خلاصه رمان :
خانواده افخمی سالهاست که توی اون محله زندگی میکنن، خانوادهای با کلیشههای مرسوم، پرجمعیت و البته پرسروصدا. مهتاب دختر کوچیک خانواده، دانشجوی رشته روانشناسی که در تلاشه تا همزمان با درس خوندن کار کنه و توی هزینهها کمک دست خانوادهش باشه و بار و فشار رو از روی دوششون کمتر کنه. زمانی که از محل کارش اخراج و اوضاع زندگی سختتر میشه، تصمیم میگیره به اصرار خواهرش به جای اون منشی مطب یه دندونپزشک شه و اینجاست که طوفانِ کوهیار عظیمی، آدمی که دنیاش کاملا متفاوت با زندگی ساده مهتابه و نمیدونه چطور باید یک نفر رو درست دوست داشت، جریان زندگی ساده و بیحاشیه مهتاب رو متحول میکنه. حالا مهتاب باید بین زندگی قبلی و زندگی که حضور کوهیار براش میسازه، یکی رو انتخاب کنه. آخر تمام اینها یه سوال براش میمونه تا جوابش رو پیدا کنه، عشق واقعا میتونه حقیقت آدمها رو عوض کنه؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان آنتوریوم - پارت 54
تکانی در جایش خورد. نمیدانست از هوای خاکستری و نم زده پاییزی آن روز بود یا شنیدن صدای او میان هیاهویی که چند قدم آنورتر جریان داشت. هرچه که بود، حالش خوب شد. آن گرفتگی و کلافگی که حس میکرد پر کشید و پیش چشمش جایی میان آسمان محو شد. - جونت بیبلا. کجایی؟ صدای خش خشی آمد و بعد از نفس صداداری گف...
بروزرسانی در : ۲ ساعت پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 53
مهتاب هرگز به یاد نداشت که در کوچه با پسر او بازی کرده باشند. او و باران در حقیقت هیچگاه اجازه بازی در محیطی غیر از خانه را نداشتند چرا که صادق معتقد بود بازی در کوچه برای دخترهای بیخانواده است نه آنها که زیر سایه پدر و برادر قد علم میکردند. هرچند که باران گاهی اوقات به صورت مخفیانه و دور از چ...
بروزرسانی در : ۶ ساعت پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 52
سر و صدای میان زنها آنقدری زیاد بود که مهتاب حتی صدای حرفهای باران زیر گوشش را هم نمیشنید. خانم جلسهای با شادی مولودی میخواند و زنها همراهش با ریتم دست میزدند. زن که برای چندمین بار همراه با خواندنش مشتی شکلات را میان پذیرایی پرت کرد، باران با چشمان گرد شده خودش را عقب کشید و دستش ران پای ...
بروزرسانی در : ۷ ساعت پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 51
بوی نارنگی خانه را برداشته بود. مریم تند تند پرهای نارنگی را از من باز میکرد و در بشقاب باران میگذاشت. کارش که تمام شد شروع به پوست گرفتن سیب کرد. مهتاب دست به سینه به اپن تکیه زده بود و در سکوت به صدای خرچی که پوست کندن سیب ایجاد میکرد گوش میداد تا بببند نهایت این کار به کجا میکشد. - بخور، ...
بروزرسانی در : ۸ ساعت پیش
سعادت
در پارت 530عالی بود قلمت مانا عزیزم 🌸🌸
۲ ساعت پیشمهسا
در پارت 530همین چند وقت پیش تو عروسی یکی از اقوام وقتی منو دختر داییام رفته بودیم برقصیم ، یکی از اقوام خیلی دورمون اومده سر میز ما که ما دوست داریم با شماها رفت و آمد کنیم . مامانم با دو تا از زنداییام نشسته بودن. بعد یهو زنه که خیلی آدم مذهبی هستش و تو قسمت زنونه تالار مقنعه نشسته بود گفته بود دختراتون کجان؟
۳ ساعت پیشمهسا
در پارت 530وای خدا من عروسی یا مراسم عزا این جوری برام پیش اومده
۳ ساعت پیشترانه
0خسته نباشید ساده و روان زندگی هر روز انسان های اطراف ما و چه بسا خود ما را در قالب داستان بیان می کنید
۴ ساعت پیشالی
در پارت 530وای خدا ترکیدم از خنده .خسته نباشید نویسنده جان😂😂
۶ ساعت پیشمهسا
در پارت 510عموی منم به همبرگر میگه همبرگرد
۷ ساعت پیشمهسا
در پارت 520مادری که در مولودی دنبال عروس مذهبی میگردد
۷ ساعت پیشراز
0بانو اقلیما ۱۷ روز از پارت گذاری رمان گذشته دلمون تنگ شد بخدا آخه رمان به این قشنگی حیف نیست اینجوری پارت گذاریش؟واینکه رمان کلا چند پارته؟
۱۲ ساعت پیش
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
سلام خوشگلم از امروز تا جمعه با کلی پارت دست پر اومدم براتون🙂↔️با فاصله زمانی میذارم پارتا رو تا جمعه و فکر میکنم حدودا بین ۸۰ تا ۱۰۰ تا باشه
۸ ساعت پیشرزا
در پارت 500اقلیما جانم یعنی هر چی از قشنگی و شیرینی رمانت بگم کم گفتم عالی عالی بی صبرانه منتظریم برای پارت بعدی
۶ روز پیش
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
امروز تا جمعه کلی پارت داریم🧚♀️
۸ ساعت پیشرزا
در پارت 150اقلیما جان نمی دونم چی بگم که در خور قلمت باشه من به طورتصادفی این رمان را باز کردم یعنی هرچی از عالی بودنش بگم کم گفتم من بار اول قلمت را می خونم برا خودم متا سفم که چرا زودتر پیدات نکردم قلمت ماندگار و عزیزم پاینده باشی 😘
۱ هفته پیش
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
وای عزیزم قربونت بشم از محبتته😭❤️
۸ ساعت پیشلاوین
0خانم نایینی براتون آرزوی سلامتی دارم قلم تون زیباست و دوست داریم بیشتر و بهتر لذت ببریم از وجودتون .
۲ هفته پیش
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
ممنونم لاوین قشنگم لطف داری
۸ ساعت پیشZ.k
در پارت 500وای مهتاب چرا اینقدر گارد گرفتی دختر خوب دوست چند ساله کوهیار داره تو رو آگاه میکنه خیر سرت روانشناسی میخونی خوب یکم با تدبیر رفتارکن☹️☹️
۲ هفته پیش
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
عشق چشماشو کور کرده🥸
۸ ساعت پیشابی
در پارت 441آن شالله خدا سلامتی بده چرا عمل. چی دارین؟ببخشیدا میپرسم
۳ هفته پیش
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
سلام جونم اختیار دارید، چشمام رو لازک کردم :")
۶ روز پیشریحان🌱
در پارت 500ولی ای کاش کوهیار اونجوری که باربد و کامنتا میگن نباشهه🥲🥲🫢🚶🏻 ♀️ ممنون ازت نویسنده جان 🎀
۲ هفته پیش

ریحان🌱
در پارت 540منو این همه خوشبختی و پارت محالهه😂💕 ممنون نویسنده جان🎀