پارت یک :
« قابل توجه »
خواندن این مجموعه به دلیل داشتن صحنههای بزرگسال، جنایی خشن و دلخراش به همه افراد توصیه نمیشود. لذا پیش از خواندن به وضعیت سلامت و روانی خود توجه داشته باشید.
در ژانر بزرگسال، عاشقانه، تریلر روانشناختی، جنایی، دارک رومنس، ویکتوریایی مدرن.
به قلم؛ مریم بهاور «آلیا»
« جلد اول؛ اثر پروانهای » The Butterfly Effect
«فصل اول»
« نوامبر سال ۲۰۳۷ میلادی - 02:23 نیمهشب
عمارت پیچک، ۲۰ سال پیش »
با جیغ ناشی از وحشت و انزجار از خواب پریده و نشست.
رعد و برق مو بر تن نحیفش سیخ کرده. سرمای اواسط نوامبر شیشههای پنجره دیواری و پهناور اتاق را غبارآلود کرده، عملا فضای خارجی را نمیتوانست ببیند. کف پاهایش زمین زیر تخت را لمس کردند. بدنش میلرزید، دست و پاهایش یخ کرده بود. زیرلب زمزمه میکرد:
« صدرا... صدرا. »
به سوی در اتاق دوید، صاعقه فضای تاریک عمارت را برای چندمین بار روشن کرده. پلهها با هرچه سرعت به وسیله پاهای لرزانش طی شدند. به قدری تند میدوید که کف پاهایش بیشک تا مدتی پینه میبست. صداهایی از بیرون میشنید. اتومبیلهایی که یک به یک، پشت هم مقابل در اصلی عمارت داخلی متوقف میشدند. وحشت کرده بود. حتی نمیدانست باید به چه کسی پناه ببرد. طوفان شدید آسمان را به لرزه در میآورد و صدای رعد و برق به جان شیشه پنجرهها افتاده بود. به او قول داده بودند که به زودی از شر ترسش خلاص خواهد شد. کماکان به امید بعدیاش تبدیل شده بودند.
دستگیره دروازههای آسمانخراش عمارت داخلی را گرفت، زیادی برای بازوان نحیف و کوچک دختربچهای هفت ساله سنگین بودند. اما مگر چارهای داشت؟ از دستگیرهها آویزان شد.
کورسوی نور اتومبیلهای براق و شبرنگ کادیلاک اسکالید انیکس رنگ اطراف ملک، از درز میان دو دروازه چشمان آشا را زد و در پی آن، سیلی سرد باران به صورتش خورد و بوی خاک نمزده ریههایش را پر کرد.
دیدگانش تازه به تاریکی پیشین داخل عادت کرده بود. زیر تازیانههای بیامان باران، درخشش چراغ اتومبیلها مثل دو چشم درنده در دل تاریکی میدرخشید. بادیگارد، چتر سیاه را بالای سر پسر گرفته بود تا مبادا قطرهای بر پیراهنش بنشیند؛ کبودی لبهای پسر را از این فاصله میدید و میتوانست تشخیص دهد همان پسر مرموز پدربزرگ بود. آنها در میان محاصرهی مردانی با چترهای سیاه و چهرههای سنگی، شبیه به سایههایی نفوذناپذیر بودند.
اما انگار هر دو فراموش کرده بودند که دخترکی در آستانه درگاه آسمانخراش، زیر شرشر ناودان ایستاده و خیس میشود.
برقی در آسمان زد و برای لحظهای کوتاه، حیاط مثل روز روشن شد. آنها داشتند چمدان آخر را در صندوق عقب جا میدادند. بادیگاردی که رو به روی آن دو، درحالت انجام وظیفه ایستاده بود، درب لیموزین را گشود و با تعظیمی که قامتش را نیمخیز کرده از آنها خواست تا بنشینند. رعد و برق سهمگین دیگری آسمان را شکافت و برای لحظهای، تمام آن شکوه بیرحم را روشن کرد.
پسر برای ثانیهای مکث کرد. نگاه پوچ و عاری از هرگونه حس انسانیاش از لای حصار شانههای بادیگاردها سرید و روی پیراهن خیس آشا نشست. اما دست پدر، سرد و مقتدر، روی شانهاش فشار آورد؛ دستوری بیکلام برای گذشتن و فراموش کردن. چشم از نگاه وحشتزده و بینوای دخترک کشید و قامت بلند خود را تا زد و وارد لیموزین شد. پدر بی معطلی نشست. ماشینهای اسکورت، یکی پس از دیگری، با لاستیکهایی که آب را به اطراف میپاشیدند، لیموزین را در میان گرفتند.
