نشوم از چه فرار می‌کنم. از این‌که بالاجبار بیست سال زندگی‌ام را مدیون مردی‌ام که زحمت نداده زنده یا مرده‌ام را چک کند. باید چه کنم؟ نفهمیدم چطور آن یه قطره مثل مجوز جاری شدن مابقیشان شد و الان صورتم خیس است. پرنفرت کف دستان لرزانم را به خیسی گونه‌هام کشیدم. گره ابروهایم آن‌قدر محکم شده که پیشانی‌ام را به درد آورده. نمی‌خواهم حدس بزنم بعد مرگ پدربزرگ قرار است چه بلایی سرم بیاید. پسرش وقتی برگردد چطور با من رفتار خواهد کرد؟ اصلا مگر قرار است پیش پسرش بمانم؟ مگر قرار است برای همیشه بمونه اینجا؟ قطعاً دوباره می‌ره. آره؛ می‌ره و از شر کابوسش راحت میشم.
ویبره موبایلم رو حس کردم. برگشتم و نگاهی به کت انداختم. حدس این‌که کی پشت خطه چندان سخت نیست. شهربانو یا باریش. تنها کسایی که تو زندگیم داشتم و دارم. تراس و ترک کردم. به جیب کت چنگ زدم و موبایلم رو بیرون کشیدم. تماس و برقرار کردم.
« آشا؟... آشا صدام و داری؟ »
سکوتم طولانی شده بود. شاید چون نمی‌خواستم از گرفتگی صدام به گریه کردنم پی ببره.
مدام آب دهنم و قورت می‌دادم.
« صدرا؟ »
این‌بار... نوبت اون بود که سکوت کنه.
« گریه کردی آشا؟ »

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت نماد پنج ضلع گلدن الاینس(اتحاد طلایی) در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ نماد پنج ضلع گلدن الاینس
تصویر شخصیت نقشه فرمانروایی قلمرو گلدن الاینس در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ نقشه فرمانروایی قلمرو گلد
تصویر شخصیت هامین استفانو در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ هامین استفانو
تصویر شخصیت والریو والنتینو در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ والریو والنتینو
تصویر شخصیت گریم ریپر (کالین) در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ گریم ریپر (کالین)
تصویر شخصیت آشا پیرزاد در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ آشا پیرزاد
تصویر شخصیت لیلی و رافائل در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ لیلی و رافائل
تصویر شخصیت قلعه اوریون (ضلع سوم) در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ قلعه اوریون (ضلع سوم)
تصویر شخصیت قلعه سپیدبال (ضلع دوم) در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ قلعه سپیدبال (ضلع دوم)
تصویر شخصیت قلعه لاجورد (ضلع چهارم) در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ قلعه لاجورد (ضلع چهارم)
تصویر شخصیت قلعه میدگارد (ضلع اول) در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ قلعه میدگارد (ضلع اول)
تصویر شخصیت قلعه آذرخش (ضلع پنجم) در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ قلعه آذرخش (ضلع پنجم)
تصویر شخصیت سایر شخصیت ها در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ سایر شخصیت ها
تصویر شخصیت آشا و هامین در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ آشا و هامین
تصویر شخصیت آشا و ریو در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ آشا و ریو
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️