لیست کلیه پارتهای رمان آنتوریوم : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 21
-
رمان آنتوریوم - پارت 1
« ترسم در امید برگشتت روز رود، شب شود، خانه سرد شود دل پر از درد شود، سیاهی پهن شود از انتظار، رویای مَرد مرگ شود ترسم هیاهو عیان شود، رنج رخ نمایان شود ترسم عشق خیال باشد، امید آمدنت سراب باشد ترسم قطرهی باران بر گونههایم اشک باشد، دل به یار بستن ته درد باشد.» از همان لحظه که در خانه را گشوده ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 2
هنگامی که خانوادهی افخمی کنار هم جمع میشدند، دیگر هیچ چیزی نمیتوانست آنها را وادار به مراعات و رعایت حال سایر همسایهها کند. صدایشان چنان در آن خانه هشتاد متری و بعد تمام راهروی واحد بلند میشد که مهتاب هردفعه مطمئن بود کسی به پلیس زنگ خواهد زد. - مهتاب بیا میوه ببر! با صدای مادر، سرش را از دف...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 3
جمشید که گوشهایش کمی سنگین بود، بلند بلند با صادق احوال پرسی میکرد و آرام هم که برخلاف نامش اصلا آرام نبود، با قر و قمیش و ادا، با خواهرشوهرهایش حال و احوال میکرد. اول نوبت سمیرا بود. سمیرا عموما برایش اهمیتی نداشت نسبتش با طرف مقابل چیست، به رسم عادت تند تند او را میبوسید و احوال مادر، پدر ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 4
- این دختره خواست ظرف بشوره نبینم بگی نه و فلانها! بذار بشوره جونش دربیاد. تو این چهارسال چهار بارم ظرف نشسته کلا. نگاه نامحسوس آرام را که روی خودشان دید، زیرزیرکی به باران ضربهای زد تا ساکت شود و بر بادشان ندهد. - خاله نوشابه میریزی برام؟ به سپیده که لیوانش را بالا نگه داشته بود نگاه کرد. - آ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 5
پونه میان چایی خوردن قهقهه زد. قهقههاش صدای ناخوشایندی داشت، مهتاب را یاد خالی شدن ناگهانی باد بادکنک انداخت. پونه چند سرفه زد تا صدایش صاف شود و میان خنده گفت: - ظرفا زیاد بوده... فکر کنم آب بردش. هر چهارتایشان خندیدند. باران که به سمت آشپزخانه سر چرخانده بود، با دیدن آرامی که سمتشان میامد زیر...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 6
آروشا که در ذوقش خورده بود، عقب کشید و دست به سینه شد. - بابا مگه چیه، نمیخوان بخورنت که. - اون رو دیگه درموردش با مامانم حرف بزن. ساعتش را چک کرد و از جا بلند شد. - پاشو الان کلاس شروع میشه استاد راهمون نمیده. همزمان به چند چیز فکر میکرد، امتحانی که باید برایش آماده میشد، قسطهای آخر ماه که ح...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 7
دستان عرق کردهاش را درهم قفل کرده بود و هر از گاهی کف دستش را روی شلوارش میکشید تا از نم آن کاسته شود. از شدت اضطراب حس میکرد تیره کمرش به عرق نشسته و میان شانههایش هم منقبض شده. انتهای مانتوی کوتاه مشکیاش را میان مشت جمع و بعد رها کرد. پونه گفته بود صادقی روی پوشش مرتب حساس است و او سعی کرد...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 8
صادقی چشمان گرد او را که دید، از حالت جدیاش خارج شد و بلند خندید. - چرا اینجوری میکنی؟ خیلی خب تو همون دکتر صدا کن استثنائن. لیوان چایی را پایین آورد و در هوا با لیوان به مهتاب اشاره کرد: - درضمن فکر نکن نفهمیدم چایی خودت نبود. چیکار کردی به جبران شوخیهام تف کردی تو چاییم؟ هل شده در جایش تکان ...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 9
از جایش بلند شد تا صدای صحبت پونه و سمیرا آن سمت خط نرود. از آنجایی که اتاق خودش را سپیده، پرند و پوریا قرق کرده بودند به سمت اتاق مادرش رفت. دستش را روی شلوارش کشید و با نوک انگشت اشاره تماس را متصل کرد. - الو... سلام دکتر بفرمایید؟ صدای او را از میان همهمه ماشین و خیابان میشنید: - اِ... سلام...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 10
هنگامی که به باران جریان را گفت، آخرین چیزی که انتظارش را داشت این بود که باران به ریشش بخندد! - عقب مونده کراش زدی روش! چرا خودزنی میکنی دیگه؟ شاغلی به تو یکی نمیسازه از وقتی میری سرکار اسکلتر شدی. با قهر بالشت کوچکی که بغل کرده بود را سمت باران پرت کرد که به دماغش خورد. - اوی! من هنوز دارم ق...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 11
