دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه و درام آنتوریوم اثر اقلیما نائینی

رمان آنتوریوم

  • زبان فارسی
  • 29.9K 👁
  • 199 ❤️
  • 513 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان درام آنتوریوم

خانواده افخمی سال‌هاست که توی اون محله زندگی می‌کنن، خانواده‌ای با کلیشه‌های مرسوم، پرجمعیت و البته پرسروصدا. مهتاب دختر کوچیک خانواده، دانشجوی رشته روانشناسی که در تلاشه تا همزمان با درس خوندن کار کنه و توی هزینه‌ها کمک دست خانواده‌ش باشه و بار و فشار رو از روی دوششون کمتر کنه. زمانی که از محل کارش اخراج و اوضاع زندگی سخت‌تر میشه، تصمیم میگیره به اصرار خواهرش به جای اون منشی مطب یه دندونپزشک شه و اینجاست که طوفانِ کوهیار عظیمی، آدمی که دنیاش کاملا متفاوت با زندگی ساده مهتابه و نمی‌دونه چطور باید یک نفر رو درست دوست داشت، جریان زندگی ساده و بی‌حاشیه‌ مهتاب رو متحول می‌کنه. حالا مهتاب باید بین زندگی قبلی و زندگی که حضور کوهیار براش میسازه، یکی رو انتخاب کنه. آخر تمام این‌ها یه سوال براش میمونه تا جوابش رو پیدا کنه، عشق واقعا میتونه حقیقت آدم‌ها رو عوض‌ کنه؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

« ترسم در امید برگشتت روز رود، شب شود، خانه سرد شود
دل پر از درد شود، سیاهی پهن شود
از انتظار، رویای مَرد مرگ شود
ترسم هیاهو عیان شود، رنج رخ نمایان شود
ترسم عشق خیال باشد، امید آمدنت سراب باشد
ترسم قطره‌ی باران بر گونه‌هایم اشک باشد، دل به یار بستن ته درد باشد.»
از همان لحظه که در خانه را گشوده بود، می‌دانست چیزی با دفعات قبل فرق دارد.
کلیدش را در بی‌صداترین حالت ممکن از جاکلیدی دیواری میان راهرو آویزان کرد. همان جاکلیدی چوبی که برای ماهگونی بودنش، مدت‌ها در کمین سایت مورد نظر نشسته بود.
ظرف کیک را میان دستانش محکم گرفت. آنقدر که بی نگاه کردن، حتم داشت بند انتهایی انگشتانش روبه سفیدی می‌رود.
بدون آنکه برای برداشتن کتانی هایش خم شود، جلوی در رهایشان کرد و طول راهروی کوتاه را آرام پیمود.
تمام سعی‌اش بر این بود که کیک شکلاتی میان دستانش، همان کیکی که دو روز را صرف یاد گرفتن شیوه پختش کرده بود، تکان نخورد و تزئینش بهم نریزد.
همه چیز خانه همچنان همان بود، ست مبلمان سفیدی که با ذوق و بعد از یک هفته میان تمام مبل فروشیان شهر گشتن برگزیده بودشان. فرشینه سفید و طوسی‌ بی‌آنکه جابه‌جا شود، هنوز هم وسط پذیرایی و زیر میز طوسی پهن بود.
نگاهش از روی آینه دکوراتیو پنج ضلعی که به دیوار مقابل آویخته شده بود روی خودش‌ ماند. روی چشمانش.... چشمانی که دیده بود چیزی در این خانه فرق می‌کرد. شاید دکور نبود، شاید جای فرشینه و حتی صندلی پایه بلند جلوی کانتر که دفعه قبل مطمئن شده بود پایه‌اش روی فرش قرار نگیرد هم نبود... اما بوی این خانه فرق داشت.
رایحه سیگاری بود که او نمی‌کشید، عطری که دوستش نداشت؛ یک بوی شیرین و زننده که تمام خانه را گرفته بود.
هنگام آمدن، ماشین او را جلوی در دیده بود. می‌دانست که خانه‌است.
گام‌هایش بی‌اختیار، او را به سمت اتاق خواب کشاندند. یک جور واداری ناخواسته بود، حرکت به سوی اتاقی که می‌دانی قتلگاه است و چاره‌ای جز ورود به آن نداری‌.
دستش تا به دستگیره برسد، هزار بار از سر استیصال لرزید.
در دل خدا را صدا زد... آرزو کرد اشتباه کرده باشد و قسم خورد اگر اشتباه کرده باشد، دیگر هیچگاه ‌کاری نکند که بحث‌هایشان به دعوا و قهر طولانی مدت بینجامد.
دستگیره‌ی سرد، حواسش را نسبت به تقلای مزحکانه‌اش برای انکار جمع کرد.
در قهوه‌ای رنگ از سنگ بود انگار، هرچه توان داشت را گرفت تا کمی جابه‌جا شود.
قلبش‌ در سینه ایستاد و قطره اشکی از میان چشمانش سقوط کرد.
کیکی که با تمام ذوق جمع شده در قلبش پخته بود، میان دستش لرزید و همانجا، ابتدای ورودی، افتاد.
او بود... در تخت دو نفره سفیدی که لحافش را با نهایت وسواس انتخاب کرده بود تا سفید زنده باشد نه سفید بی‌روح!
اشتباه نکرده بود.
او در تخت، کنار زن دیگری خوابیده بود.
دلش پیچ خورد.
اشتباه نکرده بود؛ در این خانه چیزی تغییر کرده بود.
این خانه بوی زن دیگری را می‌داد!
***
یک سال قبل
کوله‌اش را روی دوشش انداخت و با خسته نباشید استاد از کلاس خارج شد.
- مهتاب!
به عقب چرخید. آروشا از میان جمعیتی که از کلاس بیرون میامدند خودش را بیرون کشید و به سمت او آمد.
- وایسا باهم بریم.
ساعت مچی‌اش را چک کرد. لب گزید و مردد گفت:
- من باید زود برم. شب مهمون داریم‌ مامانم کمک می‌خواد.
آروشا نچی کرد‌. دستش را در میان دست مهتاب گره کرد و او را دنبال خودش کشاند.
- ای بابا، می‌خواستم بگم بریم خرید.
با حساب سرانگشتی، موجودی کیف پولش را از سر گذراند. می‌دانست او محدودیتی برای خرید ندارد اما خودش بعد از آن که آقای احدی گفته بود می‌خواهد مغازه لوازم التحریر فروشی‌اش را بفروشد و با پولش خانه بخرد، از کار بیکار شده بود و باید مدارا می‌کرد.
وگرنه مجبور می‌شد تا آخر ماه را پیاده به دانشگاه بیاید.
- دفعه بعد. امروز خواهرم اینا میخوان بیان خونمون مامانمم که پاهاش درد میکنه باید برم کمک دستش باشم.
البته که بهانه بود؛ پاهای مادرش درد می‌کرد، درست. اما این مانع نمی‌شد که به هنگام دعوت پسر عزیزدردانه‌اش، مانند میگ میگ از این سمت به آن سمت نجهد.
هنگامی که وارد محوطه حیاط شدند، آروشا دست او را رها کرد و سر تکان داد.
نسیم بهاری شدید، موفق شد موهایش را از میان مقنعه بیرون بکشاند و در هوا برقصاند. کلافه دست برد و موهایش را زیر مقنعه هل داد.
- دفعه بعد راه فرار نداری پس. من برم دیگه، خداحافظ.
خیره به او که سمت ماشین گران‌ قیمتش می‌رفت، دست تکان داد. کوله‌اش را سفت چسبید و از کنار اتاقک نگهبانی حراست گذشت.
مقصد بعدی، مترو بود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان آنتوریوم

