آنتوریوم به قلم اقلیما نائینی
پارت سی و چهارم :
پیش از آنکه آیدای خیره و عصبی دهانش را باز کند، صدای زنگ سر تمامشان را سوی در بازگرداند و هیاهوی خانه لحظهای فرو نشست.
پوریا فورا از جایش پرید و به سوی در دوید:
- دایی اومده!
در را باز کرد و با هیجان بالا و پایین پرید:
- دایی شیرینی خریده!
کنار پونه ایستاد تا سلام دهد. پونه خیره به بالا و پایین پریدنهای پوریا زیر لب غرید:
- آبروم و پیش این دختره برد، الان میگن بچهش نخ
لطفا صبر کنید...