نور قرمز چراغهای عقب، در میان مه و باران شدید، مانند چشمهای شیطانی بودند که به آشا پوزخند میزدند.
رگبار تند باران را میتوانست در تلالو نور چراغها ببیند و از برداشتن گامی به جلوتر وحشت کند. پاهای برهنهاش از شدت سرما به کف میچسبید، اما هیچ اهمیتی نداشت. چون او ترسیده بود. به او قول داده بودند. مگر چه سد دفاعی دیگری جز ترحم برانگیز بودن داشت که بتواند دست رد به سینه آدریان استفانو بزند؟ محکوم بود، اجبار بود. باید تحمل میکرد. قولی که از آن مرد گرفته بود عین تیری در تاریکی به قلب خودش باز گشته و او را محکوم به ماندن کرده بود.
***
ضرب آهنگین گامهای دونده و متشنج دویست و هشتاد و چهارمین قربانی، پژواک دیوارههای بسته و تاریک سالن بیلیارد میشد. خسخس نفسهای به شمار افتادهاش را حتی از طبقه پائین میتوان شنید. بیوقفه و با تمام توان و بنیهای که برایش مانده بود پلههای بالابر را میدوید، جرعت چرخیدن به پشت سر را نداشت. جز ضربآهنگ تندریتم گامهای قربانی، گامهایی با ریتم فوقالعاده آهستهتر شنیده میشد. گویی یکی درحال فرار برای نجات زندگیاش است و دیگری قدمزنان در تعقیب او.
قاتل آرام و با حوصله یکییکی از میان میزهای طویل و سبزرنگ سالن میگذشت؛ چراغهای آویزان به قامتش میرسیدند؛ هر پیچش اندام و حرکت گردنش، قدرت و تعادل را فریاد میکشید. نور لوسترهای بیشمار آویز به سقف کماکان فضا را از حالت تاریکی مطلق خارج کرده، اما همچنان تاریک بود.
گامهای قربانی رفتهرفته سستتر و بیجانتر میشد و شاید قاتل این را میدانست، و به همین دلیل یک به یک گامهایش را آهسته، باحوصله و قدمزنان بر میداشت. در تعقیب او بود اما همچنان قدم میزد. انگار میخواست با این حرکت فریاد بزند که هیچکس از دست او در امان نیست و قربانی راهی برای فرار ندارد. هیچ عجلهای نداشت. قدم میزد و با هر گام زیرلب سوت میکشید. داد و فریاد قربانی بعدی را میشنید که با انزجار و التماس از او طلب بخشش میکرد و در این میان با خود فکر میکرد از بین بردن لکه خون روی کفهای چوبی سالن بیلیارد احتمالا کمی مشکل است. مگر اهمیتی داشت؟ به هرحال او هیچگاه جنازه را نه دفن میکرد و نه مخفی. بلکه وسط صحنه جرم آن را رها میکرد تا پلیسها آخرین زور خود را برای به دام انداختش بزنند.
سوال اینجاست؛ آیا موفق میشدند چنین جانیای را گیر بیندازند؟ پاسخ هم دقیقا اینجاست؛ هیچکس مطمئن نیست. مرد با تنگی نفس کف پشت بام خزید و بی هوا اکسیژن را بلعید. تشنه و با دردی بیمانند. قاتل اما میان درگاه ورودی از حرکت ایستاد و ترجیح داد اجازه بدهد او آخرین نفسهای آسوده و خستهاش را بکشد. بازویش را به چارچوب تکیه داد و تبر را به شانه زد. انیکس تیلگانش در میان پوشیدگی چهره و کلاه هودی سیاهی که به تن درشت و عضلانیاش نشسته بود برق میزد و گاهی توسط تکه موهای افتاده بر سطح پیشانیاش پوشیده میشد. چهرهاش را هیچ یک از قربانیهای پیشینش ندیده بودند. تنها چیزی که از او میدانستند، تنها و تنها نام او بود. کالین!
