آنتوریوم به قلم اقلیما نائینی
پارت سی و پنجم :
آیدا چشمانش را گرد کرد. پرههای بینیاش از نفس عمیق یکهوییاش گشاد شدند. فاشقش را با صدا درون بشقاب انداخت و گفت:
- وا؟ بیاد دخالت کنه خب. چیز پنهانی دارم من؟
شوهر عمه طیبه که مردی ساکت بود و بیشتر مواقع در بحثها صرفا شنونده بود، با طمانینه به آرامش دعوتشان کرد:
- صلوات بفرستید دخترا.
پوریا فورا با صدای بلند صلوات فرستاد.
خواستگاری بحث مورد علاقه مریم بود، اهمیتی نداشØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

اقلیما نائینی | نویسنده رمان
مرسی از حس های جانبی و غیر جانبیت صادق راستگوی عزیزم😂❤️
۱ ماه پیشاکرم بانو
1یکم خیالم راحت شد از این فامیل های فضول همه جاپیدامیشه😂
۱ ماه پیشاکرم بانو
1واسه ی همینه که مشکلات زناشویی رونباید به خانواده گفت،الان صادق هم ببخشه خانواده اش فراموش نمیکنن
۱ ماه پیشسعادت
0بسیار زیبا و لذت بخش 🌸🌸
۱ ماه پیش
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
عزیزم❤️
۱ ماه پیشریحان🌱
0به به یه عالمه پارت😁🤭 ممنون نویسنده جان🎀
۱ ماه پیش
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
مرسی از خودت ریحان جانم🙂↔️
۱ ماه پیشصادق راستگو 😶🌫️
0یه حسی به من میگه : (حس : هی صادق؟ من : ها چیه ؟ حس ششم که گفت حسش رو همون سرگرمی اینا حالا این حس پنجمه هم یه چیزایی داره میگه !من : چی میگه ؟🤔 حس : میگه گمونم اون دختره که توی خونش با کوهیار دیده بارانه ..)🫡😏🙄😬😬🤧🤧
۱ ماه پیش
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
درمورد حس پنجم و ششمت که بنده اطلاعی ندارم👀 ولی خیلی بامزه تحلیل میکنی ممنونم🥹😂❤️
۱ ماه پیشریحان 🌱
0اولاش فضا متشنج بود تا اینکه کوهیار اومد😁😁😂👈🏻👉🏻🎀
۱ ماه پیشصادق راستگو
1بنظرم حتی بعد از ازدواج هم کوهیار به مهتاب به چشم یک سرگرمی نگاه میکنه 👈👉(البته حس ششم زنانه ام میگه)😂
۱ ماه پیش
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
🤭🤭
۱ ماه پیشمهسا
0وای آره دستت درد نکنه عاطفه جون یه دلی از عزا دراوردیم با پارتهای پشت سر هم
۱ ماه پیش
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
فدای تو مهسا جانم🤭❤️
۱ ماه پیشZ.k
0وای منو این همه پارت محاله محاله 😅😅 خدا قوت آخیش یه دلی از عزا کمبود پارت درآوردیم . خیلی خوب بود سپاس فراوان مهر بانو🥰🥰🥲
۱ ماه پیش
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
عزیزدلمی😭😂❤️
۱ ماه پیشلاله
2امان از خیانت به نظرم قابل بخشیدن نیست حالاهرکی باشه😑
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

صادق راستگو 😶🌫️
0حس چهارم:چرا بهم انقدر کم توجه ایی میشه صادق؟ حس سوم:چون فضولی حس چهارم:از صادق پرسیدم نه از تو ایشش😒 حس پنجم(شکاک به باران):ساکت شید، باران و آیدا دارن دعوا میکنن حس ششم(جان به فدای چشای کوهیار (فارغ ز غوغای جهان)🤭):خورشید بیام بدزدمت 😶 🌫️ (فدای شما بانوی نویسنده 🫡جان برکف شما صادق راستگ)