دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه و درام آنتوریوم اثر اقلیما نائینی

رمان آنتوریوم

  • زبان فارسی
  • 35.1K 👁
  • 215 ❤️
  • 637 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

خانواده افخمی سال‌هاست که توی اون محله زندگی می‌کنن، خانواده‌ای با کلیشه‌های مرسوم، پرجمعیت و البته پرسروصدا. مهتاب دختر کوچیک خانواده، دانشجوی رشته روانشناسی که در تلاشه تا همزمان با درس خوندن کار کنه و توی هزینه‌ها کمک دست خانواده‌ش باشه و بار و فشار رو از روی دوششون کمتر کنه. زمانی که از محل کارش اخراج و اوضاع زندگی سخت‌تر میشه، تصمیم میگیره به اصرار خواهرش به جای اون منشی مطب یه دندونپزشک شه و اینجاست که طوفانِ کوهیار عظیمی، آدمی که دنیاش کاملا متفاوت با زندگی ساده مهتابه و نمی‌دونه چطور باید یک نفر رو درست دوست داشت، جریان زندگی ساده و بی‌حاشیه‌ مهتاب رو متحول می‌کنه. حالا مهتاب باید بین زندگی قبلی و زندگی که حضور کوهیار براش میسازه، یکی رو انتخاب کنه. آخر تمام این‌ها یه سوال براش میمونه تا جوابش رو پیدا کنه، عشق واقعا میتونه حقیقت آدم‌ها رو عوض‌ کنه؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

