آنتوریوم به قلم اقلیما نائینی
پارت بیست :
ابروهایش را بالا انداخت و به توتهای دانه درشت نگاه کرد.
با صدای سرفهی تصنعی باران سرش را کمی به سمت او چرخاند. از گوشهی چشم نیش باز او که را دید، چشمهایش را در حدقه چرخاند و سر گرداند. با لحنی معذب اما قانع کننده گفت:
- ممنون من خیلی توت دوست ندارم.
وحید دمغ به توتها نگاه کرد و سر تکان داد:
- آها... باشه مشکلی نیست. خودم میخورمشون.
خندهاش گرفت. سری تکان داد و با چش
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
فرشته
1شاهکاری دلبر و بی نظیر و جذاب❤️
۷ روز پیشفن همه
0ای جاان اتفاقای خوب خوب دوست دارم😍😍🤩😛🤩🤩🥰🥰
۱ هفته پیشاعظم
0رمان جالبی هست امیدوارم همین جور تا آخرش خوب پیش بره.
۲ هفته پیشفاطیما
0عالی بود مرسی عزیزم خدا قوت ❤️❤️❤️
۲ هفته پیشسعادت
0خدا قوت قلمت مانا عزیزم بسیار زیبا 🌸🌸
۲ هفته پیشافسون
0سلام عزیزم خسته نباشی واقعا تو این شلوغی کارهات پارت گذاشتی 😊🥰 لطفتون آهان کوهیار جونت شروع کرده کارش و اما حس میکنم نه خود مهتاب بلکه تفاوتش نسبت به دخترای اطرافش نظرش و جلب کرده و دومین دلیل قطعا مادرش ه کا مهتاب باهاش کنار اومده و امیدوارم تو این رابطه که افتادن تهش و غمگین نبینمشون مرسی😋😘
۲ هفته پیشاکرم بانو
4کوهیار داره بدجوری مخ میزنه،مهتابم که بدش نیومده
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
0پارت عالی ولی تفاوت شون زیاده 😍👀