پارت سی و یک :

خون در رگ‌هایش یخ بست. ابروهایش بالا پرید و نگاهش فورا به سمت کوچه‌اشان رفت که غرق در تاریکی بود‌. حس می‌کرد هرلحظه ممکن است آشنایی بیاید و او را در ماشین کوهیار ببیند.
- ببخشید؟
کوهیار هم ابروهایش را بالا فرستاد:
- مشکل شنوایی نداشتی که.
چشمان گرد شده‌اش را به حالت عادی بازگرداند‌.
- من... خب...
گرمش شده بود و اگر می‌خواست اغراق نکند، می‌توانست بگوید که تیره‌ی کمرش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کوهیار در رمان آنتوریوم کوهیار
تصویر شخصیت مهتاب در رمان آنتوریوم مهتاب
تصویر شخصیت باربد در رمان آنتوریوم باربد
تصویر شخصیت باران در رمان آنتوریوم باران
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    2

    صادق احمق میخواد برگرده با آرام سر زندگیشون تا دوباره خیانت ببینه.. نویسنده جون لطفا بیشتر پارت بذار برامون.. اونقدر فاصله این پارت تا پارت بعدیش زیاده که هر بار باید برم پارت قبلی و حتی دوتا پارت قبلی رو دوباره بخونم تا یادم بیاد کجای داستان بودیم اصلا

    ۲ ماه پیش
  • لاله

    2

    چرا انقدر پارت کم بود؟🙄 من راضی نیستم آقا☺️

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️