« ترسم در امید برگشتت روز رود، شب شود، خانه سرد شود
دل پر از درد شود، سیاهی پهن شود
از انتظار، رویای مَرد مرگ شود
ترسم هیاهو عیان شود، رنج رخ نمایان شود
ترسم عشق خیال باشد، امید آمدنت سراب باشد
ترسم قطره‌ی باران بر گونه‌هایم اشک باشد، دل به یار بستن ته درد باشد.»
از همان لحظه که در خانه را گشوده بود، می‌دانست چیزی با دفعات قبل فرق دارد.
کلیدش را در بی‌صداترین حالت ممکن از جاکلیدی دیواری میان راهرو آویزان کرد. همان جاکلیدی چوبی که برای ماهگونی بودنش، مدت‌ها در کمین سایت مورد نظر نشسته بود.
ظرف کیک را میان دستانش محکم گرفت. آنقدر که بی نگاه کردن، حتم داشت بند انتهایی انگشتانش روبه سفیدی می‌رود.
بدون آنکه برای برداشتن کتانی هایش خم شود، جلوی در رهایشان کرد و طول راهروی کوتاه را آرام پیمود.
تمام سعی‌اش بر این بود که کیک شکلاتی میان دستانش، همان کیکی که دو روز را صرف یاد گرفتن شیوه پختش کرده بود، تکان نخورد و تزئینش بهم نریزد.
همه چیز خانه همچنان همان بود، ست مبلمان سفیدی که با ذوق و بعد از یک هفته میان تمام مبل فروشیان شهر گشتن برگزیده بودشان. فرشینه سفید و طوسی‌ بی‌آنکه جابه‌جا شود، هنوز هم وسط پذیرایی و زیر میز طوسی پهن بود.
نگاهش از روی آینه دکوراتیو پنج ضلعی که به دیوار مقابل آویخته شده بود روی خودش‌ ماند. روی چشمانش.... چشمانی که دیده بود چیزی در این خانه فرق می‌کرد. شاید دکور نبود، شاید جای فرشینه و حتی صندلی پایه بلند جلوی کانتر که دفعه قبل مطمئن شده بود پایه‌اش روی فرش قرار نگیرد هم نبود... اما بوی این خانه فرق داشت.
رایحه سیگاری بود که او نمی‌کشید، عطری که دوستش نداشت؛ یک بوی شیرین و زننده که تمام خانه را گرفته بود.
هنگام آمدن، ماشین او را جلوی در دیده بود. می‌دانست که خانه‌است.
گام‌هایش بی‌اختیار، او را به سمت اتاق خواب کشاندند. یک جور واداری ناخواسته بود، حرکت به سوی اتاقی که می‌دانی قتلگاه است و چاره‌ای جز ورود به آن نداری‌.
دستش تا به دستگیره برسد، هزار بار از سر استیصال لرزید.
در دل خدا را صدا زد... آرزو کرد اشتباه کرده باشد و قسم خورد اگر اشتباه کرده باشد، دیگر هیچگاه ‌کاری نکند که بحث‌هایشان به دعوا و قهر طولانی مدت بینجامد.
دستگیره‌ی سرد، حواسش را نسبت به تقلای مزحکانه‌اش برای انکار جمع کرد.
در قهوه‌ای رنگ از سنگ بود انگار، هرچه توان داشت را گرفت تا کمی جابه‌جا شود.
قلبش‌ در سینه ایستاد و قطره اشکی از میان چشمانش سقوط کرد.
کیکی که با تمام ذوق جمع شده در قلبش پخته بود، میان دستش لرزید و همانجا، ابتدای ورودی، افتاد.
او بود... در تخت دو نفره سفیدی که لحافش را با نهایت وسواس انتخاب کرده بود تا سفید زنده باشد نه سفید بی‌روح!
اشتباه نکرده بود.
او در تخت، کنار زن دیگری خوابیده بود.
دلش پیچ خورد.
اشتباه نکرده بود؛ در این خانه چیزی تغییر کرده بود.
این خانه بوی زن دیگری را می‌داد!
***
یک سال قبل
کوله‌اش را روی دوشش انداخت و با خسته نباشید استاد از کلاس خارج شد.
- مهتاب!
به عقب چرخید. آروشا از میان جمعیتی که از کلاس بیرون میامدند خودش را بیرون کشید و به سمت او آمد.
- وایسا باهم بریم.
ساعت مچی‌اش را چک کرد. لب گزید و مردد گفت:
- من باید زود برم. شب مهمون داریم‌ مامانم کمک می‌خواد.
آروشا نچی کرد‌. دستش را در میان دست مهتاب گره کرد و او را دنبال خودش کشاند.
- ای بابا، می‌خواستم بگم بریم خرید.
با حساب سرانگشتی، موجودی کیف پولش را از سر گذراند. می‌دانست او محدودیتی برای خرید ندارد اما خودش بعد از آن که آقای احدی گفته بود می‌خواهد مغازه لوازم التحریر فروشی‌اش را بفروشد و با پولش خانه بخرد، از کار بیکار شده بود و باید مدارا می‌کرد.
وگرنه مجبور می‌شد تا آخر ماه را پیاده به دانشگاه بیاید.
- دفعه بعد. امروز خواهرم اینا میخوان بیان خونمون مامانمم که پاهاش درد میکنه باید برم کمک دستش باشم.
البته که بهانه بود؛ پاهای مادرش درد می‌کرد، درست. اما این مانع نمی‌شد که به هنگام دعوت پسر عزیزدردانه‌اش، مانند میگ میگ از این سمت به آن سمت نجهد.
هنگامی که وارد محوطه حیاط شدند، آروشا دست او را رها کرد و سر تکان داد.
نسیم بهاری شدید، موفق شد موهایش را از میان مقنعه بیرون بکشاند و در هوا برقصاند. کلافه دست برد و موهایش را زیر مقنعه هل داد.
- دفعه بعد راه فرار نداری پس. من برم دیگه، خداحافظ.
خیره به او که سمت ماشین گران‌ قیمتش می‌رفت، دست تکان داد. کوله‌اش را سفت چسبید و از کنار اتاقک نگهبانی حراست گذشت.
مقصد بعدی، مترو بود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان آنتوریوم

  • سهیل۳۰

    در پارت 331

    واای چقد طعنه و متلک🤣 هیچکی با هیچکی دوست نیست

    ۲ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 351

    یکم خیالم راحت شد از این فامیل های فضول همه جاپیدامیشه😂

    ۳ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 350

    واسه ی همینه که مشکلات زناشویی رونباید به خانواده گفت،الان صادق هم ببخشه خانواده اش فراموش نمیکنن