آنقدر در راه شمارهی باران را گرفت که سرآخر پاسخ داد. با لحنی گرفته آدرس یک کافه را داد و گفت مهتاب آنجا به دیدنش برود. تمام راه خون خونش را خورد، پایش را از سر اضطرابی خفه کننده تکان داد و ناخن به دندان کشید. تا برسد چند باری باران را با تمام فحشهایی که بلد بود مورد عنایت قرار داد. به مقصد که ...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 12
-حواسم بود نگفتی چقدر بهتون حقوق میدنا! کلافه از کنجکاویهای خانم رضایی، زن میانسالی که هر چند وقت یکبار برای جرمگیری دندانهایش میامد، حقوق او را میپرسید و حتی بار اول هم بسیار متعجب شده بود خانواده مهتاب چگونه اجازه دادند در محیطی که مرد هست کار کند، پلکهایش را برهم فشرد. لبخندی بر چهره خست...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 13
لقمهی نان و پنیر را در دهانش چپاند و زیرچشمی به باران نگاه کرد که تند تند انگشتانش را روی صفحهی گوشی تکان میداد و همزمان چاییاش را مینوشید. باران متوجه نگاه طولانی و خیره او که شد، سرش را بیرون کشید و در چشمهایش زل زد. کمی به مهتاب خیره ماند و بعد شاکی سر تکان داد: - چیه! به ساعت دیواری که ...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 14
صادقی چرخید و خصمانه بهارهای که درخودش جمع شده و نگران به در نگاه میکرد را پایید. بهاره با دیدن نگاه خیره و سنگین او، چشم از در گرفت و سرش را پایین انداخت. - خاله کوهیار رفته بیرون از شهر خودت که میدونی. مگه ازت خداحافظی نکرد؟ بذار بیام داخل بعدش زنگ میزنیم کوهیار اونم میاد. لای در را کمی باز...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 15
صادقی ابتدا به او و بعد به کتایونی که امیدوار نگاهش میکرد چشم دوخت. - میدونی که اگه عمو نصیر خونه باشه نمیاد. کتایون نچی کرد و سر بالا انداخت: - نصیر دیر میاد. صادقی همچنان مردد به او نگاه می کرد. اتصال چشمیاشان کمی طولانی شد اما نهایت او سر تکان داد و گوشیاش را از جیب شلوار مشکیاش بیرون ک...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 16
کتایون سومین نفری بود که چوب سرزنش را بر سرش کوباند. چشمانش را برای او درشت کرد و با ملامت گفت: - من اینجوری تربیتت کردم کوهیار؟ کوهیار کلافه چند بار دستش را روی موهایش کشید، چشمانش را بر هم فشرد و بعد یکباره و با فشار دستش از جا بلند شد و ایستاد. بازدمش را بیرون فرستاد و خطاب به صادقی گفت: - تو...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 17
دستهایش را محکم روی گوشهایش فشرد بلکه کمتر دادوبیدادهایی که قصد تمام شدن نداشتند را بشنود. کلافه چشمانش را بست. تنها چیزی که در آن لحظه میخواست این بود که ساکت شوند اما گویا فریادهای مریم تازه به اوج رسیده بودند: - خدا ذلیلت کنه الهی که انقدر منو حرص میدی! به زمین گرم بخوری بچه! یه ذره آبرو...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 18
- بالاخره حقیقتها رو باید گفت. صادقی سر تکان داد. نگاهش را میان راهی که باران سدش کرده بود چرخاند و گفت: - اگه حقیقتهاتون اجازه میدن من رد شم. باران نگاه کوتاهی میان خودش و او چرخاند. لب گزید و آنقدر عقب رفت که کنار مهتاب بایستد. - راهروهاتون پهن نیستن! مهتاب فورا به پهلویش کوبید تا دهانش ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 19
عصر جمعه بود و بوی آش رشته حیاط خانهی مادربزرگ را فرا گرفته بود. از درون آشپزخانه صدای غیبت مریم و زنعمو فرشته میامد. عمه بالای سر دیگ آش ایستاده بود و همش میزد. آخرین بسته پیازهای نیمه آماده را هم در روغن ریخت تا سرخشان کند و همزمان سعی میکرد نفسش را یکی درمیان حبس کند تا بوی پیاز سرخ شده...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان آنتوریوم - پارت 20
ابروهایش را بالا انداخت و به توتهای دانه درشت نگاه کرد. با صدای سرفهی تصنعی باران سرش را کمی به سمت او چرخاند. از گوشهی چشم نیش باز او که را دید، چشمهایش را در حدقه چرخاند و سر گرداند. با لحنی معذب اما قانع کننده گفت: - ممنون من خیلی توت دوست ندارم. وحید دمغ به توتها نگاه کرد و سر تکان داد...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
- 1
- 2
