خلاصه رمان درام آنتوریوم
خانواده افخمی سالهاست که توی اون محله زندگی میکنن، خانوادهای با کلیشههای مرسوم، پرجمعیت و البته پرسروصدا. مهتاب دختر کوچیک خانواده، دانشجوی رشته روانشناسی که در تلاشه تا همزمان با درس خوندن کار کنه و توی هزینهها کمک دست خانوادهش باشه و بار و فشار رو از روی دوششون کمتر کنه. زمانی که از محل کارش اخراج و اوضاع زندگی سختتر میشه، تصمیم میگیره به اصرار خواهرش به جای اون منشی مطب یه دندونپزشک شه و اینجاست که طوفانِ کوهیار عظیمی، آدمی که دنیاش کاملا متفاوت با زندگی ساده مهتابه و نمیدونه چطور باید یک نفر رو درست دوست داشت، جریان زندگی ساده و بیحاشیه مهتاب رو متحول میکنه. حالا مهتاب باید بین زندگی قبلی و زندگی که حضور کوهیار براش میسازه، یکی رو انتخاب کنه. آخر تمام اینها یه سوال براش میمونه تا جوابش رو پیدا کنه، عشق واقعا میتونه حقیقت آدمها رو عوض کنه؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان آنتوریوم - پارت 21
کمی این پا و آن پا کرد. ساعت هفت بود و او هنوز هم مطمئن نبود میخواهد به آن مهمانی برود یا نه. هیچ ایدهای نداشت منظور کوهیار از تولد چیست که بتواند خودش را برای آن آماده کند. جشن تولدهای آنها صرفا در کیک و آن هم گاهی خلاصه میشد؛ روزشان مانند یک روز عادی میگذشت، شب هم کیکی که یا مریم میپخت و...
بروزرسانی در : ۱۶ ساعت پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 20
ابروهایش را بالا انداخت و به توتهای دانه درشت نگاه کرد. با صدای سرفهی تصنعی باران سرش را کمی به سمت او چرخاند. از گوشهی چشم نیش باز او که را دید، چشمهایش را در حدقه چرخاند و سر گرداند. با لحنی معذب اما قانع کننده گفت: - ممنون من خیلی توت دوست ندارم. وحید دمغ به توتها نگاه کرد و سر تکان داد...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 19
عصر جمعه بود و بوی آش رشته حیاط خانهی مادربزرگ را فرا گرفته بود. از درون آشپزخانه صدای غیبت مریم و زنعمو فرشته میامد. عمه بالای سر دیگ آش ایستاده بود و همش میزد. آخرین بسته پیازهای نیمه آماده را هم در روغن ریخت تا سرخشان کند و همزمان سعی میکرد نفسش را یکی درمیان حبس کند تا بوی پیاز سرخ شده...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 18
- بالاخره حقیقتها رو باید گفت. صادقی سر تکان داد. نگاهش را میان راهی که باران سدش کرده بود چرخاند و گفت: - اگه حقیقتهاتون اجازه میدن من رد شم. باران نگاه کوتاهی میان خودش و او چرخاند. لب گزید و آنقدر عقب رفت که کنار مهتاب بایستد. - راهروهاتون پهن نیستن! مهتاب فورا به پهلویش کوبید تا دهانش ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان آنتوریوم
سلام عزیزای دلم، من بعد از یه تاخیر دو هفتهای بالاخره برگشتم =) شرمنده و ممنون که منتظر موندید، روند پارتگذاری به حالت عادی برمیگرده و به جبران این مدت، بریم که هرروز پارت داشته باشیم ^-^❤️
فاطیما
در پارت 211عالی بود مرسی عزیزم ❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۹ ساعت پیشافسون
در پارت 211الهی دختر چقدر جالب بود که رویارویی همه رو در مورد تولدها متفاوت نشون دادی ما تصورمان همون کیک و تبریک اما اینجوریم یکمی خسته کننده است ولی احساس میکنم نصیر باید درباره رفتارش با کوهیار منظوری داشته باشه شاید مربوط به ویلچر نشینی مادرش باشه و مثل اینکه دوست دخترزیاد داره کوهیار جون🤔🤭
۹ ساعت پیشابی
در پارت 211واای مرسی منتظر بودم
۱۲ ساعت پیشهناسه
در پارت 212فکر کنم علت فلج شدن مادر کوهیار ،پدرش و شاید بد رفتاری هاش که باعث تصادفی یا سکته ایی چیزی شده و باهم دعوا دارن🤔🤔
۱۳ ساعت پیشزهرا
در پارت 211عالی بودسپاس😁🙏
۱۳ ساعت پیشسعادت
در پارت 212گذشته نصیر کوهیار چیه
۱۴ ساعت پیشفرشته
در پارت 211مگه نصیر چه مشکلی با کوهیار داره که این کار رو می کنه آخه؟
۱۴ ساعت پیش
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
سلام فرشته جانم ممنون از کامنتت باید ببینیم👀
۱۴ ساعت پیشفرشته
در پارت 211بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم❤️ بهترینی بانو جانم❤️
۱۴ ساعت پیشفرشته
در پارت 211فوق العاده مثل همیشه❤️
۱۴ ساعت پیشاعظم
0سلام نویسنده ی عزیز چی شد کلافه شدیم
دیروزمریم
در پارت 200پارت عالی ولی تفاوت شون زیاده 😍👀
۵ روز پیشMARY
در پارت 160قهر نیستم ولی تا درست جبران نکنه بی ادبی شو راضی نمیشم🥲😂
۶ روز پیشفرشته
در پارت 190بانو جانم❤️ حالتون خوبه که ان شاء الله؟ چند روزه پارت نذاشتین، نگران شدیم.
۲ هفته پیش
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
سلام فرشته جانم خداروشکر، ممنونم از نگرانیتون❤️پارت جدید گذاشته شد خدمتتون
۲ هفته پیشفرشته
در پارت 190سلام به روی ماهتون.. فداتون.. خداروشکر که خوبین❤️ خیلی ممنونم بانو جانم🙏🏻❤️
۷ روز پیشفرشته
در پارت 201شاهکاری دلبر و بی نظیر و جذاب❤️
۷ روز پیش

سهیل۳۰
در پارت 211یهو فکرکنم نصیرِ همون دوست پسر باران باشه یهو قلبم ریخت گفتم آبروشون رفت 😂 چقد گوشت تلخه این