آنتوریوم به قلم اقلیما نائینی
پارت دوم :
هنگامی که خانوادهی افخمی کنار هم جمع میشدند، دیگر هیچ چیزی نمیتوانست آنها را وادار به مراعات و رعایت حال سایر همسایهها کند. صدایشان چنان در آن خانه هشتاد متری و بعد تمام راهروی واحد بلند میشد که مهتاب هردفعه مطمئن بود کسی به پلیس زنگ خواهد زد.
- مهتاب بیا میوه ببر!
با صدای مادر، سرش را از دفتر نقاشی سپیده بیرون کشید. مداد را دستش داد و گفت:
- بیا خاله خودت بکش تا بیام.
از اتاق کوچک و مشترکش با باران بیرون زد. مادرش مریم در چارچوب آشپزخانه، میوهخوری به دست درحالی که سعی میکرد گوشهی چادرش میان دندانهایش بماند و نیفتد ایستاده بود.
ظرف را از او گرفت تا بتواند چادر را درست نگه دارد.
- یه زنگ بزن صادق ببین چرا نیومدن هنوز.
زیرلب و تند تند غر زد:
- البته معلومه چرا نیومده دیگه. اون عفریته همیشه میذاره موقع شام میاد. یه بار محض رضای خدا تو این چهار سال زود نیومد بلکه کار داشته باشیم اینجا. خداروشکر من خودم سرپام هنوز...
نماند تا غرهای او را بشنود، اگر میخواست دل به دل پر او بدهد باید تا صبح همانجا میایستاد.
مهدی، شوهر سمیرا خواهر بزرگش، صدایش را در سرش انداخته و از اوضاع اقتصادی برای بابا میگفت. صدای تلویزیون و شبکه خبر تا آخر زیاد بود و پرهام و پرند، دوقلوهای پونه در دست و پا میغلطیدند.
پونه بیآنکه بخواهد دست بچههایش را بگیرد و ساکتشان کند تا آنقدر جیغ نزنند، با سمیرا مشغول صحبت درمورد دندانپزشکی بود که در مطبش به عنوان منشی کار میکرد.
ابتدا مقابل جمشید، پدرش خم شد. جمشید آنقدر گرم صحبت و گلایه از اوضاع بود که تنها دو سیب میان بشقابش چپاند و سری تکان داد.
نفر بعدی مهدی بود، به سمت او چرخید. موهای کم پشتش را به یک طرف شانه کرده بود تا طاسی سرش را بپوشانند.
سعی کرد جلوی خندهاش را بگیرد.
- بفرمایید آقا مهدی.
مهدی حرفش را قطع کرد. چشمان گرد گرسنهاش را میان انواع میوه ها گرداند. پرتقالی که برداشت، اندازهی گردی شکم خودش بود.
- دست خانم درد نکنه.
میوه را میان خواهرها هم چرخاند.
خانه کوچک بود و گاز روشن هوا را تنگ میکرد. صدای اخبارگوی تلویزیون، جیغ و داد پرند و پوریا با فریاد جمشیدی که از مریم میخواست یک پیش دستی بیاورد درهم آمیخته شده بود.
با کمر درد در راهرو ایستاد تا برای چند لحظه از مقابل چشمان آن همه آدم دور باشد.
باران بالاخره، بعد از یک صحبت تلفنی طولانی از تراس داخل شد و کنارش ایستاد.
- گشنمه پس چرا سفره ننداختید؟
مهتاب چپ چپ نگاهش کرد.
- آها سفره میانداختیم بعد که بابا میپرسید باران کو میگفتم داره با دوست پسرش حرف میزنه؟
باران تابی به چشمانش داد بعد فورا نیشش شل شد و بازوی مهتاب را با ذوق گرفت.
- وای نمیدونی، امیر داشت از سفر هفته پیشش به دبی میگفت. وای اگه بدونی چیا گفت... میگفت یه کت خریده چرم اصلِ اصل. قشنگ انگار همون لحظه از پوست حیوون کندنش.
دست باران را از آستین گرفت. اول از دستش جدایش کرد و بعد مانند جسم کثیفی در هوا و با دو انگشت نگهش داشت.
