آنتوریوم به قلم اقلیما نائینی
پارت سی و پنجم :
آیدا چشمانش را گرد کرد. پرههای بینیاش از نفس عمیق یکهوییاش گشاد شدند. فاشقش را با صدا درون بشقاب انداخت و گفت:
- وا؟ بیاد دخالت کنه خب. چیز پنهانی دارم من؟
شوهر عمه طیبه که مردی ساکت بود و بیشتر مواقع در بحثها صرفا شنونده بود، با طمانینه به آرامش دعوتشان کرد:
- صلوات بفرستید دخترا.
پوریا فورا با صدای بلند صلوات فرستاد.
خواستگاری بحث مورد علاقه مریم بود، اهمیتی نداش
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

مهسا
0وای آره دستت درد نکنه عاطفه جون یه دلی از عزا دراوردیم با پارتهای پشت سر هم