کاملا تعبیر شخصیت و روحیهی خشن و شیطانی او بود. بالاخره صاف ایستاد و سوت زدن را متوقف کرد. سکوت مدتی حاکم بود. گامهایش با مکثی طولانی یک به یک برداشته شدند. التماس قربانی را میشنید که مأیوسانه و با وحشتی وصفنشدنی، کاسه خونین و اشک آلود چشمانش را به کالین دوخته بود و بی وقفه تند تند با او صحبت میکرد:
« از جونم بگذر من بچه دارم التماست میکنم من رو ببخش. »
بازوهایش را دور پاهای قاتل حلقه کرد و او را چسبید و زار زد:
« قسم میخورم نادیدهات بگیرم من اصلا کورم من هیچی ندیدم لطفا من و نکش بذار زندگی کنم... بذار... بذار زندگی کنم... دستم به دامنت تو رو به اونی که میپرستیش بذار برم. »
قطرات خون راه گرفته از جایی میان موهای ژولیده، مختلط با عرق سرد، چهرهاش را پوشانده. رد و خط خون حتی فضای زیر ناخونهایش را هم رنگین کرده. مچ پای چپش یک ضرب در رفته و کلا شکسته. وضعیت فیزیکیاش شدیدا وخیم است.
« تو رو به عزیزترینات قسم از جونم بگذر، نمیخوام بمیرم... از مردن میترسم میخوام زندگی کنم »
تند تند و پرشتاب درحال التماس و ضجه است، کالین تا خورده و نیمخیز در فاصلهای نزدیک از گوش قربانی پچپچ میکند:
« از کجا میدونی ترسناکه؟ مگه قبلا مردی؟ »
همین کافیست تا قربانی کاملا مطمئن شود خواهش و التماسهایش در برابر او مطلقا بیفایده است. سینه قربانی توسط لگد سنگین مرد کوبیده میشود، روی کف سرد بام پرت شد. زمزمه نیمهجان و خودباختهاش:
« چرا میخوای من و بکشی؟ »
کالین تبر را از شانه به شانه دیگر منتقل کرد و با کمی مکث پاسخ داد:
« نظرت چیه، "چطور" رو جایگزین چرا کنی؟ »
ضربان قلب قربانی کند شده، پلکش لحظهای قفل و سپس وحشتزده گشوده شد. کالین، مثل یک راوی کاملا از احوال و وضعیت جسمی قربانی آگاهی داشت. هرچیزی از او را میدانست. حتی این را هم میدانست که او دیگر نای حرف زدن ندارد پس با کج شدن سرش به طرفی فقط اضافه کرد:
« مرگ نعمته؛ از پروسهش لذت ببر. »
تبر را میان انگشتان چرخاند؛ با انقباض ماهیچههای بازو سلاحش را بالا برد و بی معطلی به سوی قربانی روانه کرد. تیغه تبر زمین پشت سر تن را ترک داد و قربانی از هوش رفت. کالین خم شد. ضربان گردن او را گرفت. دست پس کشید و قامت صاف کرد. تبر را به شانه زد و نگاه نافذ و پوچش را به آسمان ابری کوبید. رعد و برق و صدای داد و بیداد آسمان آرام آرام شروع شد و بالا گرفت. قطرهای پلکش را خیس کرد. چینی به بینی داد.
از گیج و منگ ساختن پلیس و ماموران بینالمللی لذت میبرد. و علت مرگ این قربانی چه تعریف میشد؟ سکته قلبی. هرچند کالین به خودی خود صحنه جرم را با یک سرنخ برنامه ریزی شده ترک میکرد. کاملا خودخواسته. اهمیتی به جنازهای که زیر رگبار توفنده باران خیس میشد نداد.
دستکشهایش را محکمتر کرد. روی زانو نشست و انگشت میانی جنازه را برداشت و با پنس، تکه مویی ریز و باریک، درست زیر ناخنش جاساز کرد. سپس مهره فیل سیاه را از جیب هودی تیرهاش خارج کرد، آهسته و با دقتی بیمارگون، کف مهره را، وسط تالاب خون قرار داد. تبر را مجدد به شانه زد و صاف ایستاد. چرخید و با همان گامهای ریتمیک و آهسته صحنه را ترک کرد.
