دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه و درام آنتوریوم اثر اقلیما نائینی

رمان آنتوریوم

  • زبان فارسی
  • 24.8K 👁
  • 181 ❤️
  • 431 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان درام آنتوریوم

خانواده افخمی سال‌هاست که توی اون محله زندگی می‌کنن، خانواده‌ای با کلیشه‌های مرسوم، پرجمعیت و البته پرسروصدا. مهتاب دختر کوچیک خانواده، دانشجوی رشته روانشناسی که در تلاشه تا همزمان با درس خوندن کار کنه و توی هزینه‌ها کمک دست خانواده‌ش باشه و بار و فشار رو از روی دوششون کمتر کنه. زمانی که از محل کارش اخراج و اوضاع زندگی سخت‌تر میشه، تصمیم میگیره به اصرار خواهرش به جای اون منشی مطب یه دندونپزشک شه و اینجاست که طوفانِ کوهیار عظیمی، آدمی که دنیاش کاملا متفاوت با زندگی ساده مهتابه و نمی‌دونه چطور باید یک نفر رو درست دوست داشت، جریان زندگی ساده و بی‌حاشیه‌ مهتاب رو متحول می‌کنه. حالا مهتاب باید بین زندگی قبلی و زندگی که حضور کوهیار براش میسازه، یکی رو انتخاب کنه. آخر تمام این‌ها یه سوال براش میمونه تا جوابش رو پیدا کنه، عشق واقعا میتونه حقیقت آدم‌ها رو عوض‌ کنه؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

« ترسم در امید برگشتت روز رود، شب شود، خانه سرد شود
دل پر از درد شود، سیاهی پهن شود
از انتظار، رویای مَرد مرگ شود
ترسم هیاهو عیان شود، رنج رخ نمایان شود
ترسم عشق خیال باشد، امید آمدنت سراب باشد
ترسم قطره‌ی باران بر گونه‌هایم اشک باشد، دل به یار بستن ته درد باشد.»
از همان لحظه که در خانه را گشوده بود، می‌دانست چیزی با دفعات قبل فرق دارد.
کلیدش را در بی‌صداترین حالت ممکن از جاکلیدی دیواری میان راهرو آویزان کرد. همان جاکلیدی چوبی که برای ماهگونی بودنش، مدت‌ها در کمین سایت مورد نظر نشسته بود.
ظرف کیک را میان دستانش محکم گرفت. آنقدر که بی نگاه کردن، حتم داشت بند انتهایی انگشتانش روبه سفیدی می‌رود.
بدون آنکه برای برداشتن کتانی هایش خم شود، جلوی در رهایشان کرد و طول راهروی کوتاه را آرام پیمود.
تمام سعی‌اش بر این بود که کیک شکلاتی میان دستانش، همان کیکی که دو روز را صرف یاد گرفتن شیوه پختش کرده بود، تکان نخورد و تزئینش بهم نریزد.
همه چیز خانه همچنان همان بود، ست مبلمان سفیدی که با ذوق و بعد از یک هفته میان تمام مبل فروشیان شهر گشتن برگزیده بودشان. فرشینه سفید و طوسی‌ بی‌آنکه جابه‌جا شود، هنوز هم وسط پذیرایی و زیر میز طوسی پهن بود.
نگاهش از روی آینه دکوراتیو پنج ضلعی که به دیوار مقابل آویخته شده بود روی خودش‌ ماند. روی چشمانش.... چشمانی که دیده بود چیزی در این خانه فرق می‌کرد. شاید دکور نبود، شاید جای فرشینه و حتی صندلی پایه بلند جلوی کانتر که دفعه قبل مطمئن شده بود پایه‌اش روی فرش قرار نگیرد هم نبود... اما بوی این خانه فرق داشت.
رایحه سیگاری بود که او نمی‌کشید، عطری که دوستش نداشت؛ یک بوی شیرین و زننده که تمام خانه را گرفته بود.
هنگام آمدن، ماشین او را جلوی در دیده بود. می‌دانست که خانه‌است.
گام‌هایش بی‌اختیار، او را به سمت اتاق خواب کشاندند. یک جور واداری ناخواسته بود، حرکت به سوی اتاقی که می‌دانی قتلگاه است و چاره‌ای جز ورود به آن نداری‌.
دستش تا به دستگیره برسد، هزار بار از سر استیصال لرزید.
در دل خدا را صدا زد... آرزو کرد اشتباه کرده باشد و قسم خورد اگر اشتباه کرده باشد، دیگر هیچگاه ‌کاری نکند که بحث‌هایشان به دعوا و قهر طولانی مدت بینجامد.
دستگیره‌ی سرد، حواسش را نسبت به تقلای مزحکانه‌اش برای انکار جمع کرد.
در قهوه‌ای رنگ از سنگ بود انگار، هرچه توان داشت را گرفت تا کمی جابه‌جا شود.
قلبش‌ در سینه ایستاد و قطره اشکی از میان چشمانش سقوط کرد.
کیکی که با تمام ذوق جمع شده در قلبش پخته بود، میان دستش لرزید و همانجا، ابتدای ورودی، افتاد.
او بود... در تخت دو نفره سفیدی که لحافش را با نهایت وسواس انتخاب کرده بود تا سفید زنده باشد نه سفید بی‌روح!
اشتباه نکرده بود.
او در تخت، کنار زن دیگری خوابیده بود.
دلش پیچ خورد.
اشتباه نکرده بود؛ در این خانه چیزی تغییر کرده بود.
این خانه بوی زن دیگری را می‌داد!
***
یک سال قبل
کوله‌اش را روی دوشش انداخت و با خسته نباشید استاد از کلاس خارج شد.
- مهتاب!
به عقب چرخید. آروشا از میان جمعیتی که از کلاس بیرون میامدند خودش را بیرون کشید و به سمت او آمد.
- وایسا باهم بریم.
ساعت مچی‌اش را چک کرد. لب گزید و مردد گفت:
- من باید زود برم. شب مهمون داریم‌ مامانم کمک می‌خواد.
آروشا نچی کرد‌. دستش را در میان دست مهتاب گره کرد و او را دنبال خودش کشاند.
- ای بابا، می‌خواستم بگم بریم خرید.
با حساب سرانگشتی، موجودی کیف پولش را از سر گذراند. می‌دانست او محدودیتی برای خرید ندارد اما خودش بعد از آن که آقای احدی گفته بود می‌خواهد مغازه لوازم التحریر فروشی‌اش را بفروشد و با پولش خانه بخرد، از کار بیکار شده بود و باید مدارا می‌کرد.
وگرنه مجبور می‌شد تا آخر ماه را پیاده به دانشگاه بیاید.
- دفعه بعد. امروز خواهرم اینا میخوان بیان خونمون مامانمم که پاهاش درد میکنه باید برم کمک دستش باشم.
البته که بهانه بود؛ پاهای مادرش درد می‌کرد، درست. اما این مانع نمی‌شد که به هنگام دعوت پسر عزیزدردانه‌اش، مانند میگ میگ از این سمت به آن سمت نجهد.
هنگامی که وارد محوطه حیاط شدند، آروشا دست او را رها کرد و سر تکان داد.
نسیم بهاری شدید، موفق شد موهایش را از میان مقنعه بیرون بکشاند و در هوا برقصاند. کلافه دست برد و موهایش را زیر مقنعه هل داد.
- دفعه بعد راه فرار نداری پس. من برم دیگه، خداحافظ.
خیره به او که سمت ماشین گران‌ قیمتش می‌رفت، دست تکان داد. کوله‌اش را سفت چسبید و از کنار اتاقک نگهبانی حراست گذشت.
مقصد بعدی، مترو بود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان آنتوریوم

