آنتوریوم به قلم اقلیما نائینی
پارت سی و نهم :
بیحوصله خودکار را میان دستش تکان میداد و اشکال نامشخص و درهمی روی کاغذ زیر دستش میکشید.
صبح که بیدار شده بود برخلاف انتظارش جو آنقدری سنگین بود که حتی دو ساعت زودتر از همیشه لباسهایش را پوشید و به مطب آمد.
باران نم نم میبارید و قطرات پراکندهاش شیشه پنجرهای که به خیابان دید داشت را تار کرده بود.
صدای برخورد قطرات باران و شرشر تازیانههایش بر تن عریان خیابان، تنÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
صادق راستگو 😶🌫️
1حس اول (خانوم یه چایی بیار ) :حتی باربد هم میخواد که کوهیار از مهتاب فاصله بگیره .. یا حداقل با این کارهاش به مهتاب هشدار بده که دور شو ازش ..! عیال حس اول : هعی حاجی از دست این جوونا ؛ بفرما چایی ☕️
۴ هفته پیش
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
عاشق حسهاتم🙂↔️
۴ هفته پیشصادق راستگو 😶🌫️
0صادق : این حس دومم زیادی مجرد مونده مخش تاب برداشته از اون جایی هم که تازه فهمیدم گرایشش چیه (همون قضیه مذکر تو مذکر )منو فرستاده جلو از باربد خواستگاری کنم حالا اگه شما اجازه بدی اینا با هم برن تو اتاق سنگ هاشون با وا بکنن 🙄🚹🚹🔞🚷♂️
۳ هفته پیشZ.k
0وای کلی خندیدم از دست این دکی باربد خیلی باحاله 🤣🤣
۳ هفته پیشفرشته
0رمانی شاهکار که نظیر نداره و دل می بره😍❤️ بهترینی بانو جانم❤️
۴ هفته پیشمهسا
1منم روزای زیادی پیش میاد که عمیقا با خودم میگم بکنم از این خونه برم
۴ هفته پیش
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
عزیزکم🫂❤️
۴ هفته پیشMelody 💕
1واای من کراش زدم رو این باربد بخداا چقد شنگول و بامزه است این مرد ازچهره اشهم خوشم میاد😁❤️ 🔥
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0کشته ی شوخی های دکتر شدم