  • طرفدار

    در پارت 260

    وای مرسی از رمان قشنگت خیلی خیلی قشنگن و جذابه میشه تند تر پارت بزارین چ روزهایی پارت میزارین بگین لطفاً ❤️مرسی بازم

    دیروز
  • فرشته

    در پارت 261

    من اگه هزار بار هم این رمان رو بخونم، کمه؛ بس که جذاب و دلبره😍❤️

    ۳ روز پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    وای فرشته‌ی عزیزم واقعا فرشته‌ای😭❤️

    ۳ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 260

    جان دلمی بانو😍😘❤️

    دیروز
  • فاطیما

    در پارت 260

    عالی بود مرسی از رمان جذابتون بانو جان ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۲ روز پیش
  • لاله

    در پارت 260

    اونقدر این داستانو دوست دارم وقتی پارتگذاری تموم بشه یه بار دیگه ازاول میخونم بلکه حرص این چندوقتی که قطره چکونی بهمون پارت میدین دربیاد😁

    ۳ روز پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    حق با شماست بچه‌ها ببخشید😂❤️ صبر کنید برم پارتام و بنویسم یکهو که با دست پر اومدم چندین تا پارت گذاشتم براتون بعدا ادامه این مکالمه رو باهم خواهیم داشت😎😂

    ۳ روز پیش
  • :))

    در پارت 263

    وایب رمان ۱۰ از ۱۰ در عین سادگی دلچسب 🥲❤️

    ۳ روز پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    عزیزدلمی❤️

    ۳ روز پیش
  • Nana

    در پارت 260

    کم کم داره از کوهیار خوشم میاد

    ۳ روز پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    صبر کنید حالا کار داریم با کوهیار جان🤭

    ۳ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 260

    باران چه شخصیت جذاب و باحالی داره😍❤️

    ۳ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 260

    آخ آخ، کوهیار داره دلبری کردن رو به طور حرفه ای شروع می کنه ها😄😍❤️

    ۳ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 260

    پارت بعدی، بی صبرانه منتظرم😍❤️

    ۳ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 260

    رمانی شاهکار که دل می بره❤️

    ۳ روز پیش
  • ریحان🌱

    در پارت 260

    حیف این رمان زیبا نیست که یکمی با فاصله میاد ؟🫣🥹💘خانم نویسنده👈🏻👉🏻

    ۳ روز پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    ممنونم ریحان جان. چرا والا تازه بیشتر از اون حیف و شرمنده شمام که اینقدر دیر پارت میذارم😭 فصل امتحاناست و یه خورده روبه‌راه نبودم و نتیجه‌ش کلی بدقولی شد متاسفانه. الان دارم تند پارت مینویسم تا وقتی رسید به جایی که میخوام یکهو یه تعداد زیادی پارت بذارم جبران این مدت شه

    ۳ روز پیش
  • ریحان🌱

    در پارت 260

    خداقوت نویسنده جان💕 🎀

    ۳ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 260

    صداقت صادقی رو تحسین میکنم . . .😎😎

    ۴ روز پیش
  • سعادت

    در پارت 260

    خدا قوت قلمت مانا 🌸🌸

    ۴ روز پیش
  • Nana

    در پارت 250

    باران چه قدر تو باحالی دختر

    ۶ روز پیش
  • سعادت

    در پارت 250

    ای باران خانم کم شیطونی کن

    ۷ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