- دست نزن به من خوشم نمیاد. حیف اون حیوونی که شده کت این مرد. امیدوارم حداقل راسو بوده باشه بلکه به شخصیتش بیاد.
باران اخم کرده با آرنج به بازوی او کوبید.
- درموردش درست حرف بزنها. مگه نمیدونی چقدر دوستش دارم؟
تا نوک زبانش آمد که بگوید خودش را دوست داری یا کیف پولش را، اما تشر مریم هردویشان را از جا پراند.
- چیکار میکنید شما دوتا نکیر و منکر اینجا پچ پچ؟ مهتاب برو سالاد و درست کن زنگ زدم صادق دارن میان. اقا رضا هم تو راهه.
ویشگونی از پهلوی باران گرفت:
- گیسات ببره الهی! من صدبار نگفتم مهدی و رضا نامحرمن؟ برو یه چیزی بنداز رو سرت تا صدای بابات درنیومده.
باران نیم نگاهی به مهتاب انداخت و چشمان قهوهایش را در حدقه چرخاند.
مهتاب در عجب بود که با آن مژههای پر کاشته شده چگونه میتواند چشم تاب دهد.
باران عبوس جای ویشگون را ماساژ داد و غرید:
- بابا که صداش درنمیاد احیانا منظورت خودت نیستی؟
مریم برایش چشم درشت کرد و او بعد از کوبیدن پایش بر زمین به سمت اتاق رفت تا شال سرش کند.
- چی میگفت باز این چشم سفید؟
نگاهش را از در قهوهای اتاق گرفت.
- ها؟ هیچی داشت درمورد مشتریش میگفت.
میدانست اگر کمی دیگر آنجا بماند مریم با استفاده از روشهای شکنجه مخصوص خودش او را مجاب به اعتراف میکند بنابراین فورا به سمت آشپزخانه رفت.
هنگامی که زنگ در زده شد، دیگر کار هم سالاد تمام بود.
حضور صادق و همسرش آرام، جو دیگری به خانه میداد. مریم برای تک پسرش ذوق میکرد، بلند قربان صدقه قد و بالایش میرفت و آیه و قرآن برای سرتاپایش میخواند.
- قربون قد و بالات بشم، چشم بد ازت دور باشه الهی.
و بعد زیرزیرکی آرام را نگاه میکرد، چشم بد او بود.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

اقلیما نائینی | نویسنده رمان
🥹❤️
۳ هفته پیشنازنین
2روایت بیشتر حکایات خونواده ایرانی..
۲ ماه پیشاکرم بانو
1چه مهمونی شلوغ پلوغ اما پر از حس خوب...
۲ ماه پیشستاره
0چه شلوغ😂 وسط خوندن هول شدم ..
۲ ماه پیشالی
5چه خانواده شلوغی دارن مادرا هم عاشق پسراشونن🙄😂
۲ ماه پیشفن همه
1واااااای من هرموقع مهمون دارم اوضاع ازاینم بدتره بعد همیشه خواهرم میگه همسایه هاتون شاکی نمیشن🤣🤣🤣😍😍
۲ ماه پیشهستی
4اون بچه های عزیزو از اون وسط جمع کنین حواهشا😍
۲ ماه پیشهستی
5واییییییی دقیقا مهمونیامون همینطوریه🤣😭 بیچاره زن صادق🙏🏻 قشنگگگ مادرشوهر داره🙏🏻
۲ ماه پیشهستی
4وای عاشقتمممم زن😭😭😭🤣🤣🤣🤣 عاشق باران شدمممم🤣🤣🤣💛💛💛 نکیر و منکیر عالییی بود🤣🤣🤣 قشنگ پرتاب شدم به مهمونی های تکان دهنده ی ایرانی🤣🙏🏻
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Saya
0جالبه، این حجم از توصیف جزئیات ظاهری بدون این که تکراری و خسته کنده به نظر بیاد، واقعا جالبه. انگار همگی نشستیم توی همون خونه و داریم یه خانواده ایرانی رو به رئالیسم ترین شکل مکن می بینیم. تحسین برانگیزه! ♥️