آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت هشتاد و سوم :
از زبان لیرا
اصلاً نمیدونستم از وقتی که اون غریبه بهم اولتیماتوم داده بود، چقدر زمان گذشته. تا الان دیگه هر دومون داشتیم از گرسنگی تلف میشدیم و شدیداً به یه لیوان آب نیاز داشتیم، اما متأسفانه هیچ آب و غذایی بهمون نداده بودند؛ البته تعجبی هم نداشت. با این وضعیتی که داشتیم تحلیل میرفتیم، مطمئن نبودم چقدر دیگه میتونیم توی این خرابشده دوام بیاریم. ما نه تنها داشتیم از گرسنگی و ت
لطفا صبر کنید...

غزل
0بمیرم برای لیرا