لیست کلیه پارتهای رمان آنتوریوم : پارت های 41 تا 54
تعداد کل پارت های منتشر شده : 54
-
رمان آنتوریوم - پارت 41
لبهایش را به یک سو راند و نچی کرد. کلاه روی سرش سنگینی میکرد. دست برد و بندش را باز کرد کلاه سنگین را از روی سرش برداشت و به کوهیار داد. - این رو نمیخوام، خودت بذارش. میخوام باد رو حس کنم. کوهیار کلاه را میان دست جابهجا کرد، سر تکان داد و بعد از گذاشتن آن گفت: - الان دیگه آمادهای؟ آزادا...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 42
با نگرانی نگاهش را روی پیراهن مشکی تنش انداخت. چندان ضخیم به نظر نمیامد. کوهیار دستش را از روی کت روی شانهی مهتاب گذاشت و مهتاب حس کرد با وجود لباسهایش، جای دست او تنش را سوزاند. - چیزیم نمیشه، بدو. سوار موتور شدند و او دوباره مانند مسیر آمدنشان، کوهیار را گرفت. دیگر خبری از آن حس لذت و زن...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 43
مانند جوجه اردک و بیحرف دنبال او کشیده شد. کوهیار در اتاق را باز کرد و ایستاد تا او داخل شود. روی فرش کوچک و لاکی رنگی که وسط اتاق انداخته بود ایستاد تا قطرات آب روی سرامیک نچکد. کوهیار به سوی کمد دیواری رفت و درش را گشود. مدتی کوتاه دست به کمر آنجا ایستاد و بعد از میان انبوه لباسهایش، هودی ...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 44
پیکسل را که در دست مهتاب دید، کنارش زانو زد. - بزنش یه جا همه ببیننش. ابروهایش را بالا فرستاد. پیکسل را میان دو انگشتش چرخاند و خیره به طرحهای پیچدرپیچش گفت: - که چی بشه بعد؟ دست برد و لیوان نوشیدنی را مقابل او گذاشت. با تاکید گفت: - بخور گرم شی. که همه بدونن یه عقاب تنها نیستی. به جای اینکه ح...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 45
سرش را که بالا گرفت نگاهش از آن حالت مسخرگی خارج شده بود. گلدان را میان دو دست گرفت و گفت: - من توی دنیا به چیزای زیادی علاقه ندارم، عموما هرچی دوست داشتم رو از دست دادم. این گیاه گل سر سبدمه ولی این بار یه تفاوتی وجود داره، خودم میخوام که بدمش بهت. گیج به کوهیار نگاه کرد. گیاه مورد علاقهاش ر...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 46
چشمانش را گرد کرد و لب گزید. به موقع جلوی هینی که داشت از دهانش بیرون میپرید را گرفت و شرمنده گفت: - ای وای... ببخشید! سر بالا انداخت و با ابرو به کابینتی که بالای دست مهتاب بود اشاره کرد: - رنده اونجاست. رنده را برداشت و مشغول شد. تمام مدت کوهیار با نگاهی تحلیلگر چشمانش را به او دوخته بود و مو...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 47
سرش تکان داد و تشکر کرد. به داخل اتاق بازگشت تا لباسهایش را عوض کند. تمام مدتی که داشت لباسهایش را تعویض میکرد، به این فکر میکرد که دلش نمیخواهد به خانه بازگردد. جو سنگین بود و وادارت میکرد تمام تلاشت را برای ترک کردنش انجام دهی. سکوت خانه کوهیار را دوست داشت، بوی بهارنارنج و گلهایی که زیر...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 48
حسی گزنده در دلش زنده شد. با خودش در جدال بود. میان مهتابی که بود و مهتابی که گاهی دلش میخواست باشد. کمی با خودش سبک و سنگین کرد و درنهایتِ تمام افکار ضد و نقیض و هشدار هایی که مغزش برای حفاظت از او صادر میکرد، خم شد و کوتاه، گونه کوهیار را بوسید. خون فورا در گونههایش جهید و صورتش گر گرفت. اح...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 49
اخمی بر پیشانیاش نشست. کمی بر حافظهاش فشار آورد و پرسید: - رادمهر کیه؟ مهرداد نبود مگه مَرده؟ باران چشم چرخاند و دستش را در هوا تکان داد: - داستانش طولانیه. اوایل بهم گفته بود اسمم رادمهره. بعدا گفت اسم واقعیشو. ابروهایش بهم نزدیکتر شدند: - چرا اونوقت؟ باران نگاه دزدید و لبش را به دندان کشی...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 50
دو تقه کوتاه به در زد و بعد از بفرمایید صادقی، در را گشود. سرش را داخل کرد گفت: - آقای دکتر خانم پویا تماس گرفتن گفتن پیچ ایمپلنتشون شل شده، بگم بیان مطب چک کنید؟ صادقی سرش را از تلفن بیرون کشاند و روی صندلیاش جابهجا شد. بیخیال گفت: - مشکلی نداره اون، بگو بیاد درستش میکنم. سر تکان داد و خوا...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 51
بوی نارنگی خانه را برداشته بود. مریم تند تند پرهای نارنگی را از من باز میکرد و در بشقاب باران میگذاشت. کارش که تمام شد شروع به پوست گرفتن سیب کرد. مهتاب دست به سینه به اپن تکیه زده بود و در سکوت به صدای خرچی که پوست کندن سیب ایجاد میکرد گوش میداد تا بببند نهایت این کار به کجا میکشد. - بخور، ...
بروزرسانی در : ۹ ساعت پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 52
سر و صدای میان زنها آنقدری زیاد بود که مهتاب حتی صدای حرفهای باران زیر گوشش را هم نمیشنید. خانم جلسهای با شادی مولودی میخواند و زنها همراهش با ریتم دست میزدند. زن که برای چندمین بار همراه با خواندنش مشتی شکلات را میان پذیرایی پرت کرد، باران با چشمان گرد شده خودش را عقب کشید و دستش ران پای ...
بروزرسانی در : ۸ ساعت پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 53
مهتاب هرگز به یاد نداشت که در کوچه با پسر او بازی کرده باشند. او و باران در حقیقت هیچگاه اجازه بازی در محیطی غیر از خانه را نداشتند چرا که صادق معتقد بود بازی در کوچه برای دخترهای بیخانواده است نه آنها که زیر سایه پدر و برادر قد علم میکردند. هرچند که باران گاهی اوقات به صورت مخفیانه و دور از چ...
بروزرسانی در : ۸ ساعت پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 54
تکانی در جایش خورد. نمیدانست از هوای خاکستری و نم زده پاییزی آن روز بود یا شنیدن صدای او میان هیاهویی که چند قدم آنورتر جریان داشت. هرچه که بود، حالش خوب شد. آن گرفتگی و کلافگی که حس میکرد پر کشید و پیش چشمش جایی میان آسمان محو شد. - جونت بیبلا. کجایی؟ صدای خش خشی آمد و بعد از نفس صداداری گف...
بروزرسانی در : ۳ ساعت پیش
