آنتوریوم به قلم اقلیما نائینی
پارت سوم :
جمشید که گوشهایش کمی سنگین بود، بلند بلند با صادق احوال پرسی میکرد و آرام هم که برخلاف نامش اصلا آرام نبود، با قر و قمیش و ادا، با خواهرشوهرهایش حال و احوال میکرد.
اول نوبت سمیرا بود. سمیرا عموما برایش اهمیتی نداشت نسبتش با طرف مقابل چیست، به رسم عادت تند تند او را میبوسید و احوال مادر، پدر و خواهر برادرش را جویا میشد و بعد میگفت خدا سلامتی دهد.
بعدی پونه بود. آرام با او دست میداد اما روبوسی نمیکرد، از عادتهای بد پونه این بود که همراه بوسهایش، کمی هم تف مهمانت میکرد و آرام در این چهارسال به روشهای گستاخانهای نشان داده بود از تفی شدن متنفر است.
بعد از آن هم باران بود. نه او و نه آرام، هیچکدام چشم دیدن هم را نداشتند بنابراین آرام فورا از کنار باران میگذشت تا مقابل ترکشهای رکگویانهاش قرار نگیرد.
و در آخر هم... مهتاب بود. او آنقدر در دنیای خودش میپلکید که معمولا تا کسی کاری به کارش نداشت، پرش به پر کسی نمیگرفت.
- خوبی مهتاب جان؟
تند تند سر تکان داد. حواسش پی رضای تازه آمده بود و میدانست دیگر صدایشان با هیچ چیز کنترل نمیشود.
- خوبم مرسی.
فراموش کرد متقابلا حال او را بپرسد که جوابش هم چشم غرهای از سمت آن چشمهای ریز سبز بود.
به سمت آشپزخانه رفت. هنوز داخل نشده بود که مریم چادرش را زیر بغلش زد و داد زد:
- مهتاب باران بیاید سفره رو ببرید.
باران خودش را در آشپزخانه به او رساند. زیر گوش او با بدخلقی گفت:
- نشد یه بار به این دختره آرام بگه. شدیم حمال بیار ببر خانم. لابد بخواد بره دستشوییم باید لگن بگیریم براش.
لبش را به دندان گرفت و ضربهای به دست او زد.
- یواش بابا میشنوه شر میشه سر شبی.
شانه بالا انداخت و دیس برنجی که مریم پر کرده بود را برداشت و جلوتر بیرون رفت.
مهتاب با پشت دست نم پیشانیاش را گرفت. خانه به آن کوچکی تحمل آن همه جمعیت را نداشت که.
دونفری و میان غرهای باران بابت تکان نخوردن بقیه سفره را انداختند. سرتاسر سفرهی بزرگ پر از غذاهای مورد علاقهی صادق و آرام بود.
باران با بدجنسی به ژله توت فرنگی که مخصوص آرام درست شده بود نگاه کرد و پچ زد:
- کل این ژله رو یه تنه نخورم باران نیستم.
مهتاب ریز خندید.
- برو بشین تا پارچ آب و بیارم بیام. جای منم نگه دار کنارت.
باران سر تکان داد و او به آشپزخانه برگشت. پارچ عزیز و ارزشمند مادر را پر از آب کرد و وسط سفره گذاشت.
لحظهای درنگ کرد تا مطمئن شود چیزی کم و کسر نیست.
صدای قاشق و چنگال و تعارف تکه پاره کردن پذیرایی را دربر گرفته بود. جمشید به مهدی و رضا تعارف میکرد تا بیشتر برنج بکشند و مریم تند تند مختلفات را جلوی مردها میگذاشت.
بوی زرشک پلو در بینیاش پیچید و اشتهایش را تحریک کرد.
کنار باران نشست و برای خودش برنج کشید.
- بفرمایید توروخدا، تعارف نکنید. مهتاب اون سالاد و بده آقا مهدی بکشه.
قاشقش را درون بشقاب گذاشت و ظرف سالاد را به دست مریم داد.
- آرام اون دیس برنج و بده صادقم بکشه بچم برنج نریخته.
لحن خصمانه مریم را که شنید و دیس خالی مانده میان دست آرام و بشقاب پرش را دید، جلوتر از او برای پیشگیری از هرگونه احتمالی، تا وسط سفره خم شد و دیس برنج آن سمت را برداشت تا دست صادق دهد.
در جواب تشکر او سر تکان داد و سرجایش برگشت.
- مهتاب او ژله رو بده من!
چپ چپ نگاهش کرد.
مگر میگذاشتند آن دو لقمه از گلویش پایین رود!
یک بار دیگر تا میانهی سفره خم شد، ظرف شیشهای را کنار بشقاب باران گذاشت و مشغول شد.
شامش که به اتمام رسید، قاشق را میان بشقاب گذاشت. سر بالا آورد و با دیدن پرند پنج ساله که بیشتر از خوردن خورشت قیمه آن را روی سفره ریخته بود، با کلافگی به پونه نگاه کرد. انتظار داشت حرفی به بچهاش بزند اما انگار نه انگار.
با ضربهای که از جانب باران به دستش خورد به او نگریست. قاشق را تا جایی که میتوانست درون ژله توت فرنگی فرو کرد و بیش از نیمی از آن را درون بشقابش انداخت.
لب گزید تا نخندد، باران از ژله توت فرنگی متنفر بود و فقط برای اینکه به آرام نرسد قصد داشت همهاش را بخورد!
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
فرشته
1رمان جذابیه😍❤️
۲ ماه پیش
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
❤️❤️
۲ ماه پیشاکرم بانو
2وای چقد بدم میادتو مهمونیا وسط سفره بشینم همش میگن اینو بده اونو بده
۲ ماه پیشالی
5مهمونی های ایرانی دقیق توصیف کرد😂
۲ ماه پیشالی
3ولی باران خیلی خواهر شوهر خوبیه😔😂
۲ ماه پیشفن همه
3عاااااااشق شخصیت بارانم اما خودم یه مهتابم که باهیچکس کاری ندارم🤣🤣🤣🤣ولی آرام واااااای خدا صبر بده من موندم بعضی ازاین مردا چه جوری این خانم هاشونو انتخاب می کنند اون به کنار بااین اخلاقاشون تازه دوست داشتنی هم هستن🙄🙄🙄🙄😒😒😒😒😒
۲ ماه پیشهستی
0واییییی من یه باران فنمممم لامصبببب چقدر خوبی تو زنننن🤣🤣🤣🤣 ولی ژله>>>>>>>>>>> خیلیییی قشنگ می نویسیییی قشنگ تو رمانم😭😭😭
۲ ماه پیشهستی
4آرام بیشتر از مهتاب خواهر شوهره🤣🤣🤣🤣
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Saya
0رابطه خواهر شوهر و عروس ایرانی به روایت آنتوریوم 😂✌🏻