لیست کلیه پارتهای رمان آنتوریوم : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 54
-
رمان آنتوریوم - پارت 21
کمی این پا و آن پا کرد. ساعت هفت بود و او هنوز هم مطمئن نبود میخواهد به آن مهمانی برود یا نه. هیچ ایدهای نداشت منظور کوهیار از تولد چیست که بتواند خودش را برای آن آماده کند. جشن تولدهای آنها صرفا در کیک و آن هم گاهی خلاصه میشد؛ روزشان مانند یک روز عادی میگذشت، شب هم کیکی که یا مریم میپخت و...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 22
تمام تنش چشم شده بود و کوهیار را مینگریست. نصیر نگاهش را میان همه گرداند و چوب مواخذه را بلند کرد: - آخرین تولدی که ما گرفتیم دوازده مرداد بود، توی بهشت زهرا. مستقیم نگاهش را به کوهیار دوخت: - یا نکنه یادت رفته؟ بلند شدن کوهیار از روی مبل، از رها شدن گلوله هم سریعتر اتفاق افتاد. مهتاب هم ناخد...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 23
به خانه که رسید، پنج دقیقهای را پشت در منتظر ماند تا باران هم برسد و بعد هر دو داخل شدند. زیر دست باران را گرفته بود و کمکش میکرد تا از پلهها بالا بیاید. - نظرت درموردش چی بود؟ به پاگرد پله که رسیدند او را رها کرد، درون کیف به دنبال کلیدش گشت و گیج پرسید: - درمورد کی؟ - درمورد عمه طیبه! راد...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 24
مریم مانند تمام یک ساعت گذشته، دوباره با مشت روی زانویش کوبید. با لحنی میان پرخاش و درماندگی نالید و گفت: - کاش اون روز جفت پاهام میشکست نمیرفتم خواستگاری این دخترهی شوم... آخه این چه عذابی بود نازل شد سر ما؟ سمیه نچی کرد و لیوان آب قند که دیگر تمام یخهای درونش آب شده بودند را به لبهای مریم...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 25
همان یک جمله کافی بود تا در خانه قشقرق بیفتد. سمیه هین بلندی کشید و دستانش را روی دهانش نهاد. مریم با صدای بلند ناسزا گفت، باران هم او را همراهی کرد و مهتاب تنها به چشمان صادق خیره ماند که تمام تلاشش را کرده بود تا خودش را نشکاند، خودش را محکم و آسیب دیده نشان ندهد و با این وجود ردی از شکستگی از ...
بروزرسانی در : ۹۸ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 26
دمغ، سرش را بیشتر در یقه پیراهنش فرو برد. کم مانده بود همانگونه نشسته خوابش ببرد و ویز ویزهای باران که سعی داشت با آخرین سپر دفاعی مریم، غر زدن، مقابله کند روی مخش بود. اگر به او بود که دمپاییاش را در میاورد و در سر باران میکوبید تا ساکت شود و بتواند کمی دیگر بخوابد. دیشب تا نیمه شب داشت باران ...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 27
با خستگی تکیهاش را به درخت پشتش زد و به باران نگاه کرد که مشغول آهنگ نواختن با پشت قابلمه بود. از یک جایی به بعد باران دیگر به صورت مهتاب نگاه نمیکرد چون میدانست اگر نگاهش کند، مهتاب تمام فحشهای ناپسند جهان را با چشمانش حواله او میکند. بیحوصله تلفنش را بیرون کشید و به ساعتش نگاه کرد. در کم...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 28
کوهیار با سرعت میراند و به نرمی از میان ماشینها عبور میکرد. نه آنقدر که مهتاب احساس ترس و ناامنی کند اما آنقدری که دستش را بند دستگیره ماشین کند و ناخداگاه کمرش را به پشتی صندلی بچسباند. هیچ حرفی در آن اتاقک کوچک که آن را بوی عطر او و هوای تمیز و ملایمی که از سوی کولر میامد پر کرده بود، نزده...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 29
مهتاب با لبخندی محو به او خیره شد. سرش را به سمت سرشانهاش مایل کرد، مانند خود کوهیار تبسمش را به لبخندی یک وری تغییر داد، نگاهی از بالا به پایین به او انداخت و دست به سینه شد. - پیشنهادت رو بنداز توی صندوق پیشنهادات. - قراره پیشنهادم رو بخونی؟ سر تکان داد و گفت: - نه خواستم فکر کنی که پیشنهادت ...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 30
به خانه که رسیدند، مریم با روسری محبوبش منتظرشان بود. تمام چراغها را خاموش کرده و تنها نور زرد رنگ شب خواب دیواری محیط را فرا گرفته بود. پیش از ورودشان، باران تمام تلاشش را کرده بود که در بیصداترین حالت ممکن کلید را درون قفل بچرخاند و تا حدی موفق هم شد. اما به محض اینکه در را گشود و مریم را د...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 31
