آنتوریوم به قلم اقلیما نائینی
پارت ششم :
آروشا که در ذوقش خورده بود، عقب کشید و دست به سینه شد.
- بابا مگه چیه، نمیخوان بخورنت که.
- اون رو دیگه درموردش با مامانم حرف بزن.
ساعتش را چک کرد و از جا بلند شد.
- پاشو الان کلاس شروع میشه استاد راهمون نمیده.
همزمان ب ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

مریم
0خیلی زیبا ترسیم کردی اقلیما جان حیف اون همه خونه های کوچک دور وهم بودن کمتر شده من خودم بچه تر بودم با خانواده پدری ومادری وقت میگذروندیم ولی الان کمتر شده تو مراسمهای شادی یا عزا همو میبیبینم هر کی مشغول زندگی خودشه🙂