دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه و درام آنتوریوم اثر اقلیما نائینی

رمان آنتوریوم

  • زبان فارسی
  • 39K 👁
  • 230 ❤️
  • 711 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

خانواده افخمی سال‌هاست که توی اون محله زندگی می‌کنن، خانواده‌ای با کلیشه‌های مرسوم، پرجمعیت و البته پرسروصدا. مهتاب دختر کوچیک خانواده، دانشجوی رشته روانشناسی که در تلاشه تا همزمان با درس خوندن کار کنه و توی هزینه‌ها کمک دست خانواده‌ش باشه و بار و فشار رو از روی دوششون کمتر کنه. زمانی که از محل کارش اخراج و اوضاع زندگی سخت‌تر میشه، تصمیم میگیره به اصرار خواهرش به جای اون منشی مطب یه دندونپزشک شه و اینجاست که طوفانِ کوهیار عظیمی، آدمی که دنیاش کاملا متفاوت با زندگی ساده مهتابه و نمی‌دونه چطور باید یک نفر رو درست دوست داشت، جریان زندگی ساده و بی‌حاشیه‌ مهتاب رو متحول می‌کنه. حالا مهتاب باید بین زندگی قبلی و زندگی که حضور کوهیار براش میسازه، یکی رو انتخاب کنه. آخر تمام این‌ها یه سوال براش میمونه تا جوابش رو پیدا کنه، عشق واقعا میتونه حقیقت آدم‌ها رو عوض‌ کنه؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

« ترسم در امید برگشتت روز رود، شب شود، خانه سرد شود
دل پر از درد شود، سیاهی پهن شود
از انتظار، رویای مَرد مرگ شود
ترسم هیاهو عیان شود، رنج رخ نمایان شود
ترسم عشق خیال باشد، امید آمدنت سراب باشد
ترسم قطره‌ی باران بر گونه‌هایم اشک باشد، دل به یار بستن ته درد باشد.»
از همان لحظه که در خانه را گشوده بود، می‌دانست چیزی با دفعات قبل فرق دارد.
کلیدش را در بی‌صداترین حالت ممکن از جاکلیدی دیواری میان راهرو آویزان کرد. همان جاکلیدی چوبی که برای ماهگونی بودنش، مدت‌ها در کمین سایت مورد نظر نشسته بود.
ظرف کیک را میان دستانش محکم گرفت. آنقدر که بی نگاه کردن، حتم داشت بند انتهایی انگشتانش روبه سفیدی می‌رود.
بدون آنکه برای برداشتن کتانی هایش خم شود، جلوی در رهایشان کرد و طول راهروی کوتاه را آرام پیمود.
تمام سعی‌اش بر این بود که کیک شکلاتی میان دستانش، همان کیکی که دو روز را صرف یاد گرفتن شیوه پختش کرده بود، تکان نخورد و تزئینش بهم نریزد.
همه چیز خانه همچنان همان بود، ست مبلمان سفیدی که با ذوق و بعد از یک هفته میان تمام مبل فروشیان شهر گشتن برگزیده بودشان. فرشینه سفید و طوسی‌ بی‌آنکه جابه‌جا شود، هنوز هم وسط پذیرایی و زیر میز طوسی پهن بود.
نگاهش از روی آینه دکوراتیو پنج ضلعی که به دیوار مقابل آویخته شده بود روی خودش‌ ماند. روی چشمانش.... چشمانی که دیده بود چیزی در این خانه فرق می‌کرد. شاید دکور نبود، شاید جای فرشینه و حتی صندلی پایه بلند جلوی کانتر که دفعه قبل مطمئن شده بود پایه‌اش روی فرش قرار نگیرد هم نبود... اما بوی این خانه فرق داشت.
رایحه سیگاری بود که او نمی‌کشید، عطری که دوستش نداشت؛ یک بوی شیرین و زننده که تمام خانه را گرفته بود.
هنگام آمدن، ماشین او را جلوی در دیده بود. می‌دانست که خانه‌است.
گام‌هایش بی‌اختیار، او را به سمت اتاق خواب کشاندند. یک جور واداری ناخواسته بود، حرکت به سوی اتاقی که می‌دانی قتلگاه است و چاره‌ای جز ورود به آن نداری‌.
دستش تا به دستگیره برسد، هزار بار از سر استیصال لرزید.
در دل خدا را صدا زد... آرزو کرد اشتباه کرده باشد و قسم خورد اگر اشتباه کرده باشد، دیگر هیچگاه ‌کاری نکند که بحث‌هایشان به دعوا و قهر طولانی مدت بینجامد.
دستگیره‌ی سرد، حواسش را نسبت به تقلای مزحکانه‌اش برای انکار جمع کرد.
در قهوه‌ای رنگ از سنگ بود انگار، هرچه توان داشت را گرفت تا کمی جابه‌جا شود.
قلبش‌ در سینه ایستاد و قطره اشکی از میان چشمانش سقوط کرد.
کیکی که با تمام ذوق جمع شده در قلبش پخته بود، میان دستش لرزید و همانجا، ابتدای ورودی، افتاد.
او بود... در تخت دو نفره سفیدی که لحافش را با نهایت وسواس انتخاب کرده بود تا سفید زنده باشد نه سفید بی‌روح!
اشتباه نکرده بود.
او در تخت، کنار زن دیگری خوابیده بود.
دلش پیچ خورد.
اشتباه نکرده بود؛ در این خانه چیزی تغییر کرده بود.
این خانه بوی زن دیگری را می‌داد!
***
یک سال قبل
کوله‌اش را روی دوشش انداخت و با خسته نباشید استاد از کلاس خارج شد.
- مهتاب!
به عقب چرخید. آروشا از میان جمعیتی که از کلاس بیرون میامدند خودش را بیرون کشید و به سمت او آمد.
- وایسا باهم بریم.
ساعت مچی‌اش را چک کرد. لب گزید و مردد گفت:
- من باید زود برم. شب مهمون داریم‌ مامانم کمک می‌خواد.
آروشا نچی کرد‌. دستش را در میان دست مهتاب گره کرد و او را دنبال خودش کشاند.
- ای بابا، می‌خواستم بگم بریم خرید.
با حساب سرانگشتی، موجودی کیف پولش را از سر گذراند. می‌دانست او محدودیتی برای خرید ندارد اما خودش بعد از آن که آقای احدی گفته بود می‌خواهد مغازه لوازم التحریر فروشی‌اش را بفروشد و با پولش خانه بخرد، از کار بیکار شده بود و باید مدارا می‌کرد.
وگرنه مجبور می‌شد تا آخر ماه را پیاده به دانشگاه بیاید.
- دفعه بعد. امروز خواهرم اینا میخوان بیان خونمون مامانمم که پاهاش درد میکنه باید برم کمک دستش باشم.
البته که بهانه بود؛ پاهای مادرش درد می‌کرد، درست. اما این مانع نمی‌شد که به هنگام دعوت پسر عزیزدردانه‌اش، مانند میگ میگ از این سمت به آن سمت نجهد.
هنگامی که وارد محوطه حیاط شدند، آروشا دست او را رها کرد و سر تکان داد.
نسیم بهاری شدید، موفق شد موهایش را از میان مقنعه بیرون بکشاند و در هوا برقصاند. کلافه دست برد و موهایش را زیر مقنعه هل داد.
- دفعه بعد راه فرار نداری پس. من برم دیگه، خداحافظ.
خیره به او که سمت ماشین گران‌ قیمتش می‌رفت، دست تکان داد. کوله‌اش را سفت چسبید و از کنار اتاقک نگهبانی حراست گذشت.
مقصد بعدی، مترو بود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 232 رای
5 ★
66%
4 ★
30%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان آنتوریوم

