آنتوریوم به قلم اقلیما نائینی
پارت سی و سوم :
سرش را تکان داد. مهتاب پلاستیک به دست عقبگرد کرد و به سوی خانه رفت. پلاستیکها را به سختی بالا کشاند و زنگ در را زد تا باز کنند.
باران در را گشود و کنار کشید. از کنار او بیحرف رد شد. از آن شب تا به امروز برایش قیافه گرفته بود و با مهتاب صحبت نمیکرد.
بیاعتنا به او پلاستیکها را روی اپن گذاشت. صدای دمپاییهای مریم زودتر از خودش که داشت از اتاق بیرون میامد شنیده شد. با دیدن پلاست

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
2چه جمع گل و بلبلی،همه بهم متلک میندازن