    ۳ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 340

    نکنه ایدا خودش وحید رو میخواد انقد نظر میده

    ۳ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 331

    چه جمع گل و بلبلی،همه بهم متلک میندازن

    ۳ روز پیش
  • سعادت

    در پارت 350

    بسیار زیبا و لذت بخش 🌸🌸

    ۴ روز پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    عزیزم❤️

    ۳ روز پیش
  • ریحان🌱

    در پارت 350

    به به یه عالمه پارت😁🤭 ممنون نویسنده جان🎀

    ۳ روز پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    مرسی از خودت ریحان جانم🙂‍↔️

    ۳ روز پیش
  • ریحان 🌱

    در پارت 350

    اولاش فضا متشنج بود تا اینکه کوهیار اومد😁😁😂👈🏻👉🏻🎀

    ۳ روز پیش
  • صادق راستگو

    در پارت 351

    بنظرم حتی بعد از ازدواج هم کوهیار به مهتاب به چشم یک سرگرمی نگاه میکنه 👈👉(البته حس ششم زنانه ام میگه)😂

    ۴ روز پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    🤭🤭

    ۴ روز پیش
  • آرا

    0

    این دو پارت اینقد شلوغی مهمانی تو مخ بود ک بعضی پاراگراف هارو رد کردم اوه چخبره اینهمه سر و صدا😂

    ۴ روز پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    دیگه ببین مهتاب چی میکشه🦃

    ۴ روز پیش
  • طرفدار

    در پارت 300

    نویسنده گل پنج روز تا حالا گذشته پ کی پارت می زاری وقتی هم می زاری لاقل دو ی سه پارت بزار شیطیل بچ ها خوش باشن😁😁👊منتظرتیم 💋❤️

    ۲ هفته پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    شیطیل بچه‌ها =))) از وقتی این و دیدم افتاده سر زبونم به همه میگم شیطیل بچه :))

    ۵ روز پیش
  • مهسا

    در پارت 350

    وای آره دستت درد نکنه عاطفه جون یه دلی از عزا دراوردیم با پارتهای پشت سر هم

    ۵ روز پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    فدای تو مهسا جانم🤭❤️

    ۵ روز پیش
  • Z.k

    در پارت 350

    وای منو این همه پارت محاله محاله 😅😅 خدا قوت آخیش یه دلی از عزا کمبود پارت درآوردیم . خیلی خوب بود سپاس فراوان مهر بانو🥰🥰🥲

    ۵ روز پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    عزیزدلمی😭😂❤️

    ۵ روز پیش
  • ریحان🌱

    در پارت 320

    هر وقت که پارت میذاری نیشم همچین باز میشه که ..🤭😁😂😂

    ۱ هفته پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    وای قربونتون میرم😭😭❤️ من خودم هربار میام پارت بذارم با شرمندگی تمام میام ولی به خاطر تاخیر توی پارت‌گذاری ها=))))😭😂 ببخشینم داشتم روی رمان جدید کار میکردم و به آنتوریوم کمی :)))) بی‌توجهی شد. دیگه هستم خدمتتون ولی

    ۱ هفته پیش
  • ریحان🌱

    در پارت 320

    🤌🏻🥹👈🏻👉🏻🎀 به به رمان جدید ..

    ۱ هفته پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    عزیزمم🥹❤️

    ۵ روز پیش
  • لاله

    در پارت 321

    خانوم نائینی جون نبینم به آنتوریوم بی توجهی کنیا🙄در گوشی بگم یه رمان خیلی خفن(بعض آنتوریوم نباشه) توی همین دنیای رمان که اسمشو نمیخوام بیارم غیبت میشه قبلش جز برترین و پر کامنت ترین بود ولی انقدر پارتگذاریش نامنظم بودکه متاسفانه ریزش کرد😑

    ۱ هفته پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    سلام لاله‌ جان، درست میگی. فعلا سعی میکنم روزی دو سه تا پارت بذارم تا از دل شما دربیاد این بی‌پارتیا =)

    ۵ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️