پارت سیزده :

لقمه‌ی نان و پنیر را در دهانش چپاند و زیرچشمی به باران نگاه کرد که تند تند انگشتانش را روی صفحه‌ی گوشی تکان می‌داد و همزمان چایی‌اش را می‌نوشید.
باران متوجه نگاه طولانی و خیره او که شد، سرش را بیرون کشید و در چشم‌هایش زل زد. کمی به مهتاب خیره ماند و بعد شاکی سر تکان داد:
- چیه!
به ساعت دیواری که تیک تاکش به طرز عجیبی بلند بود و در سکوت خانه می‌پیچید نگاه کرد و گفت:
- ساعت هفت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کوهیار در رمان آنتوریوم کوهیار
تصویر شخصیت مهتاب در رمان آنتوریوم مهتاب
تصویر شخصیت باربد در رمان آنتوریوم باربد
تصویر شخصیت باران در رمان آنتوریوم باران
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • طرفدار

    0

    واو خیلی قشنگه باربد حتی تو موقعیت های سخت هم اگه چیزی باشه ک مورد خنده باشه ذس از مزه پرونی بر نمیداره 🤣

    ۱ ماه پیش
  • سعادت

    0

    تو را من چشم در راهم ،👀👀👀👀👀

    ۱ ماه پیش
  • فرشته

    0

    وای😍❤️ چه رمانی دلبریه خب❤️ چه جای حساسی تموم شد، من پارت بعدی رو می خوام❤️❤️❤️

    ۱ ماه پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    مرسی فرشته جانم، شنبه در خدمتم انشالله =)

    ۱ ماه پیش
  • فن همه

    1

    به نظرم دو حالت بیشتر نداره یاهمین اول کاری مامانه قشششششنگ نشون میده که مادرششششششوهره ویا چنان عاشق مهتاب میشه که اگه مرد بود خودش طرفو میگرفت🤣🤣🤣😍😍😍

    ۱ ماه پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    🤭🤭

    ۱ ماه پیش
  • الی

    2

    فک کنم مامان کوهیار به خاطر جورابهای مهتاب باهاش دوست شه😂😂

    ۱ ماه پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    بعدم مهتاب جانفشانی کنه تای پاتریک و بده مامان کوهیار بپوشه ست شن🧚‍♀️

    ۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    همیشه وقتی میخوام برم بیرون سعی میکنم جوراب خوب بپوشم حتی اگه قرار نباشه کفشمو دربیارم،چون فک میکنم یه وقت بمیرم کفشمو دربیارن ابروم بره😂احتمالا مهتاب هم فک نکرد قراره باربدو کوهیار ببینن

    ۱ ماه پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    عزیزم دور از جونت😭😂❤️

    ۱ ماه پیش
  • فرشته

    0

    بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️ بهترینی بانو جانم❤️

    ۱ ماه پیش
  • نرگس

    0

    منم با یه جفت جوراب همین شکلی رفتم بالا منبر واسه ۳ تا ،تاکید می کنم ۳ تا مدرسه یکی دخترونه و ۲ تا پسرونه برنامه اجرا کردم حالا اینا به کنارش ریس آموزش پرورش و وزیر وزراشو کجای دلم بزارم یعنی با عمق وجود مهتاب رو درک کردم عمقققققق وجودمممم😒

    ۱ ماه پیش
  • فن همه

    1

    منم جوراب باب اسفنجی، پاتریک میخواااام🥺🥺🥺وزندگی کوهیار حس میکنم خیلی راز داره🙄🙄🙄🙄

    ۱ ماه پیش
  • ابی

    0

    وای عاشق مهتاب نشه واسه کوهیار خواستگاری کنهه

    ۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    حالا اولشه و باید بیشتر با کوهیار اشناشیم،اما از باربد واقعا خوشم میاد...

    ۱ ماه پیش
  • افسون

    0

    الهی مهتاب جون و زود با همه آشنا کردی اقلیما جون به خصوص آقا کوهیار چه زود زود پیش بینی ه کوهیار حقیقی شد باز هم هم و میبینن امیدوارم شما هم که قبلا خط و نشون و کشیدی برامون تا ببینین چقدر همه پسنده کوهیار 🤔🤭🤗

    ۱ ماه پیش
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    من خودم کوهیار خیلی برام پسنده ولی احتمالا قراره شما رو حرص بده😭😂

    ۱ ماه پیش
  • مریم

    0

    کسی دوست نداریم متوجه اوضاع بشه همینه جوراب😃😃😃😃 زیبا

    ۱ ماه پیش
  • راز

    0

    اشکی ی پارت دیگه هم داشتیم حیلی رمان قلمش عالیه

    ۱ ماه پیش
  • راز

    0

    ای جان پاتریک و باب اسفنجی.ببینیم مهتاب مامان کوهیار رو چکار میکنه؟

    ۱ ماه پیش
کپی شد!