آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت نود و سوم :
از گوشهی چشمم دیدم که هنری و چندتا از جنگجوهای دیگم دارند با نگهبانهایی که معلوم بود صدای اومدنمون رو شنیدند، میجنگند و برای یه لحظه مکث کردم. ایستادم تا ببینم آیا برای جمع کردنِ قضیه به کمکِ من نیاز دارند یا نه، اما وقتی دیدم سریع دک و پوزشون رو یکی کردند، آهی کشیدم. اونا بدون منم از پسش برمیآمدند.
دوباره تمرکزم رو گذاشتم روی کاری که باید انجام میدادم؛ با دماغِ چسبیده ب
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