خون در رگهایش یخ بست. ابروهایش بالا پرید و نگاهش فورا به سمت کوچهاشان رفت که غرق در تاریکی بود. حس میکرد هرلحظه ممکن است آشنایی بیاید و او را در ماشین کوهیار ببیند. - ببخشید؟ کوهیار هم ابروهایش را بالا فرستاد: - مشکل شنوایی نداشتی که. چشمان گرد شدهاش را به حالت عادی بازگرداند. - من... خب...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 32
سر و صداهای آرام گرفته، نشان میداد احتمالا مریم چراغها را خاموش کرده و خوابیدهاند. در سکوت به سقف زل زده بود. نزدیکهای پاییز بود و نسیم خنکی از پنجره به داخل میوزید و تور پرده را تکان میداد. - بیداری؟ از گوشه چشم به باران نگاه کرد. چشمانش بسته بود اما هومی از میان دهانش بیرون آمد. - کوه...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 33
سرش را تکان داد. مهتاب پلاستیک به دست عقبگرد کرد و به سوی خانه رفت. پلاستیکها را به سختی بالا کشاند و زنگ در را زد تا باز کنند. باران در را گشود و کنار کشید. از کنار او بیحرف رد شد. از آن شب تا به امروز برایش قیافه گرفته بود و با مهتاب صحبت نمیکرد. بیاعتنا به او پلاستیکها را روی اپن گذاشت...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 34
پیش از آنکه آیدای خیره و عصبی دهانش را باز کند، صدای زنگ سر تمامشان را سوی در بازگرداند و هیاهوی خانه لحظهای فرو نشست. پوریا فورا از جایش پرید و به سوی در دوید: - دایی اومده! در را باز کرد و با هیجان بالا و پایین پرید: - دایی شیرینی خریده! کنار پونه ایستاد تا سلام دهد. پونه خیره به بالا و پایین...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 35
آیدا چشمانش را گرد کرد. پرههای بینیاش از نفس عمیق یکهوییاش گشاد شدند. فاشقش را با صدا درون بشقاب انداخت و گفت: - وا؟ بیاد دخالت کنه خب. چیز پنهانی دارم من؟ شوهر عمه طیبه که مردی ساکت بود و بیشتر مواقع در بحثها صرفا شنونده بود، با طمانینه به آرامش دعوتشان کرد: - صلوات بفرستید دخترا. پوریا فو...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 36
- من؟ خوبه حالا اونی که کل فامیل و رو سفید کرده تویی! چرخاندن سرش به ثانیه هم نکشید. با شتاب سر چرخاند. صدای تق کوچکی که از سوی گردنش بلند شد میان صدای باران گم شد: - من؟ چیکار کردم مگه که فامیلی رو سفید افخمی سفیدتر شده؟ همه ساکت شده بودند و به آن دو نگاه میکردند. حتی پرندی که تا چند لحظه پیش ...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 37
از اتاق بیرون آمد و در را بست. جو خانه هنوز همانگونه سنگین و پرتنش بود. فرشته داشت دست عمو را میکشید تا بلند شود و مریم سعی داشت نگهشان دارد. باران عصبی و دست به سینه مانند شیری زخمی به مریم نگاه میکرد، پونه کنارش ایستاده بود و رضا داشت سخنرانی میکرد که آن ها یک خانوادهاند و باید احترام هم را...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 38
هیچکس هیچ چیزی نمیگفت. تمامشان سکوت کرده بودند و باران با شانههایی خمیده حرفهایش را بالا میاورد: - خونه گذاشتن بمونه مگه برای تو؟ تو این سنت هر چی درمیاری رو میدی پول اجاره و خورد و خوراک اونا. من چرا باید از صبح تا عصر برم آرایشگاه ناخن پای مردم و لاک بزنم واسه چندرغاز پول بعد دختر عمه طهورا ...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 39
بیحوصله خودکار را میان دستش تکان میداد و اشکال نامشخص و درهمی روی کاغذ زیر دستش میکشید. صبح که بیدار شده بود برخلاف انتظارش جو آنقدری سنگین بود که حتی دو ساعت زودتر از همیشه لباسهایش را پوشید و به مطب آمد. باران نم نم میبارید و قطرات پراکندهاش شیشه پنجرهای که به خیابان دید داشت را تار کر...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 40
حیران به دری که پشت سر او بسته شد نگاه کرد. اخمهایش بیدلیل درهم فرو رفته بودند. سرش را پایین انداخت تا وسایلش را جمع کند. اگر گفته بود مرخصی را میگیرد، مرخصی را برایش میگرفت. هرچند که خودش هم بدش نمیامد مدتی از تمام تعلقاتش دور شود و چه گریزی بهتر از کوهیار برای فرار از شلوغیهای میان سرش. ...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