«17 دسامبر سال ۲۰۵۸ میلادی - زمان حال »
«آشا»
طنین نوسان و رفتآمد برفپاککن شیشه جلویی مثل تیغی بر افکارم، مدام ذهن پرتم را به بازی میگرفت. انگار با آن صدای کثیف مداوم یادآوری میکرد؛
(« دیدی؟ دوباره بارون گرفته »)
مطمئنم از این خبر داشت که باران، کابوس آرامشم بود. انگشت به پیشانی گرفتم و تکیهی سرم را به شیشه خنک و سرمازده دادم. پلک بستم و آهی کشیدم.
« خانوم... آب میل دارید؟ »
از دوازده سالگی به بعد شوفر شخصیام، این مرد بود. مردی که عجیب... شایدم تا حدودی اغراقآمیز موقعیتسنج خوبیست. تنها کسی که توانسته برای اولینبار بیش از ده سال در این قلعه برایم کار کند. بیمنطق، خالهزنک یا پررو نیست. در درجاتی حالم را بهتر میکند. حتی به خوبی میداند که تشویش ذهنیام را مایعات آرام میکند. همین هم کم و بیش باریش را برایم جالب کرده. مثل همیشه بیآنکه منتظر پاسخی از جانب من باشد، بطری آب را از داشبورد برداشت و به سویم گرفت:
« بفرمایید خانوم. »
با مکث کوتاهی، دست بلند کردم و بطری را از چنگش در آوردم. سری بطری را با بیحالی تمام چرخاندم و قلپی نوشیدم. صدای اعلان موبایلم از کنار، وادارم کرد خسته دستم را به طرفش دراز کنم. منوچهر بود؛ مشاور خانوادگی پیرزاد.
(« وقت بخیر خانم پیرزاد؛ همونطور که از قبل انتظار داشتم امروز کاپیتان بخش جرایم خشونتآمیز ، پرونده رو به شما واگذار کردن. خوشبختانه هفتاد درصد از تجسس به صورت قانونی انجام گرفته. حداکثر سه روز بیشتر وقتتون رو نمیگیره »)
استیصالوار پوفی کشیدم. حرکت انگشتانم روی صفحه کلید موبایل، هرلحظه با تیکتیک کلیدها همراه میشد. سرسام گرفته به پیشانیام چنگ زدم.
« اه... سرم. »
باز هم مثل همیشه این مرد پی برد مشکل کار من دقیقا کجاست. در حرکتی انتحاری، نبش جاده پیچید و ماشین را کنار زد. ترمز، صدای جیغ لاستیکها را در آورد. به سمتم چرخید و دست دراز کرد. موبایل از میان دستانم سر خورد. کمی که با موبایل ور رفت آن را برگرداند:
« دیگه سایلنته خانوم. »
با بیرمقی موبایل را برداشتم و قیافه در هم کشیدم:
« کدوم احمقی موبایل من و گرفته از سایلنت در آورده؟ »
باریش سری خم کرد:
« خانوم احتمالا وقتی از تعمیرات برداشتین دستکاری شده. »
« تعمیرات؟ »
« خانوم خاطر ندارین؟ موبایلتون دیشب شکست. بردم تحویل دادم تا اطلاعاتش رو بازگردانی کنن. احتمالا تنظیمات موبایلتون ریخته بهم. »
نفسی عمیق کشیدم و حین تکیه دادن به صندلی چرم مشکی ماشین، پلک بستم:
« بردار واسه منوچهر بنویس تا ماه آینده پرونده قبول نمیکنم. »
« چشم خانوم. »
در را برایم گشود. چتر را همتراز با سقف ماشین نگه داشت. زیر چتر ایستادم؛ در را کوبید و دکمه ریموت را فشرد. گام برداشتم و باریش پشتم در فاصلهای که بتواند چتر را نگه دارد به حرکت در آمد. دروازههای عمارت تاریک و خفه پیچک را بست؛ چتر را هم تا زد.
« خانوم آباژورا رو روشن کنم؟ »
زمزمه کردم:
« اینطوری بهتره. »
چشم زیرلبیاش را شنیدم.
« قهوه میخوام. »
سری خم کرد:
« اطاعت امر خانوم. »
و گامهای کوبنده و آن بارانیهای چرمی روی سرامیک شفاف عمارت هرلحظه دورتر به گوشهایم رسید.
کیف را آن سر کاناپه پرت کردم و دراز کشیدم.
« شهربانو؟ »
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

آیدا
0پارت اول به شدت عالی بود🙂