پارت هفتم :

دستان عرق کرده‌اش را درهم قفل کرده بود و هر از گاهی کف دستش را روی شلوارش می‌کشید تا از نم آن کاسته شود. از شدت اضطراب حس می‌کرد تیره کمرش به عرق نشسته و میان شانه‌هایش هم منقبض شده.

انتهای مانتوی کوتاه مشکی‌اش را میان مشت جمع و بعد رها کرد. پو ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!