آنتوریوم به قلم اقلیما نائینی
پارت بیست و هفتم :
با خستگی تکیهاش را به درخت پشتش زد و به باران نگاه کرد که مشغول آهنگ نواختن با پشت قابلمه بود. از یک جایی به بعد باران دیگر به صورت مهتاب نگاه نمیکرد چون میدانست اگر نگاهش کند، مهتاب تمام فحشهای ناپسند جهان را با چشمانش حواله او میکند.
بیحوصله تلفنش را بیرون کشید و به ساعتش نگاه کرد. در کمال ناباوری، شش عصر بود!
از همان صبح که برای غذا خوردن به رستوران سنتی رفته بودند تا هÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
فرشته
0ماه یعنی رمان آنتوریوم✨🌙❤️
۲ ماه پیشفرشته
0کوهیار می خواد حسابی دلِ مهتاب رو ببره😍❤️
۲ ماه پیشفرشته
0بهترینی بانو جانم❤️
۲ ماه پیشفرشته
0وای خدای من😍 هربار بیشتر از قبل دل می بره این رمان شاهکار❤️
۲ ماه پیشاکرم بانو
0چقد دلم یه جمع اینجوری خواست فارغ از همه چی بگی و بخندی،متأسفانه یا بچه دسشوییش میگیره،یاباید مواظب باشی ازجایی پرت نشه یا گشنشه😂😂
۲ ماه پیشNana
0وای دقیقا منم این مشکل بزرگو دارم
۲ ماه پیش
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
عزیزم😭😂❤️
۲ ماه پیشستایش
0ای وای پس بلاخره دکتر صادقی هم کراش زد اونم روی باران اوه اوه باران خانوم از این به بعد بائو مواظب باشه دست از پا خطا نکنه
۲ ماه پیش
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
👀
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فرشته
0بانو جانم، یه سوال؛ چطوری این قدر دلبر می نویسی؟ ❤️❤️❤️