اقلیما نائینی : ۱۶ ساعت پیش

سلام عزیزای دلم، من بعد از یه تاخیر دو هفته‌ای بالاخره برگشتم =) شرمنده و ممنون که منتظر موندید، روند پارت‌گذاری به حالت عادی برمی‌گرده و به جبران این مدت، بریم که هرروز پارت داشته باشیم ^-^❤️

نظرات رمان آنتوریوم
  • سهیل۳۰

    در پارت 211

    یهو فکرکنم نصیرِ همون دوست پسر باران باشه یهو قلبم ریخت گفتم آبروشون رفت 😂 چقد گوشت تلخه این

    ۵ ساعت پیش
  • فاطیما

    در پارت 211

    عالی بود مرسی عزیزم ❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۹ ساعت پیش
  • افسون

    در پارت 211

    الهی دختر چقدر جالب بود که رویارویی همه رو در مورد تولدها متفاوت نشون دادی ما تصورمان همون کیک و تبریک اما اینجوریم یکمی خسته کننده است ولی احساس میکنم نصیر باید درباره رفتارش با کوهیار منظوری داشته باشه شاید مربوط به ویلچر نشینی مادرش باشه و مثل اینکه دوست دخترزیاد داره کوهیار جون🤔🤭

    ۹ ساعت پیش
  • ابی

    در پارت 211

    واای مرسی منتظر بودم

    ۱۲ ساعت پیش
  • هناسه

    در پارت 212

    فکر کنم علت فلج شدن مادر کوهیار ،پدرش و شاید بد رفتاری هاش که باعث تصادفی یا سکته ایی چیزی شده و باهم دعوا دارن🤔🤔

    ۱۳ ساعت پیش
  • زهرا

    در پارت 211

    عالی بودسپاس😁🙏

    ۱۳ ساعت پیش
  • سعادت

    در پارت 212

    گذشته نصیر کوهیار چیه

    ۱۴ ساعت پیش
  • فرشته

    در پارت 211

    مگه نصیر چه مشکلی با کوهیار داره که این کار رو می کنه آخه؟

    ۱۴ ساعت پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    سلام فرشته جانم ممنون از کامنتت باید ببینیم👀

    ۱۴ ساعت پیش
  • فرشته

    در پارت 211

    بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم❤️ بهترینی بانو جانم❤️

    ۱۴ ساعت پیش
  • فرشته

    در پارت 211

    فوق العاده مثل همیشه❤️

    ۱۴ ساعت پیش
  • اعظم

    0

    سلام نویسنده ی عزیز چی شد کلافه شدیم

    دیروز
  • مریم

    در پارت 200

    پارت عالی ولی تفاوت شون زیاده 😍👀

    ۵ روز پیش
  • MARY

    در پارت 160

    قهر نیستم ولی تا درست جبران نکنه بی ادبی شو راضی نمیشم🥲😂

    ۶ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 190

    بانو جانم❤️ حالتون خوبه که ان شاء الله؟ چند روزه پارت نذاشتین، نگران شدیم.

    ۲ هفته پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    سلام فرشته جانم خداروشکر، ممنونم از نگرانیتون❤️پارت جدید گذاشته شد خدمتتون

    ۲ هفته پیش
  • فرشته

    در پارت 190

    سلام به روی ماهتون.. فداتون.. خداروشکر که خوبین❤️ خیلی ممنونم بانو جانم🙏🏻❤️

    ۷ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 201

    شاهکاری دلبر و بی نظیر و جذاب❤️

    ۷ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