آنتوریوم به قلم اقلیما نائینی
پارت بیست و هشتم :
کوهیار با سرعت میراند و به نرمی از میان ماشینها عبور میکرد. نه آنقدر که مهتاب احساس ترس و ناامنی کند اما آنقدری که دستش را بند دستگیره ماشین کند و ناخداگاه کمرش را به پشتی صندلی بچسباند.
هیچ حرفی در آن اتاقک کوچک که آن را بوی عطر او و هوای تمیز و ملایمی که از سوی کولر میامد پر کرده بود، نزده نشد. کوهیار در حالی که کف دستش را روی فرمان گذاشته و دست دیگرش را از آرنج به لبه در تکیه ز
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

اقلیما نائینی | نویسنده رمان
عزیزمی❤️
۲ هفته پیش
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
عزیزمی❤️
۲ هفته پیشفرشته
0هنر زیبا و دوست داشتنی و جذاب و بی نظیر یک هنرمند، چنین رمان شاهکاری خلق کرده.. فقط یک نویسنده توانا و حرفه ای و با استعداد می تونه چنین شاهکاری خلق کنه❤️ بهترینی بانو جانم❤️ بهترین ها رو برات آرزومندم❤️
۲ هفته پیش
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
مرسی فرشته جانم واقعا لطف و محبت داری شما به من❤️
۲ هفته پیش:))
0وایی عالی بود .😂😂 امیدوارم به گوش آقای برادر نرسه مهتاب چی راجبش گفت 🤣🤣
۲ هفته پیشفرشته
0رمانی شاهکار که همیشه در قلب و ذهن آدم ماندگاره❤️
۲ هفته پیشفرشته
0من پارت بعدی رو می خوام.. می خوام.. می خوام😭💔
۲ هفته پیشفرشته
0آخه مگه میشه یه رمان بی نهایت جذاب باشه؟😍❤️
۲ هفته پیشفرشته
0وای..عالی بود.. چه کردی مهتاب😂😂
۲ هفته پیشمهسا
2باران اگه بفهمه مهتاب پشت سرش چه حرفای نامربوطی زده.. البته دلم خنک شد.. وقتی به حال همراهت اهمیت نمیدی اونم باید اینجوری حالتو بگیره
۳ هفته پیشلاله
0منم از شهربازی خوشم نمیاد🙄
۳ هفته پیشاکرم بانو
2متین هنگام خداحافظی از باران: خدانگهدار داداش🫡🫡😂😂
۳ هفته پیشاکرم بانو
2واای پوکیدم،فک کن باران بفهمه از صب تاحالا هرچی رشته، پنبه شده😂😂
۳ هفته پیشطرفدار
3وای مردم از خنده مهتاب و اینقدر کلک ندیده بودم 🤣🤣عجب رو دستی زد ب متین خان خوش اشتها 😂😂
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

فاطیما
0عالی و زیبا بود مرسی بانو جان ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ خسته نباشید