  • دلارام

    در پارت 400

    شدید بزن بریم واقعا عالیه رمانت دوستش دارم

    ۳۳ دقیقه پیش
  • آوا

    0

    کاش زود به زود پارتگذاری بشه من هر روز میام نگاه میکنم هنوز پارت جدید نیومده 🥺

    ۷ ساعت پیش
  • هستی زن سپهر

    در پارت 430

    حالا کی فرش بشوره🪳 الان کوهیار ارث داداششو بالا کشیده با هم قهرین؟ میگم اگه داداشش وجنات خودشو داره ادرسشو بدین برای مریض میخوام🙏

    ۸ ساعت پیش
  • هستی زن سپهر

    در پارت 420

    اومدن حدیث کسا بخونن دیگه؟

    ۹ ساعت پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 433

    همش ذهنم درگیر این بود که سرامیک راحتتر از فرش تمیز میشه دختر دیوونه😂😂

    ۲ هفته پیش
  • Z.k

    در پارت 430

    نه میخواسته کثیف کاریش پیدا نباشه😅

    ۲ هفته پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    خودمم ذهنم درگیرش بود😂 دیگه دیدم روی سرامیک آب میچکه لیز میشه میفتن دست و پاشون میشکنه =))

    ۲ هفته پیش
  • ابی

    در پارت 430

    حالتون خوبه چرا رمان نمیزاریدواقعا

    دیروز
  • هستی جون زن سپهر

    در پارت 400

    وای ذوقق اگه زیدم منو زیر بارون موتور سواری نبره و کلاه خودشو به من نده چی؟

    دیروز
  • مهسا

    در پارت 432

    نویسنده لطفا فاصله بین پارتها رو کمتر کنید پونزده روزه که پارتی نذاشتید. همینجوری هم هر بار باید پارت قبلی رو میخوندم تا یادم بیاد بعد بیام پارت بعدی. الان دیدم زمان کمی نوشته تا انتشار پارت بعدی اینو خوندم

    ۳ روز پیش
  • مهسا

    در پارت 430

    وای مهتاب دیوونه چطوری اعتماد کرده با کوهیار رفته خونه خالی.. خدا کنه بلایی سرش نیاد

    ۳ روز پیش
  • ریحان

    0

    نویسنده ای ک بعد دو هفته حتی ی اطلاعیه نداده احترامی برا مخاطبش قائل نیست چرا باید دنبالش کنیم متاسفم

    ۳ روز پیش
  • اعظم

    2

    نویسنده ی عزیز واقعا چون وقفه اینقدرزیادشده بین پارتا من یکی قید خوندن این رمان رو زدم کاش یکم برای مخاطبا احترام قائل باشید.

    ۳ روز پیش
  • بهار

    1

    بدنیست برامخاطب رمانت احترام قائل باشی رمان توهمین برنامه خوندم که برا چشمای نویسنده مشکل پیش اومد اما نزاشت یه پارت ازرمانش عقب بیوفته

    ۳ روز پیش
  • ...

    4

    خانم نویسنده خیلی دیر به دیر پارت میذارید ما اصلا پارتای قبلیو یادمون میره

    ۷ روز پیش
  • اعظم

    4

    من اولین باره رمان آنلاین میخونم چون فاصله ی بین پارت گذاشتن اینقدر زیاد برام خسته کننده میشه و اینجور خوندن رمان رو دوست ندارم کاش نویسنده به این مورد بیشتر دقت کنه.

    ۱ هفته پیش
  • (◠‿◕)

    در پارت 380

    حق و به باران میدم

    ۱ هفته پیش
  • ریحان

    2

    میگما نویسنده ما کجاست غیب میشه هر چند وقت یبار